پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389 8:42 PMحوالی ظهر بود که سیاوش با مهتاب تماس گرفت و خبر داد تا ساعتی بعد به دنبال او می رود. تصمیم داشت ضمن صرف ناهار از تصمیم نهائی او برای مقابله با منوچهر فروزنده مطلع شود. ساعتی بعد آن ها پشت میز کوچک یکی از کافی شاپ های دنج و خلوت بالای شهر که غذای سرد سرو می کرد نشسته بودند. سیاوش همانطور که نوشابه اش را جرعه جرعه می نوشید، نگاهش موشکافانه به سرو صورت درب و داغون مهتاب انداخت و با دلسوزی پرسید:
- هنوز درد داری؟
مهتاب دستی به زخم کنار پیشانی اش کشید و جواب داد:
- این که نه! ولی کنار لبم آره، تا یه چیزی می خورم یا حواسم نیست می خندم می سوزه و تیر می کشه.
سیاوش تبسمی کرد و با شوخ طبعی گفت:
- خب یه چند روزی نخند، نمی شه؟
مهتاب هم خندید:
- ببین! نمی شه دیگه، من اگه نخندم، می میرم!
سیاوش قیافه ی جدی و متفکری به خود گرفت و در ادامه ی صحبت او گفت:
- آره، خنده خوبه ولی نمی دونم چرا به ما نیومده! از دیشب همه اش به خودم می گم کاش منکر همه چی می شدی و کینه ی پدرتو، به جون نمی خریدی. می ترسم کار دستمون بده!
مهتاب آهی کشید:
- جای انکاری نبود. از همه ی ماجرا خبر داشت. فقط جریان رادمینارو نمی دونست. اونم به خاطر اطلاعات سوخته ای بود که بهش داده بودند وگرنه سیر تا پیاز قضیه رو می دونست. این که تو کی هستی، من کجا زندگی می کنم .... و الی آخر.
- حالا چی؟ راهی به ذهنت رسیده که پدرتو آروم کنه تا از شرش در امان باشیم.
- می دونی سیاوش، تو پدر منو نمی شناسی. اون خودخواه ترین، مغرور ترین و کله شق ترین موجود دنیاست! فکر می کنه از همه ی آدمای روی زمین بالا تره! واسه همین دلش می خواد که دخترش، یعنی پاره ی تنش هم توی این بی همتایی همپاش باشه. اون تا امروز فکر می کرده که من دارم عین یه پرنسس زندگی می کنم. درست همونطوری که اون می خواد، اشرافی و مطابق با لیاقت و شان خانوادگی ایشون! اگه بیاد و ببینه که این مدت داشتم سرشو شیره می مالیدم... همه چی تمومه!
- منظورتو نمی فهمم!
- تو می تونی پول بهم قرض بدی؟
- معلومه که می تونم، چرا که نه! اصلا چرا قرض؟، پای هر دوی ما تو این قضیه گیره، پس...
مهتاب حرفش را برید:
- نه، فقط قرض کافیه!
- خب چقدر، ده تا، بیست تا، سی تا... ؟
- ول خرجی نکن، هشت تا کافیه.
- همین؟! باشه، حرفی نیست ولی می تونم بپرسم با این پول می خوای چی کار کنی؟
- راستش اول از همه باید یه ماشین آبرومند تهیه کنم، مثلا یه پراید مدل هشتاد که ترو تمیز باشه. یک کمی هم برای خودم لباس بخرم. اون از آدمای یلخی و بد دک و پز مثل من فراریه. یعنی حاضر نیست به این جور آدما نگاه کنه چه برسه به این که باهاشون هم کلام شه!
سیاوش نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و با قیافه ی شادی پرسید:
- همه اش همین بود؟!
- باید به سرو ریخت رادمینا هم برسیم، نباید به چشم حقارت به اون نگاه کنه! می خوام سعی کنم تا رادمینارو به عنوان نوه اش بپذیره و فکر نمی کنم از بچه های دماغو و بد سرو ریخت خوشش بیاد!
- مهتاب! رادی کجاش دماغواِ؟! دخترمون خیلی هم ناز و ملوسه!
تبسمی پر از شیطنت روی لب هایش نشست و ادامه داد:
- خب، اینم که راحته، اتفاقا قبل از این که ماجرای پدرت هم پیش بیاد همین خیال و داشتم. این بچه به یه سری لباس و خرت و پرت تازه احتیاج داره! خب، دیگه؟ ببینم، من به چیزی نیاز ندارم؟
مهتاب ابرو در هم کشید و با دقت سرتا پای او را برانداز کرد. سیاوش هم ناخودآگاه شروع به برانداز کردن خودش کرد. عاقبت نگاهش روی کفش هایش سر خورده بود که صدای مهتاب را شنید:
- نه! تو سرو وضعت مناسبه، فقط یادت باشه یه سری به آرایشگاه بزنی، موهات زیادی بلند شده!
سیاوش که دیگر حسابی به خنده افتاده بود جواب داد:
- چشم، اطاعت. دیگه امری نیست؟!
- اوه اوه یادم اومد. یادت باشه به هیچ وجه راجع به خونه ی من چیزی به اون بروز ندی! پدرم از اولش هم دل خوشی از اون خونه نداشت وای به حال اینکه بدونه یه لشکر توش زندگی می کنند!
- پس می خوای بهش بگی خونت کجاس؟
- فکرشو کردم. می گم خونه رو فروختم تا با پولش یه آپارتمان شیک و نوساز بخرم! بیست ملیون هم واسه همین کار می خواستم.
سیاوش با حوصله سری تکان داد:
- اینم به چشم، دیگه؟
مهتاب تکه ای از ساندویچ را با دست کند و آن را در دهانش گذاشت. به سختی می توانست چیزی بخورد. آهسته زخم کنار لبش را لمس کرد و غرق فکر لحظه ای درنگ کرد. بالاخره با به یاد آوردن مطلبی پوزخندی زد و با لحن بامزه ای گفت:
- آهان، یه چیز دیگه! یادت نره که باید خیلی عاشقانه و در عین حال محترمانه نسبت به هم رفتار کنیم.
سیاوش با صدایی که رگه های خنده ی فرو خورده اش در آن خودنمایی می کرد، ابرویی بالا داد و پرسید:
- محترمانه و عاشقانه دیگه چه صیغه ایه؟!
مهتاب با سرزنش نگاهش کرد و با لحن نیش داری پاسخ داد:
- سیاوش، ادای بچه های خوب و سر به راهو در نیار! اگه می خوای بگی از این دو کلمه چیزی نمی دونی، فقط می تونم بهت بخندم.
سیاوش این بار با صدای نسبتا خفه ای به خنده افتاد، لقمه اش را جویده و نجویده بلعید و با نگاهی پر از شیطنت به طعنه گفت:
- درسته، این کار از عهده ی من بر میاد که این سناریوی بامزه رو بازی کنم اما خیلی دلم می خواد بدونم تو چطوری می خوای تو این ُرل سخت و دور از انتظار ظاهر بشی؟ باید دیدنی باشه!
مهتاب با قاطعیت و لحن گزنده ای جواب داد:
- تو غصه منو نخور! بهتره حواست به کار خودت باشه بلکه خدا رحمی بهمون بکنه و تو این مدت سرو کله ی یکی از اون خاله زاده های مکُش مرگ مات پیدا نشه، اگه نه که فاتحمون خوندس!
و در حالی که از پشت میز بلند می شد ادامه داد:
- بی زحمت منو برسون خونه. استراحتی می کنم بعد می رم واسه رادمینا یکم خرید کنم.
سیاوش بی توجه به تیکه ای که مهتاب بارش کرده بود، دنبال او راه افتاد و گفت:
- عجله نکن! تو با ماشین من برو، دست فرمونت طوری هستش که بتونی یه مسیر کوتاه و با یه دست برونی. تا غروب کمی گرفتارم اما امشب زودتر میام. سعی می کنم تا شب یه ماشین واست پیدا کنم و اگه زیاد دیر نشده باشه با هم بریم خرید. این طوری بهتره.
- ولی من خودم می تونم که...
سیاوش میان حرفش دوید :
- لازم نکرده تنهایی بری، تو هنوز داری می لنگی، دیگه نمی خواد با این وضع درب و داغون با یه بچه تو خیابون ویلون بشی. گفتم به موقع میام. فقط یه مراجعه کننده دارم بعد از اون هم می رم دنبال ماشین واسه تو.
15 دقیقه به ساعت 8 شب بود که سیاوش با او تماس گرفت:
- مهتاب، بیا بیرون ببین ماشین رو می پسندی؟
مهتاب تن خودش را به جلوی خانه رساند اما از دیدن ماشین گران قیمت و تر و تمیزی که جلوی در بود، سخت یکه خورد و با تردید پرسید:
- این چیه؟
- خوشت نمیاد؟
- سیاوش!! من گفتم یه پراید تر و تمیز. تو رفتی پرادو خریدی؟ این که یه تقه بهش بخوره...
- نترس، بیمه ی کامل بدنس. تو نمی خواد فکر این چیزا باشی، مگه نمی گی راه سرکوب کردن پدرت "های کلاس" بودنه! خوب پراید که به مزاق همچین آدمی خوش نمیاد! حالا راه بیفت بریم، رادی رو هم بیار!