پاسخ به:بهترین وبدترین خاطره
دوشنبه 2 مرداد 1396 9:28 PMیه ماه رمضونیکه۱۲سالم بودتاروزسی ام روزه گرفتم وقتی موقع افطاررفتم نونوایی آخرین نفررسیدم خیلی انتظارکشیدم هنوزدویاسه نوبتم مونده بودکه دورسرم ستاره چرخیدوافتادم ویکی ازشیشه های عینکم شکست طوریکه شاطرنونواگفت بیاپسرجان چندتامیخوای بیاببروبرومنم درحالیکه شیشه ها وازعینکم میاوردم بیرون باخوشحالی که اوناازخودشون فهمیدن ونوبت منوجلوانداختن به سمت خونه رهسپارشدم.
تشکرات از این پست
r_hasti_r
mahfam