قسمت نوزدهم

چون دست بکردم آنچه فرمودی تو
چون ديده بديدم آنچه بنمودی تو
و آنچه می گويم نه از برای آن می گويم تا بر رای ملک در حادثه خويش خطايی ثابت کنم يا عيبی و وصمتی بجانب او منسوب گردانم ، اما حسد جاهلان در حق ارباب هنر و کفايت رسمی مالوف و عادتی مستمر است و بسته گردانيدن آن طريق متعذر ،
لکن از اينها چه فايده ؟ بيچارگان ياران گيرند و مذلتها کشند و مکرها انديشند و مخدوم را مداهننت کنند و در تخريب ولايت و ناحيت کوشند و بعشوه جهانی را مستظهر گردانند و همه جوانب را بوعدهای دروغ بدست آرند و حاصل جز حسرت و ندامت نباشد . چه هميشه حق منصور بوده است و باطل مقهور ، و ايزد تعالی خاتمت محمود و عاقبت مرضی و اصحاب صلاح و ديانت و ارباب سداد و امانت را ارزانی داشته است و يابی الله الا ان يتم نوره و لوکره الکافرون.
و با اين همه می ترسم که عياذابالله خصمان ميان من و ملک مجال مداخلت ديگر ياوند و الا بوديم ترا بنده همينيم ترا
شير پرسيد که :کدام موضع است که ازان مدخل توان؟ گفت :گويند «در دل بنده تو وحشتی حادث شده است بدانچه در حق او فرمودی و امروز مستزيد و آزرده ست ، » ، و اين جايگاه بدگمانی است خاصه ملک را در باب کسانی که عقوبت و جفا ديده باشند يا از منزلت خويش بيفتاده يا بعزلی مبتلا گشته يا خصمی را که در رتبت کم ازو بوده باشد برو تقدمی افتاده ، هرچند اين خود هرگز نتواند بود ، و بر خردمند پوشيده نماند که پس چنين حوادث اعتقادها از جانبين صافی تر گردد ، چه اگر در ضمير مخدوم بسبب تقصيری و اهمالی که از جهت خدمتگار رسانند کراهيتی باشد چون خشم خود براند و تعريکی فراخور حال آن کس بفرمايد لاشک اثر آن زايل شود و اندک و بسيار چيزی باقی نماند ، و مغمز تمويهات قاصدان هم بشناسد و بيش ميل بترهات اصحاب اغواض ننمايد و فرط اخلاص ومناصحت و کمال هنر و کفايت اين کس بهتر مقرر گردد ، که تابنده ای کافی مخلص نباشد در معرض حسد و عداوت نيفتد و ياران در حق او بتزوير نگرايند . و راست گفته اند که :
دارنده مباش وز بلاها رستی.
وا گر در دل خدمتگار خوفی و هراسی باشد چون مالش يافت هم ايمن گردد و از انتظار بلا فارغ آيد . و استزادت چاکر از سه روی بيرون نتوان بود : جاهی که دارد باهمال مخدوم نقصانی پذيرد ، يا خصمان بر وی بيرون آيند ، يا نعمتی که الفغده باشد از دست بشود . و هرگاه رضای مخدوم حاصل آورد اعتماد پادشاه بر وی تازه ماند و خصم بمالد و مال کسب کند ، که جز جان همه چيز را عوض ممکن است . خاصه در خدمت ملوک و اعيان روزگار ، و چون اين معانی را تدارک بود آزار از چه وجه باقی تواند بود ؟ و قدر اين نعمتها اول و آخر که بهم پيوندد کسانی توانند شناخت که بصلاح اسلاف مذکور باشند و بنزاهت جانب و عفت ذات مشهور .
و با اين همه اميد دارم که ملک معذور فرمايند و بار ديگر در دام آفت نکشد ، و بگذارد تا در اين بيابان ايمن ومرفه می گردم . شير گفت : اين فصل معلوم شد ، الحق آراسته و معقول بود ، دل قوی دار و بر سر خدمت خويش باش ، که تو از آن بندگان نيستی که چنين تهمتها را در حق مجال تواند بود ؛ اگر چيزی رسانند آن را قبولی و رواجی صورت نبندد . ما ترا شناخته ايم و بحقيقت بدانسته که در جفا صبور باشی و در نعمت شاکر ، و اين هر دوسيرت را در احکام خرد و شرايع اخلاص فرضی متعين شمری ، و عدول نمودن ازان در مذهب عبوديت و دين حفاظ و فتوت محظور مطلق دانی ، و هرچه بخلاف مروت و ديانت و سداد و امانت باشد آنرا مستنکر و محال و و مستبدع و باطل شناسی. بی موجبی خويشتن را هراسان مدار و متفکر مباش و بعنايت و رعاطت ماثقت افزای ، که ظن ما در راستی و امانت تو امرز بتحقيق پيوست و گمان که در خرد و حصافت تو می داشتيم پس از اين حادثه بيقين کشيد ، و بهيچ وجه از وجوه بيش سخن خصم را مجال و محل استماع نخواهد بود ، و هر رنگ که آميزند برقصد صريح حمل خواهد افتاد .
در جمله ، دل او گرم کرد و بر سرکار فرستاد و هرروز در اکرام او می افزود ، و به وفور صلاح و سداد او واثق تر می گشت .
اينست داستان ملوک در آنچه ميان ايشان و اتباع حادث شود پس از اظهار سخط و کراهيت . و برعاقل مشتبه نگردد که غرض از وضع اين حکايات و مراد از بيان و ايراد اين مثال چه بوده ست، و هرکه بتاييد آسمانی مخصوص باشدو بسعادت اين سری مقيد گشته همت برتفهيم اين اشارات مقصور گرداند و نهمت بر استشکاف رموز علما مصروف .
والله اعلم و هو الهادی الی سواء السبيل.


باب النابل و اللبوة
رای گفت : شنودم مثل ملوک در آنچه ميان ايشان و خدم تازه گردد از خلاف و خيانت و جفا و عقوبت ، و مراجعت بتجديد اعتماد ؛ که بر ملوک لازم است برای نظام ممالک و رعايت مصالح بر مقتضای اين سخن رفتن که الرجوع الی الحق اولی من التمادی فی الباطل . اکنون بيان کند از جهت من داستان آن کس که برای صيانت نفس و رعايت مصالح خويش از ايذای ديگران و رسانيدن مضرت بجانوران باز باشد ، و پند خردمندان را در گوش گذارد تا بامثال آن در نماند.برهمن جواب داد که :بر تعذيب حيوان اقدام روا ندارند مگر جاهلان که ميان خير و شر و نفع و ضر فرق نتوانند کرد ، و بحکم حمق خويش از عواقب اعمال غافل باشند ، و نظر بصيرت ايشان بخواتم کارها کم تواند رسيد ، که علم اصحاب ضلالت از ادراک مصالح بر اطلاق قاصر است و حجاب جهل ، احراز سعادت را مانعی ظاهر .و خردمند هرچه برخود نپسندد در باب همچو خودی چگونه روا دارد ؟ قال النبی صلی الله عليه : کيف تبصر القذاة فی عين اخيک و لاتبصر الجذل فی عينک ؟
بد می کنی و نيک طمع می داری ؟
هم بد باشد سزای بدکردای!
و ببايد دانست که هر کرداری پاداشی است که هراينه بارباب آن برسد و بتاخيری که در ميان افتد مغرور نشايد بود ، که آنچه آمد نيست نزديک باشد اگرچه مدت گيرد . اگر کسی خواهد که بدکرداری خود را بتمويه و تلبيس پوشيده گرداند و به زرق و شعوذه خود را در لباس نيکوکاری جلوه دهد چنانکه مردمان بر وی ثنا گويند و بدورو نزديک ذکر آن ساير شود ، بدين وسيلت هرگز نتايج افعال ناپسنديده از وی مصروف نگردد و ثمره آن خبث باطن هرچه مهنا تر بيابد ؛ آنگاه پند پذيرد و باخلاق ستوده گرايد . و نظير اين نشانه افسانه شير است و آن مرد تيرانداز . رای پرسيد که :
چگونه است آن؟ گفت :
آورده اند که شيری ماده با دو بچه در بيشه ای وطن داشت .
روزی بطلب صيد از بيشه بيرون رفت تيراندازی بيامد و هردو بچه او را بکشت و پوست بکشيد . چون شير بازآمد و بچگان را از آن گونه بر زمين افگنده ديد فرياد و نفير بآسمان رسانيد . و در همسايگی او شگالی پير بود ، چون آواز او بشنود بنزديک او رفت و گفت : موجب ضجرت چيست ؟ شير صورت حال باز راند و بچگان را بدو نمود .
شگال گفت :بدان که هر ابتدايی را انتهايی است ، و هر گاه که مدت عمر سپری شد و هنگام اجل فراز رسيد لحظتی مهلت صورت نبندد ، فاذا جاء اجلهم لايستاخرون ساعة و لايستقدمون . و نيز بنای کارهای اين عالم فانی برين نهاده شده ست ،بر اثر هر شادی غمی چشم می بايد داشت ، و بر اثر هر غم شاديی توقع می بايد کرد ، و در همه احوال بقضای آسمانی راضی می بود که پيرايه مردان در حوادث صبر است .
تا بود چنين بده ست کار عالم
شادی پس اندهست و راحت پس غم