پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389 1:00 AMقسمت بیستم
از پشت گلهای توی گلدون که روی میز بود نگاهش کردم و لبخندی زدم . همون لبخندی که لجوجانه لبهام رو به بازی فرا خونده بود . نگاهش هنوز متعجب بود . حرفی از این موضوع نزده بود اما کاملاً از رفتارش مشخص بود که گیج شده .
-شامت خیلی خوشمزه بود عزیزم .
دوباره اون لبخند سر کش روی لبهایم نشست .
-نوش جونت .
-یه ماهی می شد که قرمه سبزی درست نکرده بودی.
اخم شیرینی ابروهاش رو بهم گره زد .
-عوضش امشب به خاطر عزیز دلم درستش کردم .
لبهاش به خنده ای شیرین باز شد و ردیف دندون های سفیدش مشخص شد .
-حالا می شه یه سوال ازت بپرسم؟
دستهاش رو در هم گره زد و مشتاق به صورتم زل زد .
-البته....
-قبلش می خوام بگم رنگ موهات فوق العاده قشنگه . اما یه گله کوچولو دارم.
با تعجب دوباره از لابه لای گلها نگاهش کردم و منتظر ایستادم .
-چرا اینقدر موهات رو کوتاه کردی؟
-به نظرم حتی موهام هم به تغییر و تحول احتیاج داشت .
بعد دوباره لبخند شیطنت باری به لبهام نشست و در حالی که قصد داشتم سر به سرش بزارم گفتم:
-چی بود مثل دم جارو....
با قه قه ای بی موقع غافل گیرم کرد و در حالی که دستش رو جلوی دهانش می گرفت گفت:
-خیلی جالب بود .... اما ... خیلی قشنگ شدی عزیزم...
نگاه کشدار و زیبایی به صورتم دوخت ....
-حالا سوالت رو بپرس!!
-این تغییر و تحول برای چیه؟
دیگه از لبخند سرکش و لجوجم خبری نبود . سرم رو انداختم پایین و در حالی که آرام آرام ظرفها رو جمع می کردم ، نگاهی زیر چشمی بهش انداختم . هنوز مشتاق داشت نگاهم می کرد .
گونه هام گر گرفته بود . از روی صندلی بلند شدم و در حالی که هنوز سرم پایین بود گفتم:
-به نظر من تو پدر خوبی برای بچه مون می شی..........
سریع ظرفها رو برداشتم و تقریباً به حالت دو به آشپزخونه گریختم . ظرفها رو روی ماشین گذاشتم و با دستام دو طرف صورتم رو که از حرارت داشت گر می گرفت رو گرفتم و به لبخندی که دوباره داشت به سراغم میومد اجازه ورود به روی لبهای صورتی رنگم رو دادم .
دستی دور کمرم گره خورد . چشمام رو بسته بودم و از گرمای تنش لذت می بردم . خودم رو بهش چسبوندم و زیر لب اسمش رو صدا کردم .
سرم رو روی سینه ی ستبرش گذاشتم و با آرامش خیال به موسیقی زیبای صداش گوش کردم .
-باورم نمی شه که قصد داری من رو بابا کنی ماندانا جونم ، عزیزم ، عاشقتم.
چشمام رو باز کردم و در حالی که زیر لب موسیقی رو زمزمه می کردم با صدای نیمه بلندی گفتم:
-یه نگاه بارونی می ریزه رو صورتم ، دیگه بسه می دونی که تمومه طاقتم ، بگو از من چی می خوای ، مرد خوب و خواستنی ؟ نمی دونی عمریه توی رویای منی ........
نیما کمرم رو محکم به خودش فشرد و گفت:
-دیگه باورم شده شب به سپیده می رسه ، من و تو مال همیم ، عشق تو در پیشه...
***
سرم رو از روی شونه ی نیما برداشتم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم . چقدر معصوم و زیبا خوابیده بود ، مثل پسر بچه ای که ساکت و بی ریا بعد از شیطنتی طولانی در رخت خواب فرو رفته بود . چشمام رو مالیدم و دوباره بهش خیره شدم . به یاد خوشحالی شب گذشته اش که افتادم لبخندی شاد روی لبهام نقش بست . موفق شده بودم که زندگیم رو نجات بدم . این زندگی زیبا حق من و نیما بود ........
دستی به صورت معصومش که موهای رهاش نیمی از پیشونیش رو پوشونده بود کشیدم و از روی تخت بلند شدم .
صدای شادش باعث شد سر از چمدان بردارم و نگاهش کنم.
-حالا چه زود می خوای بری ماندانا جونم....
-عزیزم ما دیشب با هم صحبت کردیم . فکر می کنم من به این استراحت نیاز دارم .....
مثل پسر بچه ای لجوج روی تخت نشست و با اخم به چمدون لباسهام خیره شد .
-چرا اینهمه لباس می بری ؟
-خوب هنوز یک هفته تا عروسی مونده
-خوب اینایی که تو برداشتی مال یه ماهه ماندانا.....
ناراحتی در نگاهش معلوم بود.
-من که نمی خوام ترکت کنم عزیزم چرا اینقدر ناراحتی؟
با کلافگی سر برگردوند و از روی تخت بلند شد و گفت:
-من خودم می رسونمت.
-مگه نمیری شرکت؟
یک قدم از من دور شده بود . روی پاشنه پاش چرخید به سمتم و نگاهم کرد
نگاهی قشنگ و کشدار .
دلم برای هر حرکتش ضعف می رفت
دستش رو به روی شکمم کشید و گفت:
-قول بده مواظب خودت هستی....
با صدای نیمه بلندی خندیدم و گفتم:
-ای بی معرفت هنوز نیومده بیشتر از من نگران اونی.؟؟؟؟
- اِ .... دیونه چی می گی تو؟
خندیدم و گونه اش رو بوسیدم.
- شوخی کردم دیونه .....
ادامه دارد .....