گدای دانا:

دو مرد ولگرد و خوش گذران در بازار استهزا کنان و خندان  به گدایی  می رسند. گدا چشم به مغازه ها و گاریچی  های دوره گرد فروشنده دارد. دو مرد چشمکی به هم می زنند و نزدیک گدا می روند.

مرد اول: آهای گدا  هی با تو هستم. چه می خواهی؟

مرد دوم: گرسنه ای؟ غذا می خواهی؟ تعارف نکن. دلت چه می خواهد؟ بگو تا برایت بیاورم.

گدا: دلم می خواهد که هیچ نخواهم.

مرد اول گیج و مات پرسید: دلت می خواهد که هیچ نخواهی؟

گدا گفت: 

معده چون پر گشت و همه درد خاست     سود مدارد همه اسباب راست 

 

 

  منبع: ماهنامه  تبلیغات اسلامی