پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389 8:29 PMماشین را به راه انداخت و غرق فکر به سمت فرودگاه حرکت کرد. نیمه شب بود که مهتاب به خانه رسید. هنوز پا به حیاط نگذاشته بود که آذر دوان دوان به طرف او یورش آورد.
- مهتاب جون...
اما صدا در گلویش گم شد. از دیدن مهتاب با آن سرو قیافه و بچه ای که در آغوش داشت یکه ای خورد و به او مات ماند.
مهتاب بی توجه به او با سر سلامی کرد، از کنارش گذشت و وارد ساختمان شد. بچه را روی مبلی خواباند و خودش کنار مبل روی زمین ولو شد.
- این دیگه کیه؟! تو رفته بودی بم یا زایشگاه که بچه به بغل برگشتی، اینو از کجا آوردی؟
- مزخرف نگو آذر! خودت می دونی از کجا میام، از همون جا آوردمش.
- حالا این بچه هیچی، چرا تنها برگشتی، آریازند کو؟
- نیومد، باید می موند. من و این فسقلی با هزار مکافات با هواپیما برگشتیم.
- خانوم یوسفی و زینب، اونا چی. پیداشون کردین؟
- آره!
- خوب؟
- هر دوتاشون کشته شدن.
- واااای، نه!!
زانوی آذر زیر تنش خم شد، از نفس افتاده کنار مهتاب روی زمین ولو شد و زیر لب زمزمه کرد:
- باورم نمی شه، به همین راحتی؟ حالا... جنازه هاشون چی؟
- سیاوش اون جا موند که همون جا دفنشون کنه، تو اون وضعیت برگردوندن شون تقریبا غیر ممکن بود. اون جا وضع بدتر از اونی بود که فکر می کردیم. هر کی اون منطقه رو ببینه حتما به روز قیامت ایمان میاره، اون جا شده بود شهر مرده ها، شهر شیون و ماتم، جای که حتی مهلت گریه و زاری واسه رفتگان وجود نداشت. آذر! باور نمی کنی اگه بگم تعداد محدودی هم که جون سالم به در برده بودن به جای عزاداری واسه اموات شون، تو سرشون می زدن که جنازه کدوم یکی از افراد خونوادشون و اول دفن کنن یا شاید بهتره بگم اصلا چه جوری اونا رو دفن کنن. دیگه بمی نمونده. تا با چشمات نبینی نمی تونی بفهمی دارم از چی حرف می زنم، نمی تونی!
آذر که از لحن غمگین صدا و حالت مات و مبهوت چهره ی مهتاب حسابی جا خورده بود با التماس گفت:
- مهتاب! بسه، دیگه نگو. نمی تونم باور کنم، یعنی نمی خوام باور کنم. حالا...
صدای گریه ی بچه او را از ادامه ی حرفش باز داشت. نگاهی به کودک انداخت و با تردید و همان لحن بغض آلود پرسید:
- نگفتی این کیه؟!
مهتاب نگاهی به او و نگاهی به کودک کرد اما حرفی نزد.
- نشنیدی، می گم این بچه ی کیه؟ بچه ی زینب؟!
مهتاب رویش را برگرداند و با صدایی کم جان و نامفهوم جواب داد:
- نه! بچه ی اون مرده، این بچه؛ نوه ی عموی سیاوشه. رادمینا آریازند، تنها بازمانده ی خونواده ی آریازند از اون فاجعه!
از شدت ناراحتی لبش را به دندان گزید. اولین بار بود که به آذر دروغ می گفت، آن هم چنین دروغی! اما چاره ای نداشت، در آخرین لحظات قبل از سوار شدن به هواپیما، سیاوش او را به روح مادرش قسم داده بود تا از این راز با هیچ کس حرفی نزند. با صدای گریه ی کودک که لحظه به لحظه شدت می گرفت به سختی از زمین کنده شد، او را در آغوش گرفت و آهسته تکانش داد. آذر بلاتکلیف نگاهش کرد و مهتاب با صدایی بی رمق گفت:
- گرسنس، یه کم شیر واسش بیار تا فردا صبح که شیشه شیر خشک بخریم.
سه روز گذشت. آذر و مهتاب به نوبت مسئول مراقبت از کودک بودند و وقت آزادشان را صرف کمک و آمد و رفت به پایگاه های امداد می کردند. هر بار که نوبت به آذر می رسید تا از کودک نگهداری کند، دخترک چنان بی قراری می کرد که او را به صدا درمی آورد. به تدریج مهتاب خانه نشین شد و آذر کارهای بیرون را به عهده گرفت. رادمینا در کنار مهتاب ساکت و آرام بود. به محض اینکه در آغوش او جای می گرفت سرش را به طرف سینه ی مهتاب بر می گرداند و آرام آرام با ناله هایی کوتاه و خفیف به خواب می رفت. عصر روز سوم بود که صدای تلفن، مهتاب را به طرف گوشی کشاند.
- الو.
- مهتاب! سیاوشم.
- سلام! تو کجایی، صدات خیلی بد میاد!
- اومدم کرمان، چندتا مجروح آوردم، گفتم یه زنگ بهت بزنم. تو خوبی؟
- آره ممنون. تو چطوری، اون جا چه خبر؟
- تو که خودت دیدی، پس نپرس! گوش کن، توسط یه نفر که می اومد تهران، دوربین تو برات فرستاندم، یه حلقه ی فیلم کامل، عکس گرفتم، چندتا گزارش هم برات تهیه کردم، این طوری وقتی برگردی دفتر مجله دست خالی نیست.
- اینو جدی می گی؟! وای سیاوش خیلی لطف کردی، فکر می کردم مرزبان اخراجم می کنه.
- خواهش می کنم، قابلی نداشت.
- سیاوش! مادرت و زینب رو...
- آره، همین جا دفنشون کردم. به خاطر مادرم این جا موندم. مطمئنم اگه مهلتی واسه وصیت داشت همینو ازم می خواست، تا به اونایی که زنده موندن فکر کنم.
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- نمی تونم زیاد صحبت کنم، باید برگردم بم، فقط بگو ببینم وضع دختر کوچولو چطوره؟
- خوبه، فقط بدجوری به من عادت کرده، حسابی منو از کار و زندگی انداخته. ببینم تو کی بر می گردی؟
- تا دو سه روز دیگه این جا هستم اما به محض این که برگردم میام اون جا. خب، کاری نداری؟
- نه! لطف کردی زنگ زدی.
- ممنون، دعای خیر یادت نره و خدانگهدار.
- خداحافظ، مواظب خودت باش.
- مهتاب، به خدا از دست تو دیوونه شدم. آخه مگه این جا پایگاه هلال احمره که این همه آدمو دنبال خودت راه انداختی آوردی؟
- می گی چی کار کنم! بالاخره همه باید یه جوری کمک کنن. ببین آذر، همه ی اینایی که اینجا هستن یا مجروح های سرپائی زلزله بودن که احتیاج به بستری شدن نداشتن یا اونایی هستن که تو بیمارستان های تهران بیمارای زخمیشون رو بستری کردن. این آدما هم مثل ماها واسه خودشون خونه زندگی داشتن. اینا بدبخت و بی چاره و گدا نیستن، فقط ناخواسته مهمون ما هستن، بالاخره دولت یا مردم دیگه کمک می کنن و همشون برمی گردن سر خونه زندگی هاشون. اون وقت زمستون می ره و رو سیاهیش به زغال می مونه ها!
- خب بابا، نطق نکن! به جای این قصه ها، بگو چطوری می خوای شکم بیست، سی نفر آدمو سیر کنی، آشپز گرفتی؟! تازه، به اندازه ی این همه مهمون رختخواب نداریم، داریم؟!
- جای غرغر، بچه رو بده به من و یه سر برو پایین ببین چه خبره، تموم زنای همسایه اومدن کمک. کلی رختخواب و خرت و پرت با خودشون آوردن. یکی دوتاشون هم دست به کار پخت و پز شدن. دیگ های هیئتی گذاشتن وسط حیاط، همون جا مشغول شدن. آذر! مردم ما، اینطور موقع ها خیلی مسئول و مهربونند!
آذر غرولند کنان از جا بلند شد و دخترک را که مشغول خوردن شیر بود در بازوان مهتاب گذاشت و گفت:
- هیچی دیگه، بگو این بالا زندونی شدیم، پایین هم شده هتل 5 ستاره! یکی هم پیدا نمی شه تکلیف مارو روشن کنه بفهمیم لله ی بچه ایم، پرستار سالمندیم شپش هتلیم، بالاخره چه کاره ی این مملکت هستیم!
و همانطور غر غر کنان از پله ها پایین رفت. یکی دو ساعت بعد به طبقه ی بالا برگشت و رو به مهتاب که پشت رایانه نشسته بود و گزارشی تایپ می کرد گفت:
- بیا ببین چه بلبشوئی پایین راه افتاده! صد رحمت به کاروانسرا، یکی میره یکی میاد. البته همسایه ها هم سنگ تموم گذاشتن ولی مهتاب خانم، آخرش چی؟!
- آخرش خدا بزرگه!
- جدی؟! چقدر تو با معلوماتی!
با مهربانی بوسه ای بر سر مهتاب زد و در حالی که با موهای مشکی و بلند او بازی می کرد گفت:
- می دونی، من که می گم خدا هم، ماهارو گذاشته سرکار، فقط همین زلزله رو کم داشتیم و ........... می گم مهتاب؟!
- جانم؟
- فکر می کنی آریازند می خواد با این بچه چی کار کنه؟
- چی بگم، منم مثل تو! اون جا که وقت این حرفا نبود، بعدش هم که هنوز ندیدمش ولی حتما یه فکر درست و حسابی براش داره.
آذر نگاهی به کودک که در تخت عاریه ای همسایه به خواب رفته بود، انداخت و زیر لب نجوا کرد:
- طفل معصوم! چقدر رنگ پریده و ضعیفه، خیلی واسش زود بود که تو این دنیای بی درو پیکر تنها بمونه، یعنی چه بلائی سرش میاد؟
- چی بگم؟ آدم از حکمت خدا سر در نمیاره ولی شنیدی می گن،
خدا گر ز حکت ببندد دری، زرحمت گشاید در دیگری؟
- خدا کنه مثل من نشه، واسه من که اون یکی شعر بیشتر مصداق داشت!
- منظورت کدوم یکیه؟
آذر لبخند تلخی زد:
- خدا گر ببندد ز حکمت دری، زرحمت زند قفل محکم تری!
- آذر؟! این چه حرفیه، ناشکری می کنی؟!
- باشه باشه حق باتوئه، نباید اینو می گفتم.
لبخندی زد و با مهربانی گفت:
- در واقع در رحمت خدا، از وقتی با تو مامانت آشنا شدم به روی منم باز شد.
دست به گردن مهتاب انداخت و صورت او را بوسید که صدای علی، همسرش به گوش رسید:
- آذر جان، یه آقایی به اسم آریازند جلوی در، با مهتاب خانم کار داره!
مهتاب با شنیدن این حرف تند از جا بلند شد و به سمت پله ها دوید.
ساعتی بعد سیاوش با قیافه ای خسته، سرش را به دیوار تکیه داده بود، پاهایش را به بغل گرفته بود و همان طور که به سقف چشم دوخته بود، از بم برایشان می گفت:
- از روز سوم بوی تعفن شهر و برداشته بود، دیگه کار با دست و بیل و کلنگ جلو نمی رفت، لودر و بولدزرها هم، بیست و چهار ساعت کار می کردند. طرفای شب که می شد، مردم هجوم می بردند طرف کامیون های حامل پتو و بخاری و ضعیف تر ها زیر دست و پاها له می شدن!
آذر با دلسوزی پرسید:
- خود شما ها، اونایی که واسه امداد رسانی رفته بودین چی. اونا کجا می خوابیدن؟
- گاهی خود اونا هم بی وسیله و آذوقه می موندن. شاید صحرای محشر که می گن یه چیزی شبیه به همونجا باشه. اونجا هر کسی که حال و روزی داشت، غریب بود. یعنی برای کمک و امدادرسانی اومده بود. بومی های خود اون جا هم داغدار بودن. خود مهتاب شاهد بود. اسم میدونا و خیابونا دیگه معنایی نداشت. یعنی هیچ جای شهر با جای دیگه فرقی نداشت. همه جا شده بود گذرگاهی واسه رسیدن به قبرستون شهر، که روی تابلوی ترک برداشته او نشوته شده بود: اجرت شستشوی بزرگسال 7000 تومن، خردسال 2500 تومن. ولی حتی اونجا هم همه چیز گم شده بود. حتی معلوم نبود که خود مرده شور ها کجا هستن؟!
علی با صدای گرفته ای گفت:
- آقای آریازند، مردم ما باید به افرادی مثل شما افتخار کنن.
سیاوش با نگاهی غرق اشک، سری تکان داد و گفت:
- به من؟ نه! من از درد اجبار رفتم اونجا، چون عزیزی گروئی داشتم که مجبور شدم همون جا، جاش بذارم. اما آره، خیلی هایی که اون جا بودن واقعا از خود گذشته بودن، اونایی که بدون هیچ چشم داشتی فقط برای کمک اومده بودن!
علی باز برای دلداری او گفت:
- به هر حال شما خودت هم عزادار بودی، همه ی خانوادت به خصوص مادر تو از دست داده بودی ولی با این حال دست از کمک برنداشتی و با استقامت اون جا موندی و مردمو یاری کردی.
- آره، موندم. من زمانو گم کرده بودم! هر کاری می کردم ولی بهت و حیرت یه لحظه هم رهام نکرد. اون جا غم انتهائی نداشت، منم تو این سیل خروشان اسیر شدم. حالا که فکر می کنم، می بینم از دنیای به این بزرگی حتی یه نفر هم سهم من نبوده، حتی یه نفر! پدرم، مادرم، خواهرم، و آخر سر هم تمام اعضای خانواده ی پدریم.
آذر سینی چای را جلوی سیاوش گرفت و با دلسوزی گفت:
- ولی شما هنوز یه یادگاری از همه ی اونا دارین، یه نفر هم سهم شما بوده، رادمینا رو فراموش کردین؟
و با سر به بچه که روی پای مهتاب به خواب رفته بود، اشاره کرد. نگاه غمگین سیاوش به سمت آن ها چرخید و در چشم های نگران مهتاب جا خشک کرد. می دانست که فقط او از رازش با خبر است. ناچار به سختی سری تکان داد و گفت:
- آره، درسته. اونو فراموش کرده بودم، تنها بازمانده ی خانواده ی آریازند! سهم من از دنیا همین یه نفر بوده و چه سهم زیادی! شاید بهتر بود که اونم واسم نمی موند، شاید اگه کنار مادرش مونده بود براش بهتر بود، خیلی بهتر!
مهتاب طاقت نیاورد و نگاهش را از او دزدید، به نظر او هم حق با سیاوش بود. ساعتی بعد که آذر برای بدرقه ی علی به طبقه ی پایین رفته بود مهتاب از فرصت استفاده کرد.
- می خوای با این بچه چی کار کنی؟
- نمی دونم!
- و بعد از اون؟
- دست بردار! خسته و داغون تر از اونی هستم که امشب بتونم به این مسئله فکر کنم. فردا یا پس فردا یه فکری براش می کنم.
مهتاب با تردید پرسید:
- شاید کار عاقلانه ای نبود که از اول اونو آوردیم خونه؟!
- مهتاب! بس کن تورو خدا، ما چاره ی دیگه ای نداشتیم. یا باید می سپردیمش به بهزیستی یا برش می گردوندیم به پدرش، پدری که در کار نبود، پس فقط می مونه بهزیستی. اگه مادرم زنده بود، محال بود زیر بار این کار بره!
مهتاب با نگرانی گفت:
- به هر حال بهتر از این وضعیت بود، آخرش هم باید همین کار و بکنیم.
- بس کن دختر! تمومش کن دیگه.
- بالاخره که چی؟ باید تکلیف این بچه...
- گفتم دیگه حرفشو هم نزن!
مهتاب عصبانی و نا آرام جواب داد:
- باشه اما یادت باشه شب که داری می ری، این بچه رو هم با خودت ببری.
- تو دیوونه شدی؟
- می تونی اینطور فکر کنی.
- مهتاب به خدا قسم، من واقعا خسته م، خرد و داغونم. نزدیک یه هفتس که روی هم رفته 12 ساعت نخوابیدم، می فهمی؟
- منم خستم. روزا هزار تا کار ریخته سرم که به خاطر این بچه از همشون موندم. حتی نتونستم برم سر کار. شبا هم این نمی ذاره بخوابم. این طوری نگاهش نکن، جرات ندارم چراغارو خاموش کنم. یه هفتس با چراغ روشن خوابیدم. اون هم چی، نیم ساعت یه بار بلند شدم و یه ساعت دور اتاق چرخیدم و بالا و پایینش انداختم. اینم از وضع خونه زندگیم، نگو ندیدی اون پایین چه خبره!
سیاوش با یک دست چشم هایش را فشرد، فکری کرد، بعد سری تکان داد و گفت:
- باشه، فقط همین یه امشبو تحمل کن، فردا میام سراغش، خوبه؟
مهتاب با جدیت جواب داد"
- باشه ولی یادت نره فقط همین امشب!
صبح روز بعد سیاوش با او تماس گرفت و گفت عصر به آن ها سر می زند اما تا دیر وقت پیدایش نشد. مهتاب آن قدر عصبانی بود که زمین و زمان را به باد ناسزا گرفته بود. آذر که تا آن روز او را این طور خشمگین و آشفته ندیده بود، حسابی دست و پایش را گم کرده بود و مدام قربان صدقه اش می رفت:
- مهتاب جون، الهی فدات شم. بابا، بچه ی شمر که نیست این طوری می کنی! یه امشبو تحمل کن اگه تا فردا نیومد عقبش، هر کاری خواستی بکن. به خدا گناه داره، حتما یه جایی گیر افتاده.
- آذر! لطفا ساکت شو! این حرفای تو به جای آروم کردنم، عصبانی ترم می کنه. ببین، من اگه قرار بود بچه داری بکنم، خودم ازدواج می کردم و با هزار سلام و صلوات یه دونه دردونه می اوردم که تو دنیا لنگه نداشته باشه، می فهمی؟ آخه منو چه به بچه داری! مردونگی و مرام این مرد منو کشته، بچه رو همین طوری برداشته آورده گذاشته رو دست من، اون وقت فکر می کنه شاخ غولو شکونده، اگه امشب نیاد...
- سلام، ببخشید بی اجازه اومدم بالا، در خونه باز بود.
هر دو دختر، هم زمان به عقب چرخیدند و گیج و حیران به سیاوش مات شدند. مهتاب با دهان باز، مانده بود چه بگوید. عاقبت آذر زودتر از او بر خودش مسلط شد و گفت:
- سلام آقای آریازند، خوش اومدین، بفرمایین خواهش می کنم. خونه ی خودتونه.
- ممنون. شما لطف دارین.
آذر دزدانه نگاهی به مهتاب که همچنان گیج و منگ وسط اتاق ایستاده بود انداخت و پرسید:
- خیلی وقته اومدین؟
سیاوش با زرنگی جواب داد:
- نه، تقریبا از همون موقع که مهتاب خانم می خواستن به سلامتی خودشون مادر بشن!
مهتاب از کنایه ی او خودش را جمع و جور کرد و در حالی که می خواست کم نیاورد با همان لحن پر کنایه ی مرد جوان گفت:
- اِ؟! پس به موقع تشریف آوردین.
سیاوش بی تفاوت نشست و جواب داد:
- این که از لطف همیشگی شما به بنده است!
آذر که پی برده بود هوا پس است برای فرار از درگیری لفظی آن دو، فوری گفت:
- برم براتون شام بیارم، نخوردین که؟
- زحمت نکشین، ممنون. فعلا میل ندارم.
- پس لااقل یه فنجون چای، شیرینی، یه چیزی. الان بر می گردم خدمتتون.
و قبل از آنکه منتظر جواب بماند از پله ها سرازیر شد.
مهتاب بی معطلی رو به سیاوش کرد و پرسید:
- حالا میای؟!
- پس کی بیام؟
- دیشب گفتی فقط همین یه شب، یادته؟ می خوای اخراجم کنن؟
سیاوش سر به زیر و آرام جواب داد:
- شرمندم، از صبح سخت گرفتار بودم، نشد زودتر بیام. شما به بزرگی خودتون ببخشین.
- همین؟ ببخشم!
و همانطور خشمگین نگاهش کرد. از قیافه ی گرفته و خسته ی او کمی دلش به رحم آمد و تازه متوجه شد که نسبت به گذشته چقدر افت کرده است. انگار به جای آریازند قدیم، کسی دیگری آن جا نشسته بود. با این افکار سعی کرد با صدای آرام تری ادامه دهد.
- سیاوش! باور کن منم گرفتاری های خودمو دارم. به خدا این یه هفته برام مثل یه قرن گذشته. می فهمی چی می گم؟
- می فهمم.
- پس چرا کاری نمی کنی؟!
سیاوش سربلند کرد و با چشم هایی لبریز از خشم و صدایی گله مند اما آهسته پرسید:
- می گی چی کار کنم؟! آخه تو چه می دونی از صبح گرفتار چه کاریبودم، هان؟
مهتاب که دوباره از دست او عصبانی شده بود، دلرحمی را کنار گذاشت و جواب داد:
- اینش دیگه ربطی به من نداره. فعلا من به هیچ چیز جز خلاصی از سر این بچه فکر نمی کنم. می فهمی که؟!
سیاوش تند از جا بلند شد.
- باشه، وسائلشو آماده کن، می برمش!
مهتاب دیگر معطل نکرد، به سرعت راهی طبقه ی پایین شد و زیر گوش آذر گفت:
- برو بالا، وسایل بچه رو جمع و جور کن، می خواد ببردش.
- چی؟!
- همین که شنیدی، معطل نکن!