پاسخ به:بهترین وبدترین خاطره
سه شنبه 3 مرداد 1396 5:48 AMخاطره خوبی دارم ازمراسم خواستگاری
من دختری رونشون کرده بودم اماخونوادم اجازه وصلت نمی دادن منم که کاروزندگی داشتم نمبی تونستم صبرکنم یه برادربزرگتری ازخودم داشتم بهم گفت توموقعیتت خوبه بیاوازمن سبقت بگیروبرومنم به حرف برادربزرگترگوش کردم خونوادم که راضی نبودن ازخونه فرارکردم ورفتم شب روتوحرم وازامام رضاکمک خواستم وتاصبح نخوابیدم بعدش دست بکارشدم یه دسته گل گرفتم ودریک عصربارانی بهاری خودم تنهایی به خواستگاری رفتم سپس بااصرارفراوان خونواده روهم راضی کردم واوناروهم راهی جهت خواستگاری نمودم،روزیکه داشتیم می رفتیم خونه زن قبلیم من آدرسومی دونستم اماواسه اینکه خونواده شک نکنه لب به زبان نگشودم خلاصه یه مسیری رواشتباه رفتیم سپس مادرم بنده خداتماس گرفت وباکلی آدرس پرسیدن سرانجام به خانه بدبختی نه ببخشیدبه خانه بخت رسیدیم،خخخ