پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389 1:03 AMقسمت بیست و چهارم
برگشتنم به تهران همانا و راهی شدنم به بیمارستان همانا. چه عذابی رو من توی اون دو شب متحمل شدم بماند . چه لحظه های سختی برایم بود بماند .....
باور اینکه رضا رو اینگونه بی تقصیر مجازات کرده بودم برایم به شدت از دردی رو که در تک تک لحظه هایم می کشیدم ، بیشتر بود . نیما هم دست کمی از من نداشت . شاید از رویم خجالنت می کشید که دائم تکرار می کرد که :
-خودم می رم ازش عذر خواهی می کنم . خوب اون هم بهت حق می ده . ناراحت نباش .
اما من بیشتر از هر کسی می دونستم که اینها همش حرف. حرفی که باد هوا بود و بس . بس
-آقای دکتر من چرا اینقدر ضعف می کنم؟
پزشک متخصص زنان نگاهی عاقل اندر سفیه به صورت بی رنگم انداخت و گفت:
-شما خودتون باید بهتر از هر کسی بدونید که چرا ضعف بر شما غلبه می کنه .
لبخندی بی رنگ لب های یخ زده ام رو زینت داد و گفتم:
-آخه این موضوع تنها به بارداریم مربوط نمی شه . من قبل از بارداریم هم ضعف بهم غلبه می کرد . اما نه تا این حد که توی بستر بیفتم ........
با مهربانی دستی به پیشونیم کشید وگفت:
-تنها تبی که بدنت رو گرفته من رو نگران می کرد که خدا رو شکر اون هم داره روز به روز بهتر می شه .
دوباره لبخند زد و با نگاهی دریایی و آرامشی که تنها به خودش مربوط می شد گفت:
-ماندانا اینقدر خودت رو رنج نده . چرا با خودت این کار رو می کنی؟
پلک هام رو بهم فشردم و باز هم در پی این چند روز منتظر قطره اشکی شدم که چشم هانم رو مهمون خودش کنه . اما ........
-چرا گریه نمی کنی؟ فکر می کنم با این کار سبک بشی. راستش من دوست ندارم تو زندگی شخصیت دخالت کنم . اما خودت که می دونی وظیفه هر پزشکیه که به فکر بیمارش باشه . چه برسه به اون بیمار که از قوم و خویشش هم باشه .....
لحظه ای مکث کرد و در حالی که در برگه ای چیزی ثبت می کرد گفت:
-با خودخوری چیزی حل نمی شه . تو با این کارت تنها داری زندگیت رو داغون می کنی . کمی به فکر خودت ، نیما و البته بچت باش .
لبخندی شیرین روی لب هام نقش بست . تنها زمانی که به یادم می افتاد من مادری هستم که فرزندم در بطنم داره رشد می کنه لبخند مهمون لب هام میشد . و چه شیرین بود این حس مالکیت ........
***
-تنها چیزی که میتونم بگم اینکه از دیدنت خیلی خوشحال شدم ......
لبخندی روی لب های نگار نقش بست و در حالی که صورتم رو می بوسید گفت:
-اگه توی این ده دوازده روز بهت سر نزدم ازم خرده نگیر . باید درکم کنی . چون خیلی سخت بود تا خودم رو قانع کنم که تو هم حق داشتی که با رضا اون رفتار رو انجام بدی.
دوباره یاد رضا اندوه رو به صورتم نشوند .
نگاهی به گل های توی گلدون انداختم و گفتم:
-تو خودت گل بودی عزیزم .
صدای نیما رو شنیدم که گفت:
-خانوم های محترم دیگه بنده باید رفع زحمت کنم امری نیست؟
نگاهی به لباس های تنش انداختم . مثل همیشه شیک بود . چشم هاش می خندید چون لب های من می خندید . طفلک ، توی این دو هفته خیلی عذابش داده بودم . برای اینکه لبخند رو به روی لب هام بیاره هر کاری می کرد . دست آخر پشیمون می شد و همپای من زانوی غم بغل می گرفت و مدت ها بی صدا من رو تماشا می کرد و من هم اون رو .
دستش رو جلوی صورتم تکون داد و با شیطنت رو به نگار گفت:
-قربونت برم آبجی گلم . تروخدا زودتر میومدی . اگه بدونی چقدر دلم برای خنده های شیرینش تنگ شده بود .......
دلم برایش ضعف رفت . چقدر شیرین حرف می زد . عزیزم بود . نیمای من بود . پدر بچه ام بود .
نمی دونم التماس رو توی چشم هام خوند یا خودش هم مثل من ضعف کرد ........
دستش رو محکم فشردم و وقتی لب هاش رو از روی گونه ام برداشت گفتم:
-ببخش اگه توی این مدت اذیتت ........
دستش رو روی لب هام گذاشت و گفت:
-ا....... نداشتیم ها عزیز من .......
با رفتن نیما من و نگار تنها شدیم . تنهای تنها . نگار با شیطنت از فرهاد و کارهاش رو برام تعریف می کرد . اینکه برای اینکه نگار رو از ناراحتی بیرون بیاره چه کار هایی کرده بود . با صدای بلند می خندیدم . پس مدتهای مدیدی حس شادی می کردم . حسی شیرین که با بودن در کنار نگار همیشه قلقلکم می داد . این حس رو دوست داشتم چون نگار رو دوست داشتم . از دستم ناراحت نبود . هیچ وقت دروغ نمی گفت . خودش گفت اگه دیر اومده واسه این بوده که درکم کنه . حالا درکم کرده بود؟ نمی دونم شاید . اما پس چرا من هنوز چیزی ته قلبم آزارم میداد........
-آره داشتم می گفتم . این فرهاد دیونه وقتی دید که من انگار نه انگار محلش نمیزارم . قاتی کرد . باورت میشه؟ فرهاد! عصبانی شد . سرم داد دزد که چته زانو غم بغل گرفتی ........
جمله آخرش رو طوری به زبون اورد که انار داشت با من حرف می زد . با من بود؟ حرف فرهاد بود؟ فرهاد داد زد ؟ نگار هم؟ آره داشت سر من داد می زد .
-نمی دونم. نگار میخوام برم دیدن رضا ........
-خوب ......
-خوب؟
-این که دیگه زانو غم بغل گرفتن نداره . باید بری ازش معذرت خواهی کنی......
-یعنی من رو می بخشه؟
نگاهش طوفانی شد . مهربون شد . به فکر فرو رفت .
-رضا مهربون تر از اونیی که قلب کسی رو بشکنه......
اعتراف شیرین تر از کلام شیرینش روحم رو نوازش کرد . کاش واقعاً اینطور بود........
ادامه دارد .......