یکی دو ساعت سنگ و آجر را کنار زدند، با دست با بیل با کلنگ. در آن هوای سرد، عرق از سر و رویشان جاری بود. ناگهان صدای جیغ مهتاب شنیده شد. سیاوش به سرعت خودش را به او رساند. قسمتی از دست ظریف زنانه ای از لابه لای آوار چشم می خورد. مهتاب عقب رفت و با دهان باز به تماشا ایستاد. چند نفر به کمکشان آمدند و او از ترس به ماشین پناه برد. از ان به بعد شروع شد. چهارمین جسد هم از زیر آوار بیرون کشیده شده بود و سیاوش یک به یک آن ها را شناسایی می کرد، عمویش، پسر عمویش، عروس جوانشان و تنها دختر عویش که فقط 16 سال داشت. آخرین باری که او را دیده بود 10 ساله بود. برای تعطیلات عید به تهران آمده بودند و ...
اما یکدفعه صدای ناله ای همه را برای لحظاتی کوتاه متوقف کرد، صدا از همان نزدیکی می آمد، از زیر خروارها خاک!
سیاوش تند و تند به کنار زدن آوار پرداخت و پشت سر هم تکرار کرد:
- مادرمه! صدای اونه،... مادر، مادر، ..
اما به جای مادرش زینب را پیدا کرد. به نظرش رسید زنده است، حتما صدای او بوده اما نه، شنید کسی می گوید:
- مرده آقا! هنوز بدنش گرمه ولی تموم کرده.
چند نفر دیگه هم به کمکشان آمدند و با شتاب بیشتری مشغول به کار شدند، به نظرشان رسیده بود که شاید افرادی آن جا زنده مانده باشند. همان وقت صدای فریاد سیاوش بلند شد:
- مادر! مادر جون! کمک کنین، تورو خدا بیاین کمک. زنده است، پاش این زیر گیر کرده.
مهتاب از دور متوجه شد که اتفاقی افتاده. از ماشین پایین پرید و به طرف ان ها دوید. زمین خورد، توجهی نکرد، بلند شد و افتان و خیزان باز به همان طرف دوید. سیاوش کسی را در آغوش داشت. وحشت زده بالای سر آن ها رسید. سیاوش با التماس مادرش را صدا می زد.
- مادر! صدامو می شنوی، تورو خدا طاقت بیار قربونت برم.
چشم های زن به زحمت از هم باز شد. لایه ای از غبار تمام صورتش را پوشانده بود. می خواست حرف بزند، نتوانست، باز پلکهایش روی هم افتاد. مهتاب خودش را به ان ها رساند و روی صورتش زن خم شد.
- حاج خانم!
پلک های زن مجروح اغزید و سنگین سخت بلند شد و این بار لب هایش به هم خورد. سیاوش سرش را جلو برد.
- زی... نب، زینب.
- باشه، باشه درش اوردیم، چیزی نگین. الان می رسونمتون دکتر!
اما مادرش بی توجه به حرف او با سر اشاره ای ضعیف کرد که جلوتر بیاید. سیاوش خم شد و گوشش را به دهان مادرش چسباند. مهتاب صدای زن را نمی شنید اما دستش را محکم در دست گرفته بود. چند لحظه بیشتر طول نکشید که سیاوش سرش را بلند کرد و با نگاهی غرق اشک به امتداد انگشت اشاره ی مادر که روی بدن سرد و بی جانش خشک شده بود، خیره ماند و زیر لب زمزمه کرد:
- مادرم مرد!
سر مادرش را محکم به سینه فشرد. مهتاب به گریه افتاد و با آستین مانتو یش صورت او را آرام از گرد و غبار پاک کرد و موهای او را نوازش کرد. طولی نکشید که سیاوش آرام سر مادرش را زمین گذاشت، خم شد بوسه ای به پیشانی او زد و بعد سریع از جا بلند شد و به راه افتاد. مهتاب با چشم او را دنبال کرد. صدای فریاد سیاوش بلند شد:
- اون جا، اونجا رو بگردین، مادرم گفت یه بچه اونجاست، شاید زنده باشه! زود باشین، گاو صندوق خوابیده بوده.
مهتاب هم از جا بلند شد، چند قدم جلو رفت اما نگاهش به جنازه ی زینب افتاد. دیگر رمقی نداشت، حتی نتوانست گریه کند. انگار چشمه ی اشکش خشک شده بود. صدای فریادی او را به خود آورد. و متعاقب آن، شنیدن صلوات های بلندی که به آسمان بلند شد، تنش را لرزاند. سیاوش کودکی را در آغوش گرفته بود. بی اراده از جا کنده شد و به سوی ان ها دوید. نگاه هراسان و کنجکاو مهتاب، روی چهره ی سیاوش خشک شد، رد پای دو جوی باریک اشک در میان صورت غبار آلود او، نشانی از زندگی در خود داشت، کودک زنده و سالم بود و با صدای کم جانی گریه می کرد. دستش را جلو برد و طفل را از آغوش سیاوش جدا کرد. هم زمان صدای شخصی را شنید:
- خانم، ببریدش چادر های حلال احمر، اون جا شیر خشک دارن.
مهتاب جوابی نداد و به طرف ماشین برگشت. آن جا همه چیز داشت. هم آب و هم یک قوطی شیر عسلی که دور از چشم سیاوش پنهان کرده بود. ساعت ها گذشت، سیاوش و دیگران همچنان در پی بیرون آوردن اجساد از زیر آوار بودند. حوالی ساعت 4، سیاوش با سری افتاده به طرف ماشین برگشت. مهتاب جرات نگاه کردن به صورت او را نداشت. بچه آرام در آغوش او به خواب رفته بود. انگار تا لحظه ای که پیدایش کردند یک روند گریه کرده بود که آن طوری خوابیده بود، خوابی شبیه به بیهوشی! صدای سیاوش در گوشش طنین غمگینی داشت:
- از یه کوچه که حدود بیستا خونه داشته، فقط یه بچه، یه زن پیر و یه پسر بچه ی 10 ساله جون سالم به در بردن. بقیه همه مردن!
- از خونواده ی عموهات، اونا چی؟!
سیاوش سری تکان داد:
- هیچ کس، هیچ کدوم جون به در نبردن، هیچ کدوم... جز... این یکی!
با دست به دختر زینب اشاره کرد:
- رادمینا آریا زند، نوه ی عموم!
مهتاب با چشمانی از حدقه درآمده نگاهی به بچه و نگاهی به او انداخت، آمد حرفی بزند که سیاوش مانع شد.
- چیزی نگو، همین که گفتم. این بچه رادمینا آریا زنده، فهمیدی؟!
نگاهش را در چشمهای حیرت زده ی مهتاب میخکوب کرد و دوباره خشک و جدی پرسید:
- شنیدی چی گفتم یا یه بار دیگه برات بگم؟!
مهتاب گیج و حیران فقط به علامت فهمیدن سری تکان داد، در صورتی که به هیچ وجه قادر نبود سر از کار او در بیارد! باز صدای سیاوش را شنید:
- تا کرمان همراهت میام. مادر و زینب و رادمینا رو با خودت بر می گردونی تهران، من بر می گردم این جا.
مهتاب به تته پته افتاد:
- من... من نمی تونم... نمی تونم تنهایی...
- باید بتونی!
- این بچه چی؟ کی اینو نگه داره این همه راه! اونم با دوتا...
سیاوش دستی به سرش کشید و عاجزانه نالید:
- باشه، یکی رو پیدا می کنم همراهت بیاد، اگه نه خودم می آم. فعلا یکی دو ساعت دیگه اینجا کار دارم. به ماشین هم احتیاج دارم.
چند ساعت دیگر گذشت. مهتاب همراه با کودکی که در آغوش داشت، کناری نشست و سیاوش همراه با دیگران، انبوه جنازه ها را توسط ماشین به گورستان می برد و بر می گشت. در میان ان اجساد، جنازه ی 12 نفر از افراد خانواده ی آریازند به چشم می خورد. هوا تاریک شده بود و سوز سردی می وزید. مهتاب همچنان کنار خیابان چمپاته زده بود و بچه را محکم در آغوش می فشرد که سیاوش از راه رسید. بی صدا و به تنهایی جنازه ی مادرش و زینب را درون ماشین گذاشت و به طرف مهتاب برگشت:
- سوار شو بریم.
مهتاب خاموش و مطیع داخل ماشین نشست. رمقی برایش نمانده بود تا حرفی بزند و باز صدای سیاوش را شنید:
- ببخشید این همه وقت تنها موندی، افراد محلی خیلی کمک کرده بودن، نمی تونستم اونارو با اجساد خونواده هاشون ول کنم و برم پی کار خودم.
حرفش تمام نشده اتومبیل را به راه انداخت. مهتاب که از گرسنگی، سرما، ترس و اضطراب دندان هایش به هم می خورد، همچنان ساکت مانده بود، آخر حرفی هم برای گفتن نمانده بود! و این سکوت تا رسیدن به کرمان ادامه پیدا کرد. تازه وارد کرمان شده بودند که نگاه سرگردان خسته ی سیاوش به جانب مهتاب و بچه ای که در آغوش داشت، چرخید، آهی کشید و زیر لب گفت:
- نمی دونم می تونی این همه راه، با این بچه تنهایی برگردی یا نه؟
مهتاب چیزی نگفت. سخت ترسیده بود. از تنها ماندن با دو جنازه و بچه ای شیر خواره آن هم راهی به ان دوری هراسناک بود.
- چی کار می کنی بالاخره؟!
مهتاب باز هم سکوت کرد اینبار صدای خشمگین و درد آلود سیاوش بلند شد:
- می گی چی کار کنم لا مذهب! چرا حرف نمی زنی، فکر می کنی راه دیگه ای دارم؟!
مهتاب بچه را که از صدای سیاوش برای لحظه ای از خواب پریده بود، محکم در آغوش گرفت و همراه با تکان های ملایمی که باز کودک را به علم بی خبری می کشاند، زیر لب زمزمه کرد:
- چی بگم؟... خودت که گفتی چاره ای نداری!
سیاوش با تعجب نگاهی به او انداخت و پرسید:
- سردته نه؟ واسه همین حرف نمی زنی!
مکثی کرد و باز ادامه داد:
- از دیروز تا الان هم چیزی نخوردی، درسته؟ ای خداااا... مغزم از کار افتاده، بچه چی،.. چیزی خورده؟
- آره، یه قوطی شیر عسلی تو ماشین نگه داشته بودم،... با قاشق تو حلقش ریختم. نمی دونم سیر شده یا نه فعلا که خوابیده.
سیاوش ماشین را به گوشه ای کاشند و توقف کرد. لحظه ای به پشت سر نگاه کرد، به جنازه ی های زینب و مادرش که در ماشین به انتظار جای گرفتن در خانه ی ابدی اشان بودند. باز نگاهش به سمت مهتاب و دخترک کوچکی که در آغوش داشت کشیده شد. درب و داغان تر از آن بود که فکرش را به کار بیاندازد. سرش را روی فرمان گذاشت و نالید:
- پاک درموندم چی کار کنم! این بچه، تو... از همه بدتر جنازه ی مادرم و زینب!
سرش را از روی فرمان برداشت و زیر لب زمزمه کرد:
- می بینی، حتی مهلتی واسه ماتم و عزاداری برام نمونده، موندم حیروون که چه کار کنم؟ این طوری تا تهران بریم، تو بچه تو این ماشین یخ می زنین. بخاری رو روشن کنم، جنازه ها بو می گیره، از طرفی فکر می کنم انیجا بمونم شاید بتونم کمکی باشم!
یکدفعه چشم هایش درخشید، انگار فکری به سرش افتاده بود.
- مهتاب!... کارت،... کارت خبرنگاری همراهته؟
- آره، یه برگه ماموریت هم دارم. فکر کردم شاید لازم بشه.
- درسته، این تنها راهه، الان می ریم فرودگاه. شاید بشه از کارتت استفاده کنی و با این کوچولو برگردین تهران.
- مادرت و زینب چی؟!
سیاوش مکثی کرد دستی به صورتش کشید و با صدای گرفته ای گفت:
- فردا صبح، همین جا دفنشون می کنم. شاید بتونم جای نزدیک مزار پدر و مادربزگم گیر بیارم. خودش دوست داشت پیش مریم و پدرم باشه ولی تو این شرایط راهی واسم نمونده، نمی تونم کاری بکنم. این جا بمونم و تو امداد رسانی کمک کنم روحش شادتر می شه تا برش گردونم تهران.
- ولی من می خوام بمونم سیاوش! منم برای کمک اومده بودم، اما از صبح این طفل معصوم رو دادی دستم و نذاشتی قدم از قدم بردارم.
سیاوش چپ چپ نگاهش کرد و با ملایمت گفت:
- کار تو نیست! صبح از دیدن یه دست که از زیر آوار بیرون زد، داشتی سکته می کردی، حالا بمونی که چی کار کنم؟ مگه اینجا غیر از کشته و مرده چیز دیگه ای هم پیدا می شه.
- من اون موقع ترسیدم. خوب شوکه شده بودم اما حالا از بس جنازه دیدم دیگه برام عادی شده. همین الان دو ساعته که با دوتا جسد تو این ماشین نشستم، پس جایی واسه ترس و لرز نمی مونه. مرزبان خفه ام می کنه بفهمه این همه راه و اومدم، نه عکسی، نه گزارشی، نه مصاحبه ای، همین طوری دست خالی برگشتم! از اون گذشته، منم مثل تو دوست دارم اگه بشه کمکی کنم.
سیاوش پوزخندی زد:
- مثل این که گرم شدی، زبونت کار افتاده، نه؟ خدارو شکر جرو بحث با من یه فایده ای واست داشت!
بعد با لحن ملایم و پر خواهشی اضافه کرد:
- خواهش می کنم به مشغله ی فکریم اضافه نکن، اصلا شرایط خوبی ندارم. بعد هم، کمک از این بالاتر که داری یه بچه ی بی مادر بی زبون رو از این جهنم نجات می دی؟ فکر رئیست هم نباش، اون با من، یه فکری براش می کنم، خوب؟
منتظر جواب مهتاب نماند و آماده شد تا ماشین را به راه بیندازد که مهتاب به جای جواب پرسید:
- خیال داری با این بچه چی کار کنی؟
- نمی دونم!
- نمی دونم؟! پس واسه چی این بچه رو برداشتی داری می فرستی تهران؟!
- پس کجا بفرستم؟ زاهدان؟!... باشه، می دونم باید براش فکری کرد ولی فعلا کار دیگه ای به ذهنم نمی رسه. باید راجع بهش فکر کنم ولی حالا نه، بعدا!