1
آفتابِ آخر روز، به مزرعه گندم می تابید. مزرعه، طلایی رنگ شده بود. نسیم، در خوشه های گندم موجی دیدنی ایجاد می کرد. مردی با دست هایی پینه بسته در مزرعه کار می کرد. داس دستش بود و گندم هایش را درو می کرد. یکدفعه دست از کار کشید. دستش را سایبان چشمش کرد و به آسمان خیره شد. آن طرف تر دختر سه چهار ساله اش دامن مادر را کشید و به آسمان اشاره کرد. آن ها به دسته چند صدتایی غازهای خاکستری نگاه می کردند.
غازها از دهکده فاصله گرفتند. از مراتع سرسبز و کوه و رودخانه ها گذشتند. به دریا رسیدند. مدتی دریا زیر پایشان بود. از بالای یک کشتی بزرگ تجاری گذشتند. چند نفر روی عرشه بودند. پرنده ها را به هم نشان می دادند. ناخدا از پنجره اتاق فرمان، پرنده ها را دید. برایشان بوق کشتی را به صدا در آورد.

- بله، همین طور درسته. تمام بدنتون باید مثل یک خط راست باشه. گردن ها کشیده. پاها رو هم از عقب بکشید. آفرین. خیلی راحت بال بزنید. درسته. همین طوری.
این صدای یک غاز درشت هیکل بود که جلوی منقار نارنجی اش به سفیدی می زد. دقیق که می شدی می توانستی خراش های کوچکی روی منقارش ببینی. اسمش دانی بود. او رئیس غازها بود. پرنده ها با شنیدن صدای او خودشان را جمع و جور می کردند. سعی می کردند با دقت بیشتری پرواز کنند.
پا گنده با صدای بلند و نخراشیده اش گفت:
- خشکی. خشکی می بینم.
گندمی عینکش را قدری بالا پایین کرد و گفت:
- بله. درست است. فکر کنم استراحتگاه سوممان همین نزدیکی ها باشد. یک جزیره متروکه است.
پاگنده به طرف رئیس رفت و گفت:
- رئیس! به جزیره رسیدیم؟ این جا باید استراحت کنیم؟
- بله همین جاست. فکر کنم تا سه چهار دقیقه دیگر برسیم. شما هم زود برو سر جات.
پا گنده همین طور که به طرف جایش می رفت، داد زد:
- هی بچه ها همین جاست. استراحتگاه سوم.
غازها کم کم فاصله خودشان با زمین را کم کردند.
- رئیس: بچه ها قسمت غربی ساحل فرود می آیم. همون قسمت که چند تا درخت بزرگ داره.
- پاگنده: ولی رئیس، 100 متر اون طرف تر سرسبزتره. علوفه بیشتری هم داره.
- نه جوون. آن جا قدری مشکوکه. همیشه از جاهایی که خیلی پر دونه و سرسبزه بترس. ممکنه دامی، چیزی باشه.
- ولی این جزیره دور افتاده است. هیچ بنی بشری این جا دام پهن نمی کنه.
پرنده ها داشتند فرود می آمدند. همان جایی که رئیسشان گفته بود. با سوت پاگنده، توجه چند غاز به او جلب شد. پاگنده به سمت آن طرف ساحل اشاره کرد.
تیپی که عینکی ته استکانی زده بود و قیافه مردنی ای داشت، آرام و خواب آلود از دوستش پرسید:
- پاگنده چیزی گفت؟
دوستش گفت:
- آره پاگنده میگه بر و بچ گروهمون اون طرف ساحل فرود میان.
- آخه چرا؟
- آخه چرا که نداره. پاگنده هر چی گفت بگو چشم.
پاگنده پرواز کرد و جلوتر رفت. پیش پرناز رسید. پرناز خواهرش بود. او غازی ظریف و زیبا بود. دور چشمش با نوک براق نارنجی اش ست می شد. هیکلش را انگار یک نقاش بزرگ و چیره دست کشیده است. مثلا کمال الدین بهزاد یا استاد فرشچیان. رنگ خاکستری سر و گردنش ملایم بود و پرهای خاکستری تا دمش به بهترین شیوه چینش شده بود. مثل بقیه، غاز خاکستری بود. اما انگار غیر از بقیه بود. پاگنده با اشاره آن طرف ساحل را به او نشان داد.
- پرناز: مگه رئیس نگفت اون جا مشکوکه؟
- رئیس وسواس داره. مگه در جزیره دور افتاده هم کسی دام پهن می کنه.
- تو آدم ها رو نمی شناسی. کارهایی می کنند که به فکر جن هم نمی رسه.
- یعنی نمی آی؟ به برادر بزرگترت اطمینان نداری؟
- چرا دارم ولی...
پاگنده نگاه تخسی به پرناز کرد. رویش را برگرداند داد زد:
- بچه ها بریم.
خودش زودتر از همه و به سرعت فرود آمد. حدود 20 تا از غازها دنبال او راه افتادند. پرناز هم با کمی تاخیر و دو دلی، پشت سرشان رفت.
2
- کمک. کمک. کمکون کنید. ما رو نجات بدید.
این صدای پاگنده و دار و دستش بود. آن ها در دام گرفتار شده بودند. هر چه پر می زدند و گردن می کشیدند فایده ای نداشت. بندهای دام خیلی سخت پایشان را گرفته بود. خیلی زود چند صد غاز دور آن ها جمع شدند. 22 غاز در دام گرفتار شده بود. غازهای دیگر آن ها را دلداری می دادند.
پرناز کنار پاگنده ایستاده بود.
- پرناز: نگران نباش برادر. نجاتتون میدیم. چیزی نیست.
پاگنده هم مثل بقیه پرنده های گرفتار تقلا می کرد که بندها را باز کند. ولی فایده ای نداشت. یکی از پرنده های گرفتار گفت:
- نباید میومدیم اینجا. باید حرف رئیس رو گوش می گرفتیم.
- آره. همه اش تقصیر پاگنده است
- پاگنده: خفه خفه. کسی مجبورتون نکرده بود. خودتون اومدید دنبال من. بی عرضه ها.
- اگه تو نگفته بودی که نمیومدیم.
- من گفتم. خودت که عقل داشتی می رفتی اون طرف.(1)
رئیس که تازه از راه رسیده بود گفت:
- ساکت. ساکت. الان که وقت این حرفا نیست. زبون به دهن بگیرید ببینم چه کاری میتونیم کنیم.
همه ساکت بودند. پرنده های اسیر هم دیگر برای نجات تلاشی نمی کردند. نگاه ها به رئیس دانی بود. رئیس به پیش خدمتش اشاره کرد که بیاید. پیش خدمت به همکارش چیزی گفت. همکار به سرعت پرواز کرد. رو به غازها کرد و گفت:
- غازهای محترم. همه شما رئیس دانی رو میشناسید. از فکر و درایت او هم با خبرید. اکثر مشکلاتی که برای ما پیش اومده با کاردانی ایشون حل شده. الان هم یکی از اوقات حساس در سفر ماست. لطفا سکوت رو رعایت کنید تا تمرکز رئیس در فکر کردن به هم نخوره.
پیش خدمتی که رفته بود با یک حلقه برگشت.
گندمی آهسته گفت:
- خدای من. حلقه فکر.
سکوت حکمفرما شده بود. تنها صدای موج های ساحل به گوش می رسید. حلقه را محترمانه در گردن رئیس انداختند. رئیس شروع کرد به چرخاندن گردنش. حلقه در گردنش تاب می خورد. بعضی غازها بال هایشان را بالا گرفته بودند. رو به آسمان، دعا می کردند. سرعت حلقه از کم شروع شد و کم کم شدت گرفت. پرناز بال هایش را جلوی چشمش گرفت. زیر لب چیزی می گفت. بعد از مدتی حلقه از چرخش افتاد. همه نگاه ها به رئیس بود. پرناز آرام از لای بال هایش به رئیس نگاه کرد. رئیس غمگین سرش را پایین انداخته بود.
- پرناز: نه. خدای من. چیزی به فکر رئیس نرسید.
سکوتی غمبار روی تمام غازها سایه انداخته بود. هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت. امیدشان ناامید شده بود. ناگهان گردن رئیس باز شروع به چرخش کرد. حلقه چرخید و چرخید. تندتر و تندتر شد. پرناز باز چشم هایش را گرفت. بعضی غازها دعا می کردند. بعضی دست هایشان در دست هم بود. دست هایشان را به هم می فشردند و به رئیس چشم دوخته بودند.
حلقه کم کم از چرخش ایستاد. همه نگاه ها به رئیس بود. این بار هم رئیس سرش را پایین انداخته بود. پرناز شروع کرد به گریه کردن. اما رئیس، کم کم سرش را بالا آورد. قرص ایستاد.
پرناز به رئیس نگاه کرد. لبخند بر لبش نشست. مرغابی ها هم فریاد شادی کشیدند.
- هورا. رئیس راه حل رو پیدا کرد.
- همیشه در مواقع حساس رئیس دانی به فریادمون رسیده
- خدا رئیس رو برای ما نگه داره
- ....
پیش خدمت گفت:
- خب حالا لطفا سکوت رو رعایت کنید. رئیس میخوان کلید حل این مشکل رو بیان کنند.
همه ساکت شدند. رئیس سرفه ای کرد و با صدای مردانه و کلفتش گفت:
- موش
همه تعجب کردند و شروع به پج پج کردند:
- موش
- یعنی چی موش
- این بیچاره ها رو نجات بدید. موش چیه؟
- منظورش چیه؟
- اصلا صبر کنید ببینیم رئیس چی میگه.
- ...
دانی ادامه داد:
- یه موش میتونه با دندونهاش دوستانمون رو نجات بده. باید یه موش پیدا کنیم. تیمی هفت نفره برای پیدا کردن موش راهی جزیره شدند.

 «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي‏ فَلا تَلُومُوني‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمينَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ [إبراهيم / 22] و چون كار از كار گذشت ، شيطان مى‏گويد: «در حقيقت، خدا به شما وعده داد وعده راست، و من به شما وعده دادم و با شما خلاف كردم، و مرا بر شما هيچ تسلطى نبود، جز اينكه شما را دعوت كردم و اجابتم نموديد. پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد. من فريادرس شما نيستم و شما هم فريادرس من نيستيد. من به آنچه پيش از اين مرا [در كار خدا] شريك مى‏دانستيد كافرم». آرى! ستمكاران عذابى پردرد خواهند داشت.»