فصل یازده
کم کم هوای مطبوع هوا بهار جایش را به گرمای سوزان تابستان بخشید و شوق این که بعد از سپری شدن فصل تابستان بهاره به مدرسه خواهد رفت. هیجان خاصی را در او ایجاد کرده بود. بهاره با کوله باری از تجربه وارد مدرسه می شد. او در این مدت به خوبی خواندن و نوشتن را آموخته بود. خانواده بهنوش مسعود را برای برگزاری مراسم عقد و عروسی تحت فشار روحی قرار داده بودند و او که به هیچ وجه حاضر نبود این ازدواج را قبول کند از طرفی خانواده خود نیز مورد سرزنش قرار می گرفت. البته آقای پگاه با مسعود موافق بود و او را در امر ازدواج آزادد گذاشته بود. ولی فرشته خانم که نفوذ زیادی روی همسرش داشت او را وادار می کرد تا به هر نحوی که شده مسعود را راضی سازد.
مسعود برای اینکه آرامش مینا رابه هم نزند. در مورد علاقه اش به او به خانواده اش چیزی نمی گفت بلکه یم خواست اول خود را از این ازدواج اجباری نجات دهد.
***
بعد از هر پنجشنبه میناکه در روز جمعه فرصتی برای مطالعه داشت وارد کتابخانه شد. گشتی در اطراف زد. به ساعتش نگاه کرد هنوز یکی دو ساعت دیگر تا آمدن آقای مرادی فرصت داشت و از طرفی بهاره هم خواب بود. پس او با کمال آرامش پشت میز نشست و کتابی را انتخاب کرد و مشغول مطالعه گردید.
هوای کتابخانه گرم بود. او مقنعه اش را برداشت و کنارش گذاشت این طور کمتر گرما او را آزار می داد. دستی به موهای زیبایش کشید و دوباره مشغول مطالعه شد طوری که اصلا ورود مسعود را متوجه نشد.
وقتی مسعود مینا را در مقابل خود بدون مقنعه دید با عجله کتابخانه را ترک کرد. مینا با عجله مقنعه اش را پوشید و از آن قابی مشکی برای صورت زیبایش ساخت.
مسعود صدایش را بلند کرد و اجازه ورود خواست. مینا به اجترام او مقابلش به پا خواست و او با دست اشاره کرد که بنشیند. خودش نیز به ارامی پشت میز مطالعه نشست. مینا در زیر نگاه کنجکاوانه مسعود حکم پرنده ای را پیدا کرده بود که مظلومانه در چنگال عقابی اسیر شده باشد.
مسعود آهنگ ملایمی به صدایش داد و گفت:
مینا خانم می شه یک کتاب برام لطف کنین؟
چه کتابی؟ اسمشو بفرمائید تا براتون بیارمش!
مسعود نگاهش را از او گرفت و به پنجره دوخت و زمزمه کنان گفت:
کتاب « چرا حقیقت را کتمان کنیم!» ببینید همچین کتابی در لیست کتابخانه شما هست؟!
مینا پاسخی نداد و سرش را پایین انداخت و دوباره مشغول مطالعه شد. مسعود که مینا را بی تفاوت دید برآشفت و با عصبانیت گفت:
مگه با شما نیستم خانم جوانبخش؟
ولی آقای پگاه! همچین کتابی در کتابخانه نیس. خودتونم اینو می دونسن!
مسعود سرش را به صندلی تکیه داد. فس بلندی را که در سینه حبس کرده بود بیرون دواند. کنار قفسه کتابها ایستاد و نجواکنان گفت:
مینا چرا از حقیقت فرار می کنی؟
مینا از طرز حرف زدن مسعود تعجب کرد چون تا به حال او را این طور دوستانه صدا نکرده بود.
مینا گفت:
کدوم حقیقت؟!
پس شما می خواین طفره برین. چرا سوهان روح همدیگه شدیم ببین مینا؟ یکماه از اومدن من می گذره، من در همان نگاه نخست احساس علاقه زیادی نسبت به تو پیدا کردم. نیم خوام از خودم تعریف کرده باشم ولی می دونم که....
مسعود حرفش را با تردید قطع کرد و به نگاه منتظر مینا چشم دوخت. سپس چرخی زد و موهایش را از مقابل چشمانش کنار زد. به خود جرات داد و گفت:
می دونم که تو هم دوستم داری!
مینا تا بناگوش یرخ شد و سرش را پایین انداخت. توانایی اینکه از جایش بلند شود و کتابخانه را ترک کند در او نبود. سنگینی نگاه مسعود او را در جا میخکوب کرده بود. مسعود کمی این پا و اون پا کرد و پرسید:
مینا اجازه می دی تا در مورد تو با پدر و مادرم صحبت کنم؟ من نمی تونم خواسته مادرمو برآورده کنم و با بهنوش ازدواج کنم. هیچ دختری نمی تونه جای تو رو تو قلب من بگیره چه رسد به بهنوش که....
با ورود سلیمکه خانم به کتابخانه حرف مسعود ناتمام ماند. مینا با دیدن سلیمه خانم نفس راحتی کشید. گویا کاید قفل زندان را به دستش داده بودند با عجله بلند شد و به طرف در به راه افتاد.
سلیمه خانم به مسعود گفت:
آقای پگاه تماسگرفتن و گفتن مسعود خان یه زنگی به من بزنه.
مسعود سری تکان داد و یه طرف اتاقش حرکت کرد.
***
مینا آن شب آرامش ننداشت. لحظه ای نمی توانست جریان کتابخانه را از مقابل چشمانش دور سازد. بعد از صرف شام چون شب های دیگر تابستان جایش را در حیاط پهن نمود. نرگس خانم نیز بعد از مصرف داروهایش در بستر خزید.
مینا چشمانش را به آسمان پر ستاره آن شب دوخت. آینده برایش مبهم بود. یکی دوساعتی به این موضوع فکرکرد که بعد از یان چگونه با مسعود برخورد کند. با یان که تا نیمه شب با این معما دست به گریبان بود صبح زود از خواب بیدار شد و طبق عادت همیشگی نمازش را با حضور قلب به جا آورد. قبل از او نرگش خانم نیز نمازش را خوانده و دوباره خوابیده بود. مینا به نظافت و گردگیری خانه پرداخت تا در طول روز فرصت بیشتری برای مطالعه پیدا کند.
او همچنان مشغول کار بود که صدای بلند ملیحه خانم را شنید و به درخواست ملیحه خانم به منزل او رفت.
ملیحه خانم توی حیاط منتظر مینا ایستاده بود. با دیدن او با گامهای موزون هیکل چاقش را جلوی در رساند و گفت:
سلام مادر ببخش کله سحر مزاحمت شدم.
اختیار دارین ملیحه خانم امری با من داشتین؟
راستش زنگ زدم مشهد می خواستم حال سحر رو بپرسم که گفتن همین دیشب زایمان کرده و یه دختر مامانی خدا بهش داده .
مینا خندید و دستهایش را محکم به هم زد و گفت:
مبارکه پس به سلامتی مادر شد!
آره دخترم نذر کرده بودم که انشاء الله اگه مادر و بچه سالم بودن سفره ابوالفضل پهن کنم. من کار دارم اگه زحمتشو بکشی و بری یه چند بسته رشته برامم بگیری ممنون می شم. سبزیشو صبح زود گرفتم و پاک کردم.
مینا با روی گشاده پذیرفت و برای تجرای فرمان ملیحه خانم آماده رفتن شد. وقتی می خواست در را ببندد ملیحه خانم خود را با عجله به او رساند و کیف پولش را به او داد و گفت:
ضمنا مینا خانوم پختن آشم دست تو را می بوسه من برنجو آماده می کنم. خاطره جون هم بهت کمک می کنه.
مینا گفت:
به روی چشم! هر امری داشتین امروز من در اختیار شمام.
انشلءالله سفید بخت بشی مادر!
حرف ملیحه خانم دوباره ذهن مینا را مشغول کرد.
مینا چند بسته رشته گرفت و مسیری را که اومده بود برای بازگشت در پیش گرفت. ناگاه در جا ایستاد و با دیدن شقایق در کنار صادق در حالی که مجید با آنها بود مینا را شگفت زده کرد. او اندکی تامل کرد و بعد با تردید جلو رفت.
شقایق؟!
شقایق به طرف صدا برگشت . با دیدن مینا خندید و در خلوت صبحگاهی کوچه او را در اغوش گرفت و بوسید. شقایق که آواز هزاران سوال را از نگاه مینا می شنید سرش را پایین انداخت و صادق نیز خیلی مودبانه یه مینا سلام کرد.
سلام عرض کردم آقای نیک اندیش صبحتون بخیر!
مینا خم شد و گونه مجید را بوسید. صادق بهتر دانست آن دو را تنها بگذارد. پس مجید را در بغل گرفت و به سوی مغازه به راه افتاد و گفت:
من می رم یه چیزی برای آقا مجید گلم بگیرم.
مینا با تعجب پرسید:
شقایق او ن چی داره می گه. زودتر حرف بزن ببینم چه کار کردی. نصفه جون شدم.
شقایق در حالی که گونه هایش سرخ شده بود به آرامی گفت:
همین چند روز پیش با صادق ازدواج کردم.
مینا چشمانش را در قاب آنها چرخاند و با تعجب گفت:
جدی می گی؟ مبارکه، خیلی کار خوبی کردی، خب چطور شد که با هم ازدواج کردین؟ راستی بی انصاف چرا دعوتم نکردی؟
راستش بعد از اینکه تو از تولیدی رفتی و به خواستگاری اون جواب رد دادی مدتی بعد اون توسط پدرش از من خواستگاری کرد. منم که خیالم از طرف مجید راحت شد پیشنهاد اونو قبول کردم. بعد هم رفتیم محضر و به همین سادگی عقد کردیم. هردوی ما از ازدواج قبلیمون به نوعی شکست خورده بودیم. صادق و خونواده اش به مجید خیلی علاقه دارن. بخصوص مادرش که چه زن نازنینیهامیدوارم تا آخرش همین طور بمونن.
انشاءالله که خوشبخت باشین. خیلی خوشحال شدم. شقایق دیگه خیالم از طرف تو راحت شد.
یعنی تو واسه من نگران بودی؟!
دستت درد نکنه مثل اینکه ما با هم دو تا خواهریم مگه نه؟
این برام افتخاره؟
لحظه ای بعد صادق و مجید به جمع آنان پیوستند. مینا به صادق نیز تبریک گفت و از آنها خواست تا به منزل او بروند.
شقایق تشکر کرد و گفت:
مادرم منتظرمونه انشاءالله یه روزی خدمت می رسیم.
و سپس خداحافظی کرد و از همدیگر جدا شدند. در طول راه مینا به سرنوشتی که روزگار برای ر یک رقم زده اشت می اندیشید. شقایق و صادق که تا مدتی قبل در اندیشه ازدواج با هم نبودند اکنون عاشقانه دوشادوش هم در حالی که لبخندی از سر رضایت و خوشبختی بر چهره داشتند در مقابل مینا ظاهر شده بودند.
مینا که به چند قدمی منزل رسیده بود بار دیگر از صمیم قلب برای آنها آرزوی خوشبختی کرد.
***
از ادکلان تندی که در فضا پیچیده بود حدس زد که باید بهنوش آنجا باشد. کلام قاطع بهنوش او را که با سرعت به طرف اتتاق بهاره می رفت متوقف نمود:
مینا! یه دقیقه صبر کن!
مینا به طرف او برگشت و گفت:
بفرمایین!
بهنوش که مانتو به تن داشت گره روسریش را شل کرد و با دست به مینا اشاره کرد که وارد شود. مینا به دنبال بهنوش وارد اتاق مسعود شد. مسعود با دیدن مینا از جایش بلند شد در حالی که سعی داشت عصبانیت خود را پنهان کند. بهنوش در اتاق را پشت سرش بست و از مینا خواست روی مبل بنشیند. مینا با خونسردی گفته اورا اجرا کرد و بعد از اینکه کمی بهنوش در طول و عرض اتاق راه می رفت مینا با بی حوصلگی گفت:
خب با من کاری داشتین؟
بهنوش نگاهی از روی خشم به او انداخت و گفت:
از جون من چی می خوای؟
مسعود فریاد کشید:
بهنوش این مشکله من و تویه و هیچ ربطی به مینا نداهر.
بهتره تو ساکت باشی! من و مینا می خوایم با هم حرف بزنیم. تو هم اگه طاقت دیدن ناراحتی مینا را نداری می تونی بری.
ولی بهنوش....
مینا به طرف مسعود لبخند زد و از او خواست تا اجازه دهد که بهنوش آنچه در دل دارد بیرون بریزد. مسعود که از شدت عصبانیت رگ های گردنش متورم شده بود از پشت پرده نگاهش رابه بیرون دواند. بهنوش موهایش را از زیر روسری بیرون کشید و آن را بر روی پیشانی اش ریخت. سپس چرخی زد و مقابل مینا ایبستاد و گفت:
بهتره پاتو از زندگی من بیرون بکشیوگرنه....
مینا نگذاشت که او حرفش را ادامه دهد با عصبانیت گفت:
من متوجه منظورتون نیم شم. پای من هیچ وقت توی زندگی شما نبوده که کنارش بکشم.
بهنوش با چشمانی از حدقهدرآمده گفت:
اصلا تو وصله تن این خونواده نیستی در ثانی مسعود حق نداره عشق منو نادیده بگیره و توی دهاتی رو به جای من قرار بده.
مسعود که دیگر صبرش تمام شده بود فریاد کشید:
بهنوش تو حق نداری با اون این طور رفتار کنی. مینا که نگاهش را به زمین دوخته بود سرش را بلند کرد و گفقت:
اختلافات خونوادگی شما ربطی به من نداره. من اینجا کار می کنم با قلبی پاک قدم گذاشتم و تا آخرش هم بدون قصدی به کارم ادامه می دم. شما حق ندارین به من تهمت بزنین.
بعد درحالی که بغض گلویش را می فشرد گفت:
مطمئن باشین من هیچ احساسی نسبت به آقای پگاه ندارم و زندگی ایشون اصلا برام اهمیتی نداره که با کی ازدواج می کنن و اصلا نمی دونم که ایشون چی برات گفتن که منو اینطور زیر رگبار حرفای پوچت قرار دادی.
مینا دیگر از ریزش قطرات اشکش پروایی نداشت. با چند قدم ناموزون بدن سست و بی جانش را به بیرون کشید و خود را از ساختمان دور کرد. کنار حوض آب نشست و آبی به دست و صورتش زد. پشت سر او مسعود نیز وارد محوطه شد و مقابل مینا ایستاد و گفت:
مینا خانم ازتون عذر می خوام، من فقط...
مینا نگاه خشمگینش را به او دوخت و با قاطعیت گفت:
نمی خوام چیزی بشنوم.
و از کنار مسعود دور شد. مسعود همانجا نشست و سرش را روی زانوهایش قرار داد او به خوبی می دنست که سماجت بهنوش برای ازدواج به خاطر غلاقه به او نیست بلکه فقط به خاطر کسب موقعیتی بهتر و بهره جویی اقتصادی و مالی از او، آرزوی همسریش را در سر می پروراند.
وقتی مینا کلید را بهدر انداخت و وارد خانه شد متوجه گردید که مادرش نیست. بهترین فرصت بود تا او بنشیند و با صدای بلند گریه کند. او سنگینی تمام غصه های عالم را بر دوش خود احساس می کرد. با مروری به گذشته قلبش سخت دی سینه طپید ولی آنگاه که به آینده نامعلومش فکر می کرد سختی و مرارتهای گذشته را از خاطر می برد.
مانتواش را بیرون آورد و لباس کرم رنگش را پوشید. وقتی برای مرتب کردن موهایش مقابل آیینه ایستاد با دیدن چشمان غم گرفته خود بغضش ترکید و هق هق گریه اش سکوت خانه را در هم شکست.
***
یک ساعت نرگس خانم در حالی که دوتا نان سنگگک داغ در دست داشت وارد شد. وقتی کفش های مینا را دید گفت:
امروز زودتر برگشتی مادر؟ بیا این نونا رو از دستم بگیر تا من برم و سماور رو روشن کنم.
وقتی صدایی نشنید دوباره گفت:
مینا جون! مادر؟
و بعد یکباره نگرانی به دلش چنگ انداخت.با عجله وارد اتاق شد نون ها را روی سفره قرار داد و به طرف مینا که سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود رفت. به سر و روی پریشان مینا نگاه کرد و بوسه ای گرم بر گونه او نهاد. مینا چشمانش را باز کرد و اندکی آنها را با نوک انگشتانش مالید. وقتی نگاهش در نگاه مادر گره خورد نرگس خانم گفت:
الهی بمیرم مادر! چشمات برای چی اینقدر قرمز شده!؟
چیزی نیس یه کم سرم درد می کنه. ( بترکه این سر درد که هر کسی مشکلی داره می اندازه گردن سردرد بدبخت!!)
نرگس خانم که اندوه را در چشمان او می دید سر مینا را روی زانوهای خود قرار داد و لحظه ای بعد قطرات درشت اشک او را بردامنش احساس کرد.
مینا تصمیم گرفت که منزل آقای پگاه را ترک کند و طبق پیشنهاد شقایق دوباره به کارگاه خیاطی برگردد اما در این میان نمی توانست علاقه به بهاره را زیر پا نهد و یکبار دیگر او را تنها بگذارد. تصور اینکه دیگر مسعود را نخواهد دید او را در حالتی بین شادی و ناراحتی قرار می داد، خوشحال بود از این که مسعود عزیزش می تواند در غیاب او به زندگی عادی اش بازگرددو غمگین از این که مجبور بود به خاطر بهنوش و خوشبختی مسعود خود را قربانی کند و خوب می دانست که شعله های این محبت آتشین هیچ گاه در دلش خاموش نمی شود.