حرفش را خورد و دیگر ادامه نداد. مهتاب که همچنان بهت زده به او خیره مانده بود، زیر لب زمزمه کرد:
- داری با حرفات منو دیوونه می کنی!
آذر با لحن پر طعنه ای گفت:
- تو از اول دیوونه بودی، بیخودی دیوونگی خودتو گردن من و حرفام ننداز! ما ها هم از تو دیوونه تر بودیم که فکر کردیم شاید بشه احساس و عاطفه رو توی وجود تو زنده کنیم. اون سیاوش احمق هم دیوونه تر از هر دیوونه ای که به خاطر داشتن تو، این طوری خودشو اسیر این زندگی پوشالی و مسخره کرده ! همه اش تقصیر منه. من بودم که به پدرت اطمینان دادم تو هم اونو دوست داری، حماقت کردم. یه اشتباه بزرگ و غیر قابل بخشش!
مهتاب آهسته به لبه ی بالکن تکیه داد و زیر لب نجوا کرد:
- واقعا اون حرفای که چند ساعت پیش گفتی رو باور داری؟
تبسمی روی لب های آذر نشست و بی آنکه اثری از خشونت لحظه ی پیش در صدا یا چهره اش باشد با احتیاط پرسید:
- در مورد سیاوش؟
مهتاب به خم کردن سرش اکتفا کرد و آذر با قاطعیت پاسخ داد:
- حتی ذره ای شک ندارم. با اطمینان بهت می گم که نه تنها باور دارم بلکه شاید خیلی بیشتر از چیزی باشه که من استنباط کردم.
بعد دست زیر چانه ی مهتاب گذاشت و او را وادار کرد تا به چشم هایش نگاه کند. آن وقت ادامه داد:
- من بر خلاف تو آدم پیچیده ای نیستم، واسه همین به ظاهر آدما بیشتر از باطنشون توجه می کنم. اما در مورد سیاوش با مشکلی روبه رو نشدم. می دونی چرا، چون ظاهرش عین آینه باطنشو نشون میده. اگه تو نتونستی اونو ببینی به خاطر اینه که بیش از حد معمول غیر قابل نفوذی! دختری که با سادگیش دل می بره اما به همون سادگی پا روی دل می ذاره و اونو له می کنه. تو ندونسته داری دل سیاوش رو زیر پاهات لگد مال می کنی، چون دوستش نداری!
مهتاب با سری افتاده زیر لب زمزمه کرد:
- اشتباه می کنی! من مدت هاست که اونو دوست دارم.... ولی به شیوه ی خودم. آره، درست از همون روزی که تو خونمون بلوا راه افتاد، جذبش شدم. از شجاعتش تو ابراز عقایدش لذت بردم، بعد هم اون طرز رفتار مضحکش که جای عذر خواهی از من طلبکار شده بود برای جاذبه ی عجیبی داشت. همون وقت احساس کردم سیاوش آریازند؛ مردیه که به اندازه ی خودم، خودرای، قاطع و محتاطه! واسه همین نذاشتم این احساس تو دلم پا بگیره یعنی نمی خواستم به چنین آدم مرموزی دل ببندم. هر چی بیشتر می شناختمش بیشتر می ترسیدم و از اون دور تر می شدم. من واقعا از سیاوش می ترسم، هنوز هم همین احساس رو دارم!
آذر که از لحن صدای مهتاب پی به دگرگونی او برده بود با صدای ملایم و نرمی گفت:
- آخه علاوه بر ترس دوتا مشکل دیگه هم داری!
مهتاب ابرویی بالا داد و با حالت مشکوکی پرسید:
- مثلا چه مشکلی؟
- اول این که زیادی مغرور و کله شقی و دومی که از اولی مهم تره و هزار بار هم بهت گفتم، یه دیوونه ی تمام عیاری!
و لبخندی به روی لب نشاند و ادامه داد:
- هنوز از دست من دلخوری؟
مهتاب هم تبسمی کرد و گفت:
- نه! تو فکر کردی این جوری داری بهم کمک می کنی، درسته؟
آذره به چشم های او خیره شدو صادقانه جواب داد:
- آره به خدا، فقط به خاطر خودت بود عزیزم، نمی تونی بفهمی من چقدر دوستت دارم! پدر بی چاره ات اونقدر بهم التماس کرد و خواهش کرد تا بالاخره رضایت دادم اونو در جریان زندگیت بذارم. البته از قبل هم چندان بی خبر نبود چون واقعا نگران تو بود توی این ماجرا فقط خودشو مقصر می دونست. مهتاب! به خدا همه ی ما دوستت داریم، اینو قبول کن که شاید تو هم توی زندگیت اشتباهاتی کرده باشی، هیچ کس بی خطا و معصوم نیست! اشتباهه تو همون کینه ایه که تو سینت جا دادی. باور کن این کینه و دشمنی می تونه زندگی تورو به باد بده. گیرم پدرت توی زندگی زناشویی خودش راه خطا رفته، این دلیل نمی شه که همه راه اونو برند. گیرم در زمان کودک و نوجووونی تو اشتباهات زیادی کرده ولی تو اگه آدم متعادلی هستی اگه فکر می کنی عاقل تحصیلکرده هستی، نذار این اشتباه نسل در نسل تو خانواده ی شما موروثی بشه! کینه هارو بریز دور، لااقل بذار زندگیت، بعد از این دور از اون کینه و سیاهی ای باشه که تورو به همه چیز و همه کس مشکوک می کنه!
مهتاب دودل پرسید:
- تو واقعا فکر می کنی من یه بیمار روانی هستم؟!
آذر با صبوری پاسخ گفت:
- نه! ولی اگه خودتو اصلاح نکنی کم کم مجبور می شم این طوری فکر کنم! مهتاب، تو دختر مهربون و پر احساسی هستی. یه قلب مهربون تو سینه داری که می تونه قشنگ ترین قصه های عشق و دوست داشتن رو تو خودش جا بده، چرا اونو از کسی که این قدر دوستت داره، دریغ می کنی، هان؟ چرا؟
- تو واقعا مطمئنی که سیاوش....
- آره به خدا، آره به جون علی! نه تنها دوستت داره، بلکه حاضره برای با تو بودن و این که تو رو کنار خودش داشته باشه تا این حد خودشو، زندگیشو، حتی دلشو به مسخره بگیره! سیاوش عاشقانه تورو دوست داره.
- پس چرا من چیزی نمی فهمم، چرا نمی تونم چنین احساسی رو تو وجود اون ببینم؟ چرا هیچ وقت چیزی نشون نمی ده!
- شاید به خاطر ترس از توئه، می ترسه اگه نشونت بده چقدر دوستت داره، ازش فراری بشی. شاید هم چون خیلی مغروره!
مهتاب لبخندی زد و گفت:
- اگه بی اعتمادی یه بیماریه؛ غرور و تکبر توی عشق هم یه بیماریه، نه؟
آذر با ملایمت دستی بر سر مهتاب کشید و گفت:
- نمی دونم چی بگم، به هر حال این بار یه فکری کن بلکه بتونی دوتا مریض روانی رو از دست این امراض مهلک و خانمان برانداز نجات بدی! تو می تونی مهتاب، اگه بخوای می تونی با این بی ماریت مبارزه کنی. باید قبول کنی که هر کسی توی زندگیش نقطه ضعفایی داره، یادته وقتی می خواستم با علی ازدواج کنم چه قدر می ترسیدم؟ یادته بهم چی گفتی؟
- آره! یادمه، گفتم اگه خدا بخواد تو خوشبخت می شی! از خدا بخواه!
- آره، درسته و خوشبخت شدم چون خدا می خواست، چون خودم می خواستم! حالا نوبت توئه.
مهتاب لبخندی زد و گفت:
- سعی خودمو می کنم آذر جون ولی اینو بدون، سیاوش هم این میون بی تقصیر نبوده. اون هیچ وقت خود واقعیشو نشون نداده ولی چون نمی خوام بهم بگی دیوونه، نمی خوام فکر کنی که یه مریض روانی جلوت ایستاده، همه ی تلاش خودمو می کنم، خوبه؟!
- آره عزیزم، آره قربونت برم ولی یه چیز دیگه بگم؟
- هان، دیگه چیه؟!
- من عاشق همین دیوونگیهای تو بودم، اگه تو دیوونه نباشی نمی تونم بهت قول بدم که بازم مثل قدیم به همون شدت دوستت داشته باشم.
او را در آغوش گرفت.
مهتاب با دست به سینه ی او کوبید و سر حال تر از قبل گفت:
- لوس ننر! فکر کردم مثلا داریم جدی حرف می زنیم!
- مگه نمی زنیم؟
بعد دوباره جدی شد و پرسید:
- حالا می خوای چی کار کنی؟
- بر می گردم خونه!
- چی ؟! به همین سادگی؟!
مهتاب خندید، از جایش بلند شد و همراه با چشمکی جواب داد:
- از اینم ساده تر!
آذر لبخندی نمکین زد و با حالت تهدید آمیزی انگشتش را به او اشاره رفت:
- دوباره آشوب راه نندازی ها!
مهتاب همان طور که از کنار او رد می شد تا وارد اتاق شود با همان لحن جواب داد:
- آشوب که نه ولی فکر کنم کمی حرص براش لازم باشه. شاید اگه حرصش در بیاد بتونم سیاوش واقعی رو ببینم! هر چند فکر کنم دیدن سیاوش آریازند بدون رنگ و لعاب همیشگیش کار آسونی نیست ولی تنها راهی که می تونم احساس اونو باور کنم، شنیدن این حرف از زبون خودشه. تو که مخالفتی نداری؟
آذر به دنبال او وارد اتاق شد و پس از قدری فکر جواب داد:
- تو که می گفتی حرف باد هواست!
- نه حرفای کسی مثل سیاوش! اون به خاطر طرز تربیتش، ضربه ای که سال ها قبل خورده و شغلی که داره، به این راحتی حرف نمی زنه، پس اگه حرفی زد، می شه روش حساب کرد!
مهتاب بی حوصله این پا و آم پا کرد و دوباره پرسید:
- چی شد، موافقی یا مخالف؟
آذر خندید:
- من که می دونم اگه تو بخوای حرص کسی رو در بیاری، چه عجوبه ای می شی! از حالا دلم واسه اون مرد بی زبون می سوزه. ولی زیاده روی نکن، مواظب جوون مردم باش سکته ش ندی!
مهتاب با زیرکی و لحنی خوش آیند پرسید:
- چرا نمی گی مواظب همسر خودم باشم؟
- والا ترسیدم باز جیغ و داد راه بندازی! ببینم، نقشه ی خاصی تو کلت داری؟
- اِ ی ی ی، شاید! راستش، بهت گفتم که دیشب چطوری قاطی کرده بود، فکر کنم از همین طریق بشه یه جورایی حرصشو دربیارم.
آذر خنده ای سر داد و همراه با چشمکی گفت:
- ای شیطون! طفلک سیاوش، بگم علی برسوندت خونه؟
- ممنون می شم ولی حالا زوده، یکی دو ساعت دیگه! از صبح فقط از مغزم کار کشیدم، می خوام یه استراحتی به خودم بدم بعد برگردم خونه