گلزار زندگى
پنج شنبه 2 آذر 1396 8:20 AMدل را زبي خودى سر از خود رميدن است
جان را هواى از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست كه سر داده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
دستم نمى رسد كه دل از سينه بركنم
بارى علاج شوق، گريبان دريدن است
شامم سيه تر است زگيسوى سركشت
خورشيد من برآى كه وقت دميدن است
سوى تو اى خلاصه گلزار زندگى
مرغ نگه در آرزوى پر كشيدن است
بگرفته آب و رنگ زفيض حضور تو
هرگل در اين چمن كه سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمى كنم
تقدير قصه دل من ناشنيدن است
آن را كه لب به جام هوس گشت آشنا
روزى «امين» سزا لب حسرت گزيدن است