پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:20 PM فصل ششم-2
کلاس که تموم شد گفتم:
- سولماز خانم،با من قهری؟
- آره ،قهره قهرم.
- خب به درک اسفل السافلین،حالا پاشو بریم خونه.
سولماز که سعی داشت نخندد،بلند شد.نگاهش کردم.
- چیه؟چرا مثل وزغ زل زدی به من.
و خنیدید.
- داشتم فکر می کردم عجب مگس تپل مپلی هستی.
و دست در گردن هم انداختیم و از کلاس بیرون رفتیم،موقعی که به خانه رسیدیم مامان داشت سالاد درست می کرد.سلامی کردیم و به اتاق من رفتیم.رو به سولماز کردم و پرسیدم:
- نمی خوای دوش بگیری؟
- چرا،ولی اول تو برو.
هنگامی که ازحمام بیرون آمدم،سولماز یک دست لباس برای من انتخاب کرده بود و روی تخت گذاشته بود.چشمش که به من افتاد،گفت:
- می دونستم از من نظر می خوای برای همین زودتر لباست رو انتخاب کردم.با این حال هرچی دوست داری بپوش.
لباسی که برایم انتخاب کرده بود ،پیراهنی شکلاتی رنگ و آستین کوتاه بود که قدش تا زیر زانوهایم می رسید و کمرش هم با کمربند پهنی بسته می شد.
- نه همین خوبه،حالا زودتر برو دوش بگیر بیا موهامو سشوار بکش.
- چشم.
- چشمات در بیاد.
- وای تو چقدر پرویی ،علتش چیه؟
- آه گِلاوکُن هر علتی زائده معلولی است.
- سقراط عزیز بهتر خفه شی.
- هر چی تو بخوای.
سولماز پس از چند دقیقه ای از حمام بیرون آمد.موهایم را به طرز جالبی سشوار کرد،لباسم را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و به خودم نگاه کردم.
سولماز ضربه ای به دستم زد و گفت:
- بابا خوشگلی بیا بریم پایین.
بابا و مامان داشتند با هم شطرنج بازی می کردند.من و سولماز کنارشان نشستیم بعد از چند دقیقه بازی با مغلوب شدن مامان خاتمه پیدا کرد.به مامان که ناراحت به نظر می رسید ،گفتم:
- مامان ناراحت نشید،همین که بازیتون اینقدر خوبه که بابا زحمت بازی کردن با شما رو به خودش می ده کلی ارزش داره.با بعضیا که حتی بازی هم نمی کنه.
و نگاهی به سولماز انداختم و خندیدم.
- خاله جون،کاری نداری انجام بدم؟
- نه عزیزم.
به ساعتم نگاه کردم ،یک ربع به هشت مانده بود.شطرنج را چیدم و به سولماز گفتم:
- بیا یه دست بازی کنیم،سیاه یا سفید؟
- سفید.
- مال تو،برای من که همیشه برنده ام فرقی نداره سفید باشم یا سیاه.
- این بار بهت ثابت میکنم که از شطرنج چیزی سر در نمی آری.
- نگو می ترسم،حالا شروع کن ببینم.
سولماز حرکتی کرد و گفت:
- نوبت توئه.
خلاصه با چند حرکت توانستم وزیرش را بزنم،سولماز که حسابی عصبانی شده بود گفت:
- خیلی بی خود وزیر من کشته شد.
- ناراحت نشو،بالاخره قسمت این وزیر نالایق تو بیشتر از این نبوده،می دونی خیلی از وزیر ها و شاهها بیخودی به دست سربازای عادی کشته شدند مثل نادر شاه افشار ،جالبه نه؟
- اصلا ،خیلیم خنکه.
- خب حالا حرکت کن.
سولماز حرکتی کرد و عصبانی گفت :
- بیا.
- سولماز می دونی اشکال بازی تو چیه؟یا دوروبر شاهت رو اینقدر شلوغ می کنی که طفلک راه فرار نداره یا اطرافش رو اونقدر خالی می کنی که از هر طرف کیش می شه.
و بعد گفتم:
- کیش و مات.
سولماز در حال تاسف خوردن بود که خانواده عمو آمدند،سولماز از دور شاهین را دید و گفت:
- عجب پسر عموی خوش تیپی داری سایه!
- خب دیگه،ما طایفه ای خوش تیپ هستیم.
وقتی سولماز را به شاهین معرفی کردم،شاهین متعجب گفت:
- از دیدارتون خیلی خوشبختم خانم.
- شاهین برای چی تعجب کردی؟
- هیچی،از اینکه هنوز با هم دوستید تعجب کردم،من شما رو به خاطر میارم.
سولماز لبخندی زد و گفت:
- ولی متاسفانه من شما رو یادم نمیاد.
- آخه اون موقع شما ده یازده سال بیشتر نداشتید،طبیعیه منو یادتون نیاد.
- شاهین تو عجب حاظفه ای داری.
موقعی که سینی را مقابل گیتی گرفتم ،در حین برداشتن فنجان گفت:
- عزیزم همه شکر دارن؟
- البته ،مگه همیشه قهوه با شکر میل نمی کنید؟
- چرا ولی شاهین بدون شکر می خوره.
- باشه ،الان عوضش می کنم.
خواستم به آشپز خانه بروم که شاهین گفت:نه سایه لازم نیست عوض کنی ،با شکر می خورم.
- مسئله ای نیست برات عوض می کنم.
- نه عزیزم همین خوبه،می خورم.
سرم را تکان دادم و گفتم:هر طور تو بخوای.
و کنار سولماز نشستم،سولماز با نوک پا به پایم ضربه ای زد و خندید.بعد از مدتی بلند شدم و به سولماز و شاهین گفتم:
- بهتره بریم اون طرف سالن.
آنها به دنبالم آمدند و در طرفین من نشستند،به سولماز نگاهی انداختم و اشاره کردم که صحبت کند،سولماز سری به علامت فهمیدن تکان داد و بعد از چند لحظه گفت:
- خب،آقای دکتر اینجا بهتره یا آمریکا؟
- از یه جهاتی خوبه،و از یه جهاتی بد،مثلا اونجا چون دارای تکنولوژی برترو جدیده برای زندگی کردن بهتره،ولی افکار و عقاید اونا به ما نمی خوره،البته دوری از خانواده هم مشکل بزرگیه.ولی صرف نظر از امکانات،می تونم به جرات بگم که هیچ جا وطن خود آدم نمی شه.
- دقیقا حرف شما کاملا متینه،من هرچی به سولماز می گم به خرجش نمی ره.سولماز تا خودش نره و تجربه نکنه از خر شیطون پیاده نمی شه.
- خب،البته این نظر منه و نمی شه تعمیمش داد.
- بله،هرکس یه عقیده و نظری داره.
- بله و البته نظر هر کس محترمه،شما تا خودتون آمریکا نرید و اونجا زندگی نکنید نمی تونید بگید ایران بهتره یا آمریکا،وقتی رفتید و زندگی کردید اگه خودتون و با محیط تطبیق دادید می تونه برای شما بهترین کشور دنیا باشه ولی اگه نتونستید مسلما حرف منو تصدیق می کنید.
- دقیقا ،ولی سایه مثل پیرزنا عقیده داره که هیچ کجا وطن خود آدم نمی شه.
شاهین به این حرف سولماز خندید من که ناراحت شده بودم سرم را پایین انداختم.
- سایه ناراحت شدی،نمی دونستم اینقدر زودرنجی وگرنه نمی خندیدم.
- من زودرنج نیستم ولی خنده تو یه طوری بود که انگار منو مسخره کردی.
- نه به جون خودم،اصلا این طور نیست سایه.
خواستم برخیزم که دستم را گرفت و گفت:منم همین عقیده رو دارم و از تصور خودم به شکل یه پیرزن خندیدم باور کن در هر حال امیدوارم منو ببخشی.
- باشه، باور کردم.
- خب پس مارو بخشیدی؟
- البته ولی فقط شاهین رو در مورد بخشیدن تو هنوز تردید دارم.
- پس شصت بار سرتو بکوب به دیوار تا از تردید در بیای.
شاهین که خنده اش گرفته بود سرش را پایین انداخت،در همین موقع زهرا خانم آمد و گفت:
- غذا آماده است.
ادامه دارد....
کلاس که تموم شد گفتم:
- سولماز خانم،با من قهری؟
- آره ،قهره قهرم.
- خب به درک اسفل السافلین،حالا پاشو بریم خونه.
سولماز که سعی داشت نخندد،بلند شد.نگاهش کردم.
- چیه؟چرا مثل وزغ زل زدی به من.
و خنیدید.
- داشتم فکر می کردم عجب مگس تپل مپلی هستی.
و دست در گردن هم انداختیم و از کلاس بیرون رفتیم،موقعی که به خانه رسیدیم مامان داشت سالاد درست می کرد.سلامی کردیم و به اتاق من رفتیم.رو به سولماز کردم و پرسیدم:
- نمی خوای دوش بگیری؟
- چرا،ولی اول تو برو.
هنگامی که ازحمام بیرون آمدم،سولماز یک دست لباس برای من انتخاب کرده بود و روی تخت گذاشته بود.چشمش که به من افتاد،گفت:
- می دونستم از من نظر می خوای برای همین زودتر لباست رو انتخاب کردم.با این حال هرچی دوست داری بپوش.
لباسی که برایم انتخاب کرده بود ،پیراهنی شکلاتی رنگ و آستین کوتاه بود که قدش تا زیر زانوهایم می رسید و کمرش هم با کمربند پهنی بسته می شد.
- نه همین خوبه،حالا زودتر برو دوش بگیر بیا موهامو سشوار بکش.
- چشم.
- چشمات در بیاد.
- وای تو چقدر پرویی ،علتش چیه؟
- آه گِلاوکُن هر علتی زائده معلولی است.
- سقراط عزیز بهتر خفه شی.
- هر چی تو بخوای.
سولماز پس از چند دقیقه ای از حمام بیرون آمد.موهایم را به طرز جالبی سشوار کرد،لباسم را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و به خودم نگاه کردم.
سولماز ضربه ای به دستم زد و گفت:
- بابا خوشگلی بیا بریم پایین.
بابا و مامان داشتند با هم شطرنج بازی می کردند.من و سولماز کنارشان نشستیم بعد از چند دقیقه بازی با مغلوب شدن مامان خاتمه پیدا کرد.به مامان که ناراحت به نظر می رسید ،گفتم:
- مامان ناراحت نشید،همین که بازیتون اینقدر خوبه که بابا زحمت بازی کردن با شما رو به خودش می ده کلی ارزش داره.با بعضیا که حتی بازی هم نمی کنه.
و نگاهی به سولماز انداختم و خندیدم.
- خاله جون،کاری نداری انجام بدم؟
- نه عزیزم.
به ساعتم نگاه کردم ،یک ربع به هشت مانده بود.شطرنج را چیدم و به سولماز گفتم:
- بیا یه دست بازی کنیم،سیاه یا سفید؟
- سفید.
- مال تو،برای من که همیشه برنده ام فرقی نداره سفید باشم یا سیاه.
- این بار بهت ثابت میکنم که از شطرنج چیزی سر در نمی آری.
- نگو می ترسم،حالا شروع کن ببینم.
سولماز حرکتی کرد و گفت:
- نوبت توئه.
خلاصه با چند حرکت توانستم وزیرش را بزنم،سولماز که حسابی عصبانی شده بود گفت:
- خیلی بی خود وزیر من کشته شد.
- ناراحت نشو،بالاخره قسمت این وزیر نالایق تو بیشتر از این نبوده،می دونی خیلی از وزیر ها و شاهها بیخودی به دست سربازای عادی کشته شدند مثل نادر شاه افشار ،جالبه نه؟
- اصلا ،خیلیم خنکه.
- خب حالا حرکت کن.
سولماز حرکتی کرد و عصبانی گفت :
- بیا.
- سولماز می دونی اشکال بازی تو چیه؟یا دوروبر شاهت رو اینقدر شلوغ می کنی که طفلک راه فرار نداره یا اطرافش رو اونقدر خالی می کنی که از هر طرف کیش می شه.
و بعد گفتم:
- کیش و مات.
سولماز در حال تاسف خوردن بود که خانواده عمو آمدند،سولماز از دور شاهین را دید و گفت:
- عجب پسر عموی خوش تیپی داری سایه!
- خب دیگه،ما طایفه ای خوش تیپ هستیم.
وقتی سولماز را به شاهین معرفی کردم،شاهین متعجب گفت:
- از دیدارتون خیلی خوشبختم خانم.
- شاهین برای چی تعجب کردی؟
- هیچی،از اینکه هنوز با هم دوستید تعجب کردم،من شما رو به خاطر میارم.
سولماز لبخندی زد و گفت:
- ولی متاسفانه من شما رو یادم نمیاد.
- آخه اون موقع شما ده یازده سال بیشتر نداشتید،طبیعیه منو یادتون نیاد.
- شاهین تو عجب حاظفه ای داری.
موقعی که سینی را مقابل گیتی گرفتم ،در حین برداشتن فنجان گفت:
- عزیزم همه شکر دارن؟
- البته ،مگه همیشه قهوه با شکر میل نمی کنید؟
- چرا ولی شاهین بدون شکر می خوره.
- باشه ،الان عوضش می کنم.
خواستم به آشپز خانه بروم که شاهین گفت:نه سایه لازم نیست عوض کنی ،با شکر می خورم.
- مسئله ای نیست برات عوض می کنم.
- نه عزیزم همین خوبه،می خورم.
سرم را تکان دادم و گفتم:هر طور تو بخوای.
و کنار سولماز نشستم،سولماز با نوک پا به پایم ضربه ای زد و خندید.بعد از مدتی بلند شدم و به سولماز و شاهین گفتم:
- بهتره بریم اون طرف سالن.
آنها به دنبالم آمدند و در طرفین من نشستند،به سولماز نگاهی انداختم و اشاره کردم که صحبت کند،سولماز سری به علامت فهمیدن تکان داد و بعد از چند لحظه گفت:
- خب،آقای دکتر اینجا بهتره یا آمریکا؟
- از یه جهاتی خوبه،و از یه جهاتی بد،مثلا اونجا چون دارای تکنولوژی برترو جدیده برای زندگی کردن بهتره،ولی افکار و عقاید اونا به ما نمی خوره،البته دوری از خانواده هم مشکل بزرگیه.ولی صرف نظر از امکانات،می تونم به جرات بگم که هیچ جا وطن خود آدم نمی شه.
- دقیقا حرف شما کاملا متینه،من هرچی به سولماز می گم به خرجش نمی ره.سولماز تا خودش نره و تجربه نکنه از خر شیطون پیاده نمی شه.
- خب،البته این نظر منه و نمی شه تعمیمش داد.
- بله،هرکس یه عقیده و نظری داره.
- بله و البته نظر هر کس محترمه،شما تا خودتون آمریکا نرید و اونجا زندگی نکنید نمی تونید بگید ایران بهتره یا آمریکا،وقتی رفتید و زندگی کردید اگه خودتون و با محیط تطبیق دادید می تونه برای شما بهترین کشور دنیا باشه ولی اگه نتونستید مسلما حرف منو تصدیق می کنید.
- دقیقا ،ولی سایه مثل پیرزنا عقیده داره که هیچ کجا وطن خود آدم نمی شه.
شاهین به این حرف سولماز خندید من که ناراحت شده بودم سرم را پایین انداختم.
- سایه ناراحت شدی،نمی دونستم اینقدر زودرنجی وگرنه نمی خندیدم.
- من زودرنج نیستم ولی خنده تو یه طوری بود که انگار منو مسخره کردی.
- نه به جون خودم،اصلا این طور نیست سایه.
خواستم برخیزم که دستم را گرفت و گفت:منم همین عقیده رو دارم و از تصور خودم به شکل یه پیرزن خندیدم باور کن در هر حال امیدوارم منو ببخشی.
- باشه، باور کردم.
- خب پس مارو بخشیدی؟
- البته ولی فقط شاهین رو در مورد بخشیدن تو هنوز تردید دارم.
- پس شصت بار سرتو بکوب به دیوار تا از تردید در بیای.
شاهین که خنده اش گرفته بود سرش را پایین انداخت،در همین موقع زهرا خانم آمد و گفت:
- غذا آماده است.
ادامه دارد....