- الو، مهتاب!
- سلام، چطوری سیاوش؟
- اِی بد نیستم، خونه ای؟
- آره.
- می تونی چند لحظه بیای پایین؟
- باشه، کی بیام؟
-همین حالا. جلو خونتون ایستادم، تو ماشین منتظرت می مونم.
- اِ، خوب پس بیا بالا.
- نه، همین جا خوبه، عجله دارم.
- باشه، اومدم.
با عجله خودش را به حیاط رساند. آذر با دیدن او پرسید:
- کجا نصفه شبی؟!
- همین جام، سیاوش دم در کارم داره.
- چرا نمیاد تو خونه؟
- نمی دونم! برم ببینم چشه.
در حیاط را باز کرد و به کوچه سرک کشید، با دیدن ماشین سیاوش به طرف آن رفت. سیاوش تند پیاده شد.
- سلام.
- سلام، چرا نمیای تو؟
- نه، باید برم، بشین تو ماشین باهات کار دارم.
مهتاب بی چون و چرا در ماشین را باز کرد و توی ماشین نشست و نگران پرسید:
- چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
- اتفاق که نه، راستش مربوط به رادمیناس.
- رادمینا؟! چی شده، مریضه؟
- نه! حالش خوبه، فقط بی قراری می کنه. از دیشب که تو رو ندیده دیوونمون کرده، شهلا خانم از دستش کلافه شده! نه از دستش شیر می خوره، نه سوپ، حتی سر لاک که این قدر دوست داره رو از تو دهنش توف می کنه بیرون. دیشب نذاشت هیچ کدوم بخوابیم، تا صبح نوبتی راه بردیمش، تا می اومد خوابش ببره یهو یه جیغ می کشید و از خواب می پرید.
- نکنه چراغ و خاموش کردی، آخه از تاریکی...
- نه بابا، تا خود صبح خونه چراغون بود! کی می تونست با جیغ و دادای اون بخوابه؟ یه جوری جیغ می کشید انگار مار نیشش زده. شهلا خانم می گفت بهونه تورو می گیره، امشب، با قسم و آیه منو فرستاده که تو رو ببرم خونه.
- چی می گی؟ رادمینا این جوری نبود!
- نبود ولی حالا شده!
- از دست تو هم غذا نمی خوره؟
- بامبول در میاره اما یه جوری با هم کنار میام. ولی با شهلا خانم اصلا. من که تا حالا بچه به این ناقلایی ندیده بودم.
مهتاب خندید:
- یه جوری حرف می زنی انگار همه اش با بچه ها سرو کار داشتی یا مثلا تو مهد کودک کار می کنی!
- دست بردار دختر! به خدا از خستگی دارم می میرم. این سه روزه که شهلا خانم اومده، افتادم به جون کارای عقب افتادم ، دیشب هم که تا صبح نخوابیدم. باور کن چشمام باز نمی شه، چی کار می کنی، میای بریم؟
مهتاب نفسی عمیق کشید، مکثی کرد و با تردید گفت:
- باشه، صبر کن لباس بپوشم، الان بر می گردم.
- اومدی ها، معطل کنی یهو دیدی همین جا پشت فرمون خوابم برد.
کمتر از یک ساعت بعد، سیاوش با خستگی در هال را باز کرد و همان طور که راه را برای مهتاب باز می کرد، از همان جا صدا زد:
- شهلا خانم، کجائین؟ مهتاب و آوردم.
شهلا خانم همراه با رادمینا از پله ها پایین آمد و ذوق زده گفت:
- سلا آقا، خوش اومدین خانم، چه کار خوبی کردین اومدین والاه! از دیروز تا حالا این نیم وجبی دیوونمون کرده.
- سلام از منه شهلا خانم. چی شده؟
رادمینا را زمین گذاشت و از پشت سر دو دست او را گرفت و گفت:
- بیا! این هم مهتاب خانم. تاتی کن بریم بغلش.
مهتاب هم روی زمین زانو زد و خندان گفت:
- رادمینا، بیا، بدو بغلم ببینم شیطون بلا!
ناگهان رادمینا یکی دو قدم را به تنهایی برداشت و زمین خورد. مهتاب حیرت زده پرسید:
- دیشب تا حالا راه افتاده؟!
سیاوش ذوق زده جواب داد:
- نه! اولین بار بود. مگه نه شهلا خانم؟
- بله آقا، دفعه ی اولش بود!
مهتاب بچه را بغل گرفت و محکم بوسید. رادمینا دستش را زنجیر گردن مهتاب قلاب کرده و از شادی جیغ سر داده بود.
سیاوش خندان گونه ی دخترک را کشید.
- اینم مهتاب! حالا دست از سر کچلمون بر می داری یا این که امشب هم باید کشیک بدیم؟!
بعد با صدای بلندی از شهلا خانم پرسید:
- شهلا خانم شام حاضره؟ دارم از گرسنگی ضعف می کنم.
- بله آقا، تا شما لباستونو عوض کنین، شام آمادس.
نیم ساعت بعد سیاوش از پشت میز غذا مهتاب را صدا زد:
- مگه تو شام نمی خوری که نمیای؟
- نه نخوردم، بذار این بچه سیر شه بعد من می خورم.
- هنوز داره اون یه ذره سرلاک رو می خوره؟
- نه بابا، دومین بشقابه.
شهلا خانم با قیافه ی بشاشی دخالت کرد:
- بذارین بخوره. حیوونکی از دیروز تا حالا گرسنه بوده، از دست من هیچی نمی خورد، انگار لج کرده بود.
مهتاب دور دهان دخترک را پاک کرد و گفت:
یکمی هم، به خاطر بازی گوشی شه، نگاه کن، هر قاشق و باید دو بار بذاری دهنش. همچین یه قاشق و دهنش می ذاری همرو هری می ده بیرون.
- نه خانم، بازی گوشی چیه؟ وقتی می خواستم بهش غذا بدم، یه جوری لباشو به هم فشار می داد که نگو! لب از لب برنمی داشت، نکنه خدای نکرده یه چیزی بره تو دهنش. یه سرتق وروجکیه که آدم حیرون می مونه.
هنوز آن دو با هم کلنجار می رفتند که سیاوش خورده نخورده از جا بلند شد و گفت:
- ببخشید، من دیگه طاقت بی خوابی ندارم. با اجازه ی خانم های محترم زودتر می رم بخوابم، شب بخیر.
و ساعت هفت صبح لباس پوشیده وارد آشپزخانه شد. شهلا خانم میز صبحانه را چیده بود. سلامی کرد و با خوشرویی گفت:
- به به، دست شما درد نکنه، انگار خدا شمارو از بهشت واسه ما فرستاده شهلا خانم. دیشب تونستین بخوابین؟
- سلام آقا، صبح تون بخیر. بله، دیشب، شب خوبی بود. البته اولش دو سه دفعه خوابوندیمش، هی از خواب می پرید و جیغ و هوار راه می انداخت تا این که دست آخر، مهتاب خانم جای من روی تخت خوابید و اونو بغل گرفت، دیگه تا الان از جاش جم نخورده. خدا خیر بده مهتاب خانم که دیشب به دادمون رسید.
سیاوش پشت میز نشست و فنجان چای را جلو کشید. کمی فکر کرد و با قیافه ی درهمی گفت:
- چه مکافاتی داریم با این بچه ها، آخه مهتاب که بی کار نیست همین طوری علافه این بچه بشه!
شهلا خانم با لحن مادرانه ای جواب داد:
- چاره چیه آقا، این طفل معصوم خیلی کوچیکه، این چیزا حالیش نمی شه که! این بچه به مادر احتیاج داره، پرستار که جای مادر و واسش نمی گیره!
سیاوش آهی کشید:
- ای بابا، حرفای شما درست ولی خودتون که بهتر می دونین داستان زندگی این بچه چیه، مادرشو که تو آستینم قایم نکردم تا با اجی مجی ظاهرش کنم، می گین تکلیف من چیه این وسط؟!
شهلا خانم آهسته روی پنجه ی پا به طرف در آشپزخانه رفت و به بیرون سرک کشید، بعد همانطور آرام و بی صدا برگشت، یک صندلی پیش کشید و روی آن نشست. سرش را جلو برد و با صدای آهسته و خفه ای گفت:
- آقا! منو مثل مادرتون بدونید، ببخشید فضولی می کنم اما بالاخره شما باید یه فکر اساسی بکنید یا نه؟!
سیاوش که از رفتار او گیج شده بود سرش را مثل او جلوتر برد، نگاهش را به چشمان او دوخت و با همان لحن خفه ی او پرسید:
- فکر اساسی، یعنی چی؟!
شهلا خانم با نگرانی از گوشه ی چشم نگاهی به در ورودی آشپزخانه انداخت و با همان صدای آهسته و لحن حساب شده پرسید:
- مگه شما سرپرستی این بچه رو نگرفتید؟
- نگرفتم، گردنم گذاشته شد!
- این درست ولی حالا خودتون هم به این وروجک دلبسته شدین. شما که نمی خواین این بچه رو همین طوری به امان خدا تو خیابونا ول کنید، هان؟!
- معلومه، نه می خوام، نه می تونم ول کنم!
- خب همین دیگه!
سیاوش که از حرف های او سر در نمی آورد صاف نشست و این بار با صدای معمولی و همیشگی اش گفت:
- من که نمی فهمم شما چی می خواین بگین.
- هیس! آقا یواش تر، صدامونو می شنوه.
سیاوش دوباره به جلو خم شد و با صدای خفه ای پرسید:
- کی؟!
- اِ! مهتاب خانم دیگه.
- خب بشنوه، مگه چی می شه؟!
- آقا! یکم آروم تر، ببین مرد جوون، من سرد و گرم روزگار و زیاد چشیدم. به آستین کهنه ی لباسم نگاه نکنید، اگه حرفی می زنم بی حساب و کتاب نیست. شما با قبول کردن سرپرستی این بچه بار سنگینی افتاده رو شونتون! فردا پس فردا که بخواین سرو سامون بگیرین، این بچه دست و پاگیرتون می شه. هر کی، هر کی زیر باره بچه مردم نمی ره!
سیاوش با صدای بلند خندید:
- شهلا خانم، اول صبحی اومدی نسازی ها! حالا کی می خواد زن بگیره، مگه من مغز خر خوردم از این غلطا بکنم؟! تازه، اونایی هم که همچین خطایی می کنند، بیشتر واسه خاطر بچس. خب، حالا خدا یه دختر خشگل و ملوس بهمون داده که از سرمونم زیاده، دیگه زن می خوام چی کار؟
شهلا خانم پیدا بود که حسابی از دست او کفری شده، دوباره روی سر پنجه تا جلوی آشپزخانه رفت، نگاهی به راهرو انداخت و باز تند برگشت سر جایش نشست و با همان صدای آهسته و لحن سرزنش بار گفت:
- آقا هی من می گم یواشتر، شما هم که ماشاا... بلندگو قورت دادین! آقای من! پسر خوبم، از من گیس سفید حرف شنوی داشته باش. گوش من از این حرفا پره. امسال نه، سال دیگه، سال دیگه نه دو سال دیگه، عاقبت همینه که گفتم. دخترای امروزی که نمی ذارن شماها قصر در برین! این قدر دور و برت می رن و میان تا بالاخره قلاب یکیشون بهت گیر کنه اما من حرفم یه چیز دیگس!
دوباره از گوشه ی چشم نگاهی به در آشپزخانه کرد و این بار امتداد نگاهش را مستقیم به صورت خندان سیاوش کشاند و با لحن کشدار و وسوسه گری گفت:
- من می گم که یکم زرنگ باش، جای اینکه بذاری شکارت کنند، خودت شکار کن، بلکه یه لقمه ی دندون گیرتری گیرت بیاد!
سیاوش به زحمت جلوی خنده ی صدادارش را گرفت. پنجه هایش را به شکل لقمه بالا گرفت و با قیافه ای بامزه همراه با صدایی کنترل شده چشمکی زد و با لحن شوخ و پر طعنه ای پرسید:
- لقمه دندون گیر دیگه، این طوری؟!
- بله، دندون گیر، یکی که هم واسه شما همسری کنه، هم واسه این بچه ی معصوم مادری!
سیاوش که دیگر حسابی از دست او به خنده افتاده بود دوباره چشمکی زد و پرسید:
- حالا کجا باید دنبال همچین لقمه ای بگردم، آگهی بدم چطوره؟
ولی مخاطبش بی توجه به تمسخر کلام او با مهربانی گفت:
- چیزی رو که پیر تو خشت خام می بینه، جوون تو آیینه هم نمی بینه. احتیاجی به این کار نیست جوون! تو خودت یه لقمه ی چرب و نرم و دندون گیر تو چنته داری، فقط باید چشاتو باز کنی.
سیاوش این بار متعجب و جدی پرسید:
- دارم؟! پس کجاست و من نمی بینمش؟
زن آمد حرفی بزند که صدای مهتاب را شنید:
- سلام، صبح بخیر، ما اومدیم. مهمون نمی خواین؟
شهلا خانم فوری حرف او را قطع کرد و از جا پرید.
- سلام خانم، صبح بخیر، خوب خوابیدی؟ دخترمون که تا صبح جیکش درنیومد.
- بله که خوب خوابیدیم، رادمینا دختر خوبیه، شماها الکی بهش کارای بد نسبت می دین، مگه نه رادمینا جون؟
و نگاهش به سیاوش کشیده شد که مثل گیج و منگ ها سر جایش نشسته بود و به پشت سر او چشم دوخته بود.