آن شب سیاوش از راه نرسیده با صورت خسته و پرسان شهلا خانم روبه رو شد، ناچار خلاصه ای از مشاوره اش را با دکتر متخصص برای او توضیح داد. اما هنوز توضیحات او تمام نشده بود که شهلا خانم با ناباوری پرسید:
- مگه می شه؟! به حق چیزای نشنیده!
- همین الان دارم از اونجا میام. والا به هر کی شما قبول دارید عین حقیقت رو گفتم. یارو مشاوره می گفت نباید در مقابلش کوتاه بیایم. می گفت ممکنه کمی مقاومت کنه اما چون خیلی کوچیکه زود کنار میاد. با موقعیت خودشو تطبیق می ده و مجبور می شه به خاطر گرسنگی دست از لجبازی برداره.
شهلا خانم معترض شد:
- چی چی رو دست از لجبازی بر می داره! آقا این بچه پیر منو درآورده. از صبح تا الان حتی یه قلپ شیر نخورده. از ظهر تا همین حالا هم نتونستم واسه یه دقیقه بذارمش زمین. به خدا از گردن به پایین کرخت شدم از بس بالا پایین انداختمش. فایده نداره، یه بند جیغ می زنه و عربده می کشه.
- چی بگم؟ مشاوره می گفت، بچه های یک ساله رو راحت می شه از مادر واقعیشون جدا کرد. چه برسه به این مورد. اون می گفت چون این بچه بلافاصله بعد از نجات توی اون فاجعه با مهتاب بوده، فقط در کنار اون احساس امنیت می کنه. بوی تن و صدای مهتاب حتی صدای ضربان قلبش واسه این بچه آرامش میاره. اما می گفت با این کمی سخته ولی می شه این حالتو از سرش انداخت. حالا اگه خسته هستین باشه، می خواین بدینش به من. شما برین استراحت کنین، شاید از دست من چیزی بخوره.
شهلا خانم که پیدا بود از خستگی روی پا بند نیست بچه را به او سپرد و گفت:
- هر جور صلاح می دونین، ما که سواد درست و حسابی نداریم، لابد شماها که درس خونده هستین، یه چیزایی می فهمین!
به سمت اتاقش رفت و ادامه داد:
- آقا من یکم دراز می کشم، گمونم باز فشارم رفته بالا، سرم گیج میره! اگه آروم نشد صدام کنین.
اما ساعتی نگذشته بود که از صدای فریادهای جگر خراش دخترک، افتان خیزان خودش را به هال رساند و با نگرانی پرسید:
- آقا این بچه چشه؟
دید که سیاوش بچه را روی زمین گذاشته و سرش را میان دست هایش گرفته، ناچار دوباره تکرار کرد:
- آقا! این بچه چشه؟ چرا گذاشتینش زمین؟!
سیاوش بی آنکه در حالت نشستنش تغییری دهد یا نگاه از دخترک بردارد زیر لب نالید:
- دیوونم کرده، به هیچ صراطی مستقیم نیست. خسته شدم! ولش کنین، بذارین تا می تونه عربده بکشه، بالاخره خودش خسته می شه. حالا ببینم کی برنده می شه؟
- بذارین من بغلش کنم، داره از گریه سیاه می شه ها!
- نه نه، دست بهش نزن! صبر کن ببینم تا کی می تونه به این مسخره بازی ادامه بده!
- پناه بر خدا!
دیگر حرفی نزد و همانجا کنار بچه روی زمین ولو شد.
حوالی ساعت 11 صبح، تلفن همراه مهتاب زنگ خورد. مهتاب همانطور که مطلبی را یاداشت می کرد گوشی را برداشت.
- الو، بله؟
- سلام مهتاب.
صدای خسته و شکسته ی سیاوش بود.
- سیاوش، تویی؟!
- آره، خودمم.
- چته؟ چرا صدات این طوری شده؟!
- چیزی نیست، از بی خوابیه. می تونی یه سری به ما بزنی؟
- همین حالا؟!
- آره.
- باز هم رادمینا؟
- آره.
- ولی آخه مگه خودت نشنیدی مشاوره...
- گور پدر مشاور، اون زنیکه ی دیوونه نزدیک بود... میای، یانه؟
- سیاوش! تو چته؟ چرا این طوری حرف می زنی؟
- مهتاب رادمینا حالش خوب نیست.
- باشه، فهمیدم. الان مرخصی می گیرم و میام. کاری نداری؟
- صبر کن! ما خونه نیستیم.
- پس من کجا بیام؟
- بیمارستان کودکان.
- بیمارستان واسه چی؟!
- مجبور شدیم دختره رو بیاریم این جا، حالا خودت بیا می فهمی.
- اومدم اومدم.
میان راهروی بیمارستان چشمش به شهلا خانم افتاد و با نگرانی جلو دوید:
- رادمینا چطوره؟
- سلام خانوم، چی بگم والا، ما که بی سوادیم اما شما چرا! آقا رفته با دکترش حرف بزنه.
- اونا کجا هستن؟
- نمی دونم از این خانم پرستار بپرسین.
هنوز حرفش با پرستار به نتیجه نرسیده بود که سر و کله ی سیاوش پیدا شد. با عجله حرفش را نیمه تمام رها کرد و به طرف او دوید.
- چی شده؟ رادمینا کجاست؟ حالش خوبه؟
- نگران نباش، فعلا خوبه، به موقع رسوندیمش. دکتر گفت آب بدنش کم شده بود. خدا رحم کرد وگرنه ممکن بود بره تو کما!
- آخه چرا!
- از گرسنگی، تشنگی، بی خوابی و....
- ای خداااا!
این را گفت و به دیوار تکیه داد و دوباره پرسید:
- الان کجاست؟
- تو بخشه، تا یکی دو ساعت دیگه می شه بردش خونه.
مهتاب با رنگی پریده و چهره ای درب و داغون به سیاوش و شهلا خانم خیره شد و پرسید:
- همون ماجرای قدیمی، لجبازی، آره؟
سیاوش هم کنار او به دیوار تکیه داد و نجوا کرد:
- خدا لعنتت کنه مهتاب! ببین چه بلائی به روز جفتمون آوردی!
- سیاوش؟!
- سیاوش نداره، از روزی که عین اجل معلق سر راهم نازل شدی تا همین امروز، آب خوش از گلوم پایین نرفته. گرفتاری پشت گرفتاری. این بچه هم که شده استخون لای زخم!
- باشه جناب آریازند، قبول! اصلا همه چی تقصیر من بوده. معرفی زینب، فرستادنش به بم، اومدن زلزله، کشته شدن زینب و حاج خانوم، زنده موندن این بچه و الی آخر. حالا می گی چی؟!
- من؟ من غلط بکنم حرفی بزنم! شما ماشاا... خودت یه پا اوسای کارچاق کن هستی. یه ناجی افسانه ای برای هر چی گدا و بدبخت و بی چاره و بی خانمانِ، حالا ما هم یکیش. یه رحمی به ما بکن، فکر کن ما هم بی چاره ایم، بدبختیم، ذلیلیم، هان، نمی شه؟!
- سیاوش! چرا پرت و پلا می گی؟ مگه من چه خلافی کردم که این قدر گوشه و کنایه بارم می کنی؟ تو می گی من باید چی کار می کردم که نکردم؟!
- من چه می دونم، اگه می دونستم که خودمم همون کارو می کردم، این قدر هم منت سر کار خانم و نمی کشیدم!
شهلا خانم پادرمیانی کرد و با لحن ملامت باری گفت:
- اِی مادر! حالا وقت این حرفاس؟ هی لیچار بار هم کنین قضیه حل می شه؟ فعلا بذارین بریم خونه، یه کم استراحت کنین بعد یه فکری واسه این مشکل بکنین. با دعوا مرافعه که مشکل شما حل نمی شه!
سیاوش که با رنگی پریده به دیوار تکیه کرده بود، زانوهایش خم شد، روی زمین نشست و سرش را میان دست هایش قلاب کرد. مهتاب تند کنار او نشست، کمی خم شد و به چهره ی او خیره شد و با نگرانی پرسید:
- تو حالت خوبه؟!
- آره، خوبم.
- می خوای یه سری به دکتر بزنی، یه معاینه بشی بد نیست. رنگت خیلی پریده!
- نه، احتیاجی نیست. از خستگی و بی خوابی این طوری شدم. استراحت کنم خوب می شم.
- پس شما برین خونه. من می مونم تا ترخیصش کنم.
- نه، خودم باشم خیالم راحت تره. بعد با هم می ریم.
آهسته سرش را بلند کرد و با لحن پر خواهشی ادامه داد:
- تو هم میای دیگه، نه؟ به خدا از خستگی، استخونام داره خرد می شه.
مهتاب با مهربانی گفت:
- معلومه که میام، دیگه شمر که نیستم آقا سیاوش! بریم خونه ببینم چی کار می شه کرد.