خانم یوسفی که تازه زینب را آرام کرده بود گفت:
- بفرما خانوم، دیدی بی خودی ترسیدی؟ ایناها نگاه کن چطوری داره مک می زنه، از گرسنگی این طوری هوار هوار راه انداخته بود. الان که شکمش سیر بشه، عین یه بره ی بی زبون راحت و آروم می خوابه.
و روبه مهتاب که همانطور سر و پا شیشه را در دهان بچه نگه داشته بود گفت:
- بچه اگه سالم نباشه، اینطوری گریه نمی کنه، اونطوری بود دلواپسی داشت. آخه...
چشمش به مهتاب افتاد و حرفش را برید و گفت:
- هی دختر جون، تو چته، چرا اینقدر رنگت پریده؟ بشین، بشین رو مبل ببینم؟... نگاش کن! رنگش عین میت شده!
- ببخشید حاج خانم، دیدم بچه داره از گریه ریسه می ره، ترسیدم یهو تو بغلم...
- نترس مادر! آدمیزاد جون سخت تر از این حرفاست. تازه، قدیمی تر ها می گفتن دخترها سخت جون تر از پسران.
و غمگین اضافه کرد:
- هر چند من قبول ندارم، ولی خوب اینطوری شنیدم.
بعد تبسمی تلخ روی لب هایش نشست و در حالی که سعی می کرد لحن حرف زدنش عوض نشود، روبه زینب گفت:
- راستی زینب جون می دونی چقدر دخترتو دوست دارم؟
با دست گونه ی دخترک را نوازش داد و غرق فکر زیر لب زمزمه کرد:
- مریم، مریم کوچولوی قندی، اسمش هم مثل خودش شیرینه. نگاش کنید، تا شکمش سیر شده، عین یه عروسک خوابید.
بعد پلک هایش را روی هم گذاشت و همراه آهی نجوا کرد:
- خداحفظش کنه، ایشاا... هر جا هست در پناه خدا باشه.
زینب سر به زیر و شرمگین گفت:
- کنیزتونه خانم جون. از دعای خبر شما و صدقه سری شماهاست که تا امروز جون سالم به در برده.
- سلامت باشی زینب جون، ولی یادت باشه اگه زنده است به خواست اونیه که اون بالاست! خب، حالا که بچه آروم خوابیده، می تونیم راحت حرفامونو بزنیم. بیاین بچه ها، سیاوش بیا بشین، مهتاب یکم بیا جلوتر.
زینب با خجالت گفت:
- بچه رو بدین به من خانم مهتاب خسته شدید.
- نه نه، می ترسم جا به جا کنیم بیدار بشه، تو راحت باش. اول یه چیزی بذار تو دهنت جون بگیری، بعد حرف بزن.
و سیاوش تازه به صرافت افتاد که قرار بود از آن ها پذیرایی کند.
- آخ آخ، حواس منو باش، مثلا قرار بود چایی بیارم.
چند دقیقه بعد همه دور هم نشسته و با دقت به حرف های زینب گوش سپرده بودند. او هر لحظه چیزی می گفت و مدام از این شاخه به آن شاخه می پرید، در حالی که دم به دم بغض خفه ای در گلویش می شکست یا آهی سنگین و درد ناک از سینه اش بیرون می داد.
- والا چی بگم! من که تا حالا از این مرد مردونگی ندیدم! زندگی مارو سیاه کرده، فکر می کردم دیگه از دستش خلاص شدیم، اما باز هم ناغافل سرو کله اش پیدا شد.
آهی کشید و با صدای لرزانی ادامه داد:
- دیروز پیش از ظهر چادرمو سر کردم برم بیرون، اما هنوز پام به کوچه نرسیده بود یه چیزی خورد تخته سینم، طوری پرت شدم عقب که محکم خوردم تودر. نزدیک بود بچه ام از دستم بیوفته. می خواستم برم بیرون که براش شیشه بخرم. همین شیشه رو می گم. آخه شیر کم شده. طفلی همیشه گرسنه می مونه. گفتم بلکه با قنداغ و چای شیرین شکمشو سیر کنم. مرتیکه ی بی شرف از همه ی کارو بارمون تو این مدت خبر داشت. بهم گفت: ((به خیالت نمی دونم یه سری آدم کله گنده ی خر پول هواتو دارن و بردنت بیمارستان بالا شهر خوابوندنت؟ بد بخت، تو هر جا بری پیدات می کنم. من مثل سایه دنبالتم. فکر کردی می ذارم به همین راحتی از دستم در بری!)) مثل همیشه بی چاک و دهن بود. چشماشو خون گرفته بود. از ترس به تته پته افتاده بودم. برگشتم تو خونه و همونجا در در ولو شدم و زمین. می ترسیدم بچه از دستم بیوفته، آخه دست و پام بدجوری می لرزید، انگار فنر سوار شده بودم. می گفت باید باهاش همدستی کنم، وقتی دید حاضر نیستم شمارو سر کیسه کنم عصبانی شد و فریاد کشید: ((پتیاره، با من لجبازی می کنی؟ نشونت می دم!)) اوندر محکم با پشت دست کوبوند تو صورتم که...
یکدفعه ساکت شد، زیر گریه زد و صورتش را برگرداند به طرف آن ها. گونه اش را نشان داد. کبود شده بود، گوشه ی لبش را شکافته بود. بعد اشک ریزان کبودی صورتش را با کناره ی روسری اش پوشاند و ادامه داد:
- می گفت: ((اگه تو سوراخ موش قایم بشی، پیدات می کنم، نکنه فکر کردی این بچه رو از خونه ی بابات آوردی؟ یادت که نرفته این توله سگ، بچه منه، هان؟)) گفتم: ((اگه بچه تو پس چرا خرجیش رو نمی دی، چطور راضی به مرگش شدی؟ آخه بی انصاف، اگه اون دفعه این آدمای خوب نبودن که هرداتامون هفتا کفن پوسونده بودیم.)) یهو کر کر خندید و با چشمای دریده گفت: (( به جهنم! دوتا مفت خور بی خاصیت کمتر، فکر کردی از مردن شما دوتا ککم می گزه؟ دیگی که واسه من نجوشه، می خوام سر سگ توش بجوشه. حالا هم گوشاتو خوب باز کن ببین چی میگم! باید واسه من پول تهیه کنی، خودم راهشو نشونت می دم.)) همون وقت سیگارشو روشن کرد و چوب کربیتی که تازه خاموش کرده بود رو گذاشت کنار گردن بچم. مریم چنان جیغی زد، انگار مار نیشش زده بود. طفلکم یه بند جیغ می کشید و اشک می ریخت. به جاش اون بی ناموس وحشی بلند می خندید، درست عین دیوونه ها!
زینب لحظه ای ساکت شد، آهی کشید و آهسته از روی مبل به زمین سر خورد، روی زانو خودش را به طرف مهتاب کشید و زیر گردن دخترک را که در آغوش مهتاب به خواب رفته بود نشان داد و نالید:
- می بینین چه بلایی سر دخترکم آورده؟!
و با صدای بلند بنای گریه را گذاشت و زیر لب نجوا کنان نالید:
- الهی دستت ساطوری بشه نامرد از خدا بی خبر!
سیاوش که از حرف ها و ناله های زن بی چاره کلافه و بی طاقت شده بود، به بهانه ای از آنها دور شد، بلاتکلیف کمی این پا و آن پا شد و دوباره روی مبل ولو شد. مهتاب هم با نگاهش غرق اشک، به جای سوختگی گردن دخترک ماتش برده بود، اما خانوم یوسفی به کمک دخترک شتافت تا او را از زمین بلند کند.
- پاشو دختر، پاشو بشین سر جات. فعلا گریه زاری، چاره ی کار تو نیست. گریه نکن. درسته از قسمت و تقدیر نمی شه فرار کرد، اما ما هر کاری از دستمون بر بیاد برات می کنیم بلکه بتونی زندگی راحت تری داشته باشی. می دونی مادر، هیچ کس از کار خدا سر در نمی آره. گاهش تو اوج خوشی، ناخوش می شی، گاهی هم تو ناخوشی ها لبریز خوشی و شادی! نمی خواد کاراش نشون داشته باشه. بزرگی شو شکر، شاید باور نکنی اگه برات بگم منم درد کشیده هستم، درد بزرگی که کمرمو شکست و زندگیمو نابود کرد.
آهی کشید و با صدای شکسته ای ادامه داد:
- منم یه دختر کوچولوی تپل مپل و مامانی داشتم که عاشقش بودم، اسمش مریم بود. موهاش رنگ طلا بود و پوستش سفید و مهتابی، اونقدر شیرین زبون و شیطون که نگو. نه ساله اش کرده بودم. نه سااااال! اما یهو مننژیت گرفت و ظرف چند ساعت جلوی چشمام مرد. دیگه از شدت گریه زاری شب و روزمو نمی فهمیدم. آسمون و زمین به چشمم سیاه شده بود. کمرم زیر بار این داغ خم شد. غافل از اینکه روزهای بدتری هم منتظرمه. آره، شش ماه نکشید که شوهرم از غصه ی مرگ مریم و حال زار من سکته کرد و زمین گیر شد و مرد. سه سال آزگار ازش پرستاری کردم، عین یه بچه، ترو خشکش می کردم. شکایتی نداشتم، آخه هر چی بود بازم سایه ی سرم بود و تکیه گاهم، اما خدا اونو هم ازم گرفت. دیگه از خونواده ی چهنفرمون من مونده بودم و سیاوش، با یه عالم غم و غصه. دیگه این خونه ی قشنگ و بزرگ به چشمم مثل یه قفس بود. یه قفس طلایی! سیاوش که می رفت دانشگاه، از خونه می زدم بیرون و مستقیم می رفتم بهشت زهرا. اونقدر با آب و گلاب سنگ قبر می شستم که دستم از کار می افتاد. بعد هم شمع روشن می کردم تا غروب بالای سرشون قرآن و دعا می خوندم و زار می زدم. یواش یواش مقصدم عوض شد. گاهی جای قبرستون از کهریزک سر در می آوردم. یه بار دیگه از بهزیستی، بعضی روزا هم به انجمن های خیریه سر می زدم. خوب باید زندگی می کردم. هنوز که هنوزه صبح ها تا چشممو باز می کنم می گم خدایا به امید تو و راه می افتم ولی شب وقت خواب، تو تنهائیم با خدای خودم راز و نیاز می کنم. خودش خوب می دونه که دیگه طاقتم تموم شده. دلم می خواد برم پیش مریمم، پیش شوهرم. هر شب به درگاه خدا ناله می کنم که دیگه دلم نمی خواد طلوع صبح فردا رو ببینم. خدایا از سر تقصیرات من بگذر و منو ببر، ولی من هنوز که هنوزه هر روز دارم طلوع خورشید و می بینم. آخه خورشید هر روز طلوع می کنه چه ما بخواهیم چه نخواهیم!
مهتاب، سیاوش و زینب در سکوت به حرف های زن بینوا گوش می کردند و دم نمی زدند. تا وقتی که دیگر جز صدای هق هقه گریه ی دردمندانه ی او چیزی نشنیدند. چند لحظه بعد سیاوش خودش را به مادرش رساند.
- مادر جون دست بردارین، باز حالتون به هم می خوره ها، تو رو خدا به خودتون رحم کنید!
و ملتمسانه به مهتاب نگاه کرد. مهتاب بچه به بغل به طرف آن ها رفت.
- حاج خانم، خواهش می کنم، به خاطر زینب!
- چشم. ساکت می شم! ببخشید، یهو نفهمیدم چی شد.
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و با تبسمی تلخ گفت:
- مهتاب جون، بچه رو بده به من، خسته شدی.
مهتاب فهمید که او می خواهد به یاد مریم خودش دخترک را در آغوش بگیرد. بی معطلی بچه را در آغوش او گذاشت و گفت:
- تا شما با هم حرف می زنید، من یه سر می رم بیرون و زود بر می گردم. به نظرم با این وضعیت زینب، بد نباشه یه قوطی شیر خشک بگیرم.
- من می رم. شما پیش مادر و زینب بمونید، اینطور بهتره.
سیاوش با اشاره ای بی صدا به او فهماند که حضورش در خانه ضروری تر است و مهتاب بی چون و چرا پذیرفت.
- باشه، فرقی نمی کنه. فقط لطفا شیر خشک رو از داروخونه تهیه کنید. به تاریخ مصرفش هم دقت کنید. در ضمن اگه میشه عجله کنید، می ترسم بیدار بشه و از گرسنگی بی طاقت بشه.
- باشه، سعی می کنم زود برگردم.
بعد سرش را جلو آورد و کنار گوش مهتاب زمزمه کرد:
- لطفا حواست به مادرم باشه، امشب بدجوری تحریک شده، می ترسم حالش بد بشه.
- خیالتون راحت باشه، حواسم هست.
یک ربع بعد سیاوش با دست پر برگشت و شاد و خندان قوطی شیر را نشان داد:
- این همه یه پرس چلوکباب، مخصوصا مریم خانوم که بخوره و پهلوونه بشه.
همه از این حرفش خندیدند و مادرش گفت:
- دستت درد نکنه. خدا خیرت بده. بیا که به موقع اومدی. تازه می خواستم بگم که چه نقشه ای کشیدم.
نگاهی به چهره ی منتظر هر سه آن ها انداخت و ادامه داد:
- زینب می خواست بره شمال پیش خونوادش، ولی من مخالفت کردم، چون مطمئنم که شوهرش خیلی راحت پیداش می کنه. از طرفی خودشم می دونه که با وضع مالی خونوادش احتمال هر نوع کمکی از طرف اونا غیر ممکنه!
مهتاب پرسید:
- مگه همین جا چشه که بره شمال؟ یعنی تو شهر به این بزرگی جا قحطیه!
- دیگه موندن زینب تو تهران صلاح نیست. به نظر من واسه زینب جاسوس گذاشته. اگه هم گم و گورش کنیم فوری رد مارو می گیره و دوباره پیداش می کنه. من می گم زینب باید چند وقتی از تهران دور بشه. منم یه پیشنهادی براش دارم که باید ببینم نظر خودش چیه.
و رو به زینب ادامه داد:
- من می تونم توی کرمان برات کاری دست و پا کنم و سر پناهی که راحت به زندگیت برسی. نظرت چیه، می خوای امتحان کنی، فکر می کنی بتونی تک و تنها یه جای غریب دووم بیاری؟
به جای زینب مهتاب متعجب پرسید:
- کرمان؟! اما اون جا خیلی دوره، ما نمی تونیم بهش سر بزنیم و هواش و داشته باشیم.
- می دونم دخترم، چون دوره می گم جای مناسبیه، هر چی دور تر بهتر! اینطوری عقل کسی قد نمی ده که اون کجاست، تا بعدش هم خدابزرگه. ما اون طرفا دوست و آشنا و قوم و خویش زیاد داریم. توی خود کرمان دوستی دارم که سرپرست یه شیرخوارگاه واسه ی زینب کار جور کنه. با این حساب هم درآمدی داره که زندگی شو بگذرونه هم وقتی می ره سر کار، از بچه اش جدا نمی شه. تو این مدت، خودمم بهش سر می زنم و با کمک همدیگه زندگی شو سرو سامون می دیم به هر حال مریم کوچولومون آینده داره، اگه زینب دستش به کاری بند بشه، برای آینده هر دو تاشون خوبه. حالا نظرتون چیه؟
ساکت شد و نگاهش لغزید روی صورت زینب و منتظر ماند. زینب سرش را پائین انداخت و با صدای ضعیفی گفت:
- فقط می تونم بگم اجرتون با فاطمه ی زهرا! من که دستم کوتاهه و نمی تونم جواب محبت های شمارو بدم. اگه بدونم از شر ان مرد خلاص می شم، حاضرم برم تو یه غار و تنهای تنها با دخترم زندگی کنم. جایی که دست اون بی معرفت به ما نرسه، واسه ی ما بهشته.
خانم یوسفی سری تکان داد و به پسرش خیره شد:
- تو چی می گی سیاوش؟
سیاوش غرق فکر گانه اش را در مشت گرفت، چند لحظه ساکت ماند و بعد با تردید گفت:
- فکر بدی نیست ولی بستگی به خود زینب خانم داره، به هر حال ممکنه بهش سخت بگذره.
- درسته. برای همین هم خودم باهاش می م و یه مدت اون جا می مونم. اتفاقا فرصت خوبیه که از قوم و خویشا هم، یه دیدنی بکنم. تو این مدت زینب هم می فهمه که می تونه اون جا بمونه یا نه. اگه خواست بمونه که هیچی، اگه نه، با هم بر می گردیم تهران. اون وقت یه فکر دیگه براش می کنیم.
بعد نگاهش را به صورت مهتاب دوخت:
- تو چی می گی مهتاب جون، نظرت چیه؟
مهتاب مردد جواب داد:
- چی بگم حاج خانم! حرفاتون که درست و حساب شده است... اما... یه جورایی دلم رضا نمیده زینب و مریم کوچولو از ما جدا بشن، یعنی...
تبسمی کرد و ادامه داد:
- شاید واسه خاطر اینه که دلم براشون تنگ می شه، ولی شما بزرگتر ما هستید. اگه فکر می کنید صلاح این مادر و دختر، در این مهاجرته، من حرفی ندارم و با کمال میل هر کمکی از دستم بربیاد انجام می دم.
- پس تمومه. من و زینب فردا قبل از طلوع آفتاب حرکت می کنیم تا ببینم خدا چه می خواهد.
زینب وحشت زده پرسید:
- اگه منصور باز هم بفهمه چی؟ اگه منو ببینه و...
- نترس جونم، فکر اونجاشم کردم. ما با کمک مهتاب سرشو به طاق می کوبیم. احتمالا تا حالا فهمیده که تو رو آوردیم این جا. اگه حساب درست باشه، همین الان هم یکی رو گذاشته زاغ سیاه تو رو چوب بزنه، ببینه تو چی کار می کنی. گول زدن اون کار سختی نیست.
سیاوش خندید و به طعنه گفت:
- نه بابا! خوشم اومد مادر جون، مثل اینکه تو این مدت حسابی پرونده های من و زیر و رو کردین، هان؟
- پس چی خیال کردی پسر! مادر تو دست کم نگیر، فعلا بریم سراغ شام تا بعد براتون بگم چه نقشه ای تو سرمه.