پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389 2:26 PMقسمت ششم
وبال من آمد همه دانش من
چو روباه را موی طاووس را پر
*
شد ناف معطر سبب کشتن آهو
شد طبع موافق سبب بستن کفتار
و هنرمندان بحسد بی هنران در معرض تلف آيند
ان الحسان مظنة للحسد
و خصم امائل فرومايگان و اراذل باشند و بحکم انبوهی غلبه کنند ، چه دون و سفله بيشتر يافته شود . لئيم را از ديدار کريم و ، نادان را از مجالست دانا ، و احمق را از مصاحبت زيرک ملالت افزايد .
و بی هنران در تقبيح حال اهل هنر چندان مبالغت نمايند که حرکات و سکنات او را در لباس دناءت بيرون آرند ، و در صورت جنايت و کسوت خيانت بمخدوم نمايند ، و همان هنر را که او دالت سعادت شمرد مادت شقاوت گردانند
و اگر بدسگالان اين قصد بکرده اند و قضا آن را موافقت خواهد نمود دشوارتر ، که تقدير آسمانی شير شرزه را اسير صندوق گرداند و مار گرزه را سخره و خردمند دوربين را مدهوش حيران و ، احمق غافل را زير متيقظ و شجاع مقتحم را بد دل محترز و جبان خائف را دلير متهور و توانگر منعم را درويش ذليل و فاقه رسيده محتاج را مستظهر متمول.
دمنه گفت : آنچه شير برای تو می سگالد از اين معانی که برشمردی چون تضريب خصوم ملال ملوک و ديگر ابواب نيست ، لکن کمال بی وفايی و غدر او را بران ميدارد ، که جباری است.کامگار و غداريست مکار.اويل صحبت او را حلاوت زندگانيست و اواخر آن را تلخی مرگ.شنزبه گفت:طعم نوش چشيده ام ، نوبت زخم نيش است.و بحقيقت مرا اجل اينجا آورد ، و الا من چه مانم بصحبت شير ؟ من او را طعمه و او در من طامع.اما تقدير ازلی و غلبه حرص و اوميد مرا در اين ورطه افگند
و امروز تدبير از تدارک آن قاصر است و رای در تلافی آن عاجز ، و زنبور انگبين بر نيلوفر نشيند و برايحت معطر و نسيم معنبر آن مشغول و مشعوف گردد تا بوقت برنخيزد ، و چون برگهای نيلوفر پيش آيد در ميان آن هلاک شود . و هرکه از دنيا بکفاف قانع نباشد و در طلب فضول ايستد چون مگس است که بمرغزارهای خويش پررياحين و درختان سبز پرشکوفه راضی نگردد و برآبی نشيند که از گوش پيل مست دود تا بيک حرکت گوش پيل کشته شود.و هرکه نصيحت و خدمت کسی را کند که قدر آن نداند چنانست که بر اوميد ريع در شوره ستان تخم پراگند و ، با مرده مشاورت پيوندد و ، در گوش کرمادرزاد غم و شادی گويد و، بر روی آب روان معما نويسد و ، بر صورت گرمابه بهوس تناسل عشق بازد .دمنه گفت:از اين سخن درگذر و تدبير کار خود کن.شنزبه گفت :چه تدبير دانم کرد؟و من اخلاق شير را آزموده ام ، در حق من جز خير و خوبی نخواهد بود ، لکن نزديکان او در هلاک من می کوشند ، و اگر چنين است بس آسان نباشد ، چه ظالمان مکار چون هم پشت شوند و دست در دست دهند و يک رويه قصد کسی کنند زود ظفر يابند و او را از پای درارند ، چنانکه گرگ و زاغ و شگال قصد اشتر کردند و پيروز آمدند .دمنه گفت:چگونه بود آن؟ گفت:
آورده اند که زاغی و گرگی و شگالی در خدمت شيری بودند و مسکن ايشان نزديک شارعی عامر.اشتربازرگانی در آن حوالی بماند بطلب چراخور در بيشه آمد.چون نزديک شير رسيد از تواضع و خدمت چاره نديد شير او را استمالت نمود و از حال او استکشافی کرد و پرسيد :عزيمت در مقام و حرکت چيست ؟ جواب داد که:آنچه ملک فرمايد .شير گفت:اگر رغبت نمايی در صحبت من مرفه و ايمن بباش.اشتر شاد شد و دران بيشه ببود . و مدتی بران گذشت . روزی شير در طلب شکاری می گشت پيلی مست با او دوچهار شد ، و ميان ايشان جنگ عظيم افتاد و از هر دو جاب مقومت رفت ، و شير مجروح ونالان باز آمد ؛ و روزها از شکار بماند . و گرگ و زاغ و شگال بی برگ می بودند . شير اثر آن بديد و گفت : می بينيد در اين نزديکی صيدی تا من بيرون روم و کار شما ساخته گردانم ؟
ايشان در گوشه ای رفتند و با يک ديگر گفت: در مقام اين اشتر ميان ما چه فايده؟ نه ما را با او الفی و نه ملک را ازو فراغی.شير را بران بايد داشت تا او را بشکند ، تا حالی طعمه او فرونماند و چيزی بنوک ما رسد . شگال گفت : اين نتوان کرد ، که شير او را امان داده ست و در خدمت خويش آورده . و هرکه ملک را بر غدر تحريض نمايد و نقض عهد را در دل او سبک گرداند ياران و دوستان را در منجنيق بلا نهاده باشد و آفت را بکمند سوی خود کشيده .زاغ گفت:آن وثيقت را رخصتی توان انديشيد و شير را از عهده آن بيرون توان آورد ؛ شما جای نگاه داريد تا من بازآيم.
پيش شير رفت و بيستاد.شير پرسيد که :هيچ بدست شد؟ زاغ گفت:کس را چشم از گرسنگی کار نمی کند ، لکن وجه ديگر هست ، اگر امضای ملک بدان پيوندد همه در خصب و نعمت افتيم . شير گفت:بگو.زاغ گفت :اين اشتر ميان ما اجنبی است ، و در مقام او ملک را فايده ای صورت نمی توان کرد . شير در خشم شد و گفت :اين اشارت از وفا و حريت دور است و با کرم و مروت نزديکی و مناسبت ندارد . اشتر را امان داده ام ، بچه تاويل جفا جايز شمرم؟ زاغ گفت :بدين مقدمه وقوف دارم ، لکن حکما گويند که ؟«يک نفس را فدای اهل بيتی بايد کرد و اهل بيتی را فدای قبيله ای و قبيله ای را فدای اهل شهری و اهل شهری را فدای ذات ملک اگر درخطری باشد .» و عهد را هم مخرجی توان يافت چنانکه جانب ملک از وصمت غدر منزه ماند ، و حالی ذات او از مشقت فاقه و مخافت بوار مسلم ماند . شير سر در پيش افگند.
زاغ باز رفت و ياران را گفت :لختی تندی و سرکشی کرد ، آخر رام شد و بدست آمد . اکنون تدبير آنست که ما همه بر اشتر فراهم آييم ، و ذکر شير و رنجی که او را رسيده است تازه گردانيم ، و گوييم «ما در سايه دولت و سامه حشمت اين ملک روزگار خرم گذرانيده ايم . امروزکه او را اين رنج افتاد اگر بهمه نوع خويشتن برو عرضه نکنيم و جان و نفس فدای ذات و فراغ او نگردانيم بکفران نعمت منسوب شويم ، و بنزديک اهل مروت بی قدر و قيمت گرديم.و صواب آنست که جمله پيش او رويم و شکر ايادی او باز رانيم ، و مقرر گردانيم که از ما کاری ديگر نيايد ، جانها و نفسهای ما فدای ملک است . و هريک از ما گويد :امروز چاشت ملک از من سازند . و ديگران آن را دفعی کنند و عذری نهند . بدين تودد حقی گزارده شود و ما را زيانی ندارد .»
اين فصول با اشتر درازگردن کشيده بالا بگفتند ، و بيچاره را بدمدمه در کوزه فقاع کردند ، و با او قرار داده پيش شير رفتند.و چون از تقرير ثنا و نشر شکر بپرداختند زاغ گفت : راحت ما بصحت ذات ملک متعلق است . و اکنون ضرورتی پيش آمده است ، و از امروز ملک را از گوشت من سد رمقی حاصل تواند بود ، مرا بشکند .ديگران گفتند :در خوردن تو چه فايده از گوشت تو چه سيری ؟! شگال هم برآن نمط فصلی آغاز نهاد. جواب دادند که :گوشت تو بوی ناک و زيان کار است طعمه ملک را نشايد .گرگ هم بر اين منوال سخنی بگفت .گفتند که: گوشت تو خناق آرد ، قايم مقام زهر هلاهل باشد .
اشتر اين دم چون شکر بخورد و ملاطفتی نمود . همگنان يک کلمه شدند و گفتند:راست می گويی و از سر صدق عقيدت و فرط شفقت عبارت می کنی.يکبارگی در وی افتادند و پاره پاره کردند.
و اين مثل بدان آوردم که مکر اصحاب اغراض ، خاصه که مطابقت نمايند ، بی اثر نباشد.دمنه گفت:وجه دفع، چه می انديشی ؟ گفت:جز جنگ و مقاومت روی نيست ، که اگر کسی همه عمر بصدق دل نماز گزارد ، و از مال حلال صدقه دهد چندان ثواب نيايد که يک ساعت از روز از برای حفظ مال و توقفی نفس در جهاد گذارد من قتل دون ماله فهو شهيد و من قتل دون نفسه فهو شهيد چون بجهاد که برای مال کرده شود سعادت شهادت و عز مغفرت می توان يافت جايی که کارد باستخوان رسد و کار بجان افتد اگر از روی دين و حميت کوششی پيوسته آيد برکات و مثوبات آن را نهايت صورت نبندد ، و وهم از ادراک غايت آن قاصر باشد.
دمنه گفت:خردمند در جنگ شتاب و مسابقت و پيش دستی و مبادرت روا ندارد ، و مباشرت خطرهای بزرگ اختيار صواب نبيند . و تا ممکن گردد اصحاب رای بمدارا و ملاطفت گرد خصم درآيند ، و دفع مناقشت بمجاملت اولی تر شناسند.ودشمن ضعيف را خوار نشايد داشت ، که اگر از قوت و زور درماند بحيلت و مکر فتنه انگيزد . و استيلا و اقتحام و تسلط و اقدام شير مقرر است و از شرح و بسط مستغنی . و هرکه دشمن را خوار دارد و از غايلت محاربت غافل باشد پشيمان گردد ، چنانکه وکيل دريا گشت از تحقير طيطوی.شنزبه گفت :چگونه؟ گفت:
آورده اند که نواعی است از مرغان آب که آن را طيطوی خوانند ، و يک جفت ازان در ساحلی بودندی.چون وقت بيضه فراز آمد ماده گفت: در اين سخن جای تامل است ، اگر دريا در موج آيد و بچگان را درربايد آن را چه حيلت توان کرد ؟ نر گفت:گمان نبرم که وکيل دريا اين دليری کند و جانب مرا فروگذارد ، واگر بی حرمتی انديشد انصاف از وی بتوان ستد.ماده گفت:خويشتن شناسی نيکو باشد.بچه قوت و عدت وکيل دريا را بانتقام خود تهديد می کنی ؟ از اين استبداد درگذر، و برای بيضه جای حصين گزين ، چه هرکه سخن ناصحان نشنود بدو آن رسد که بباخه رسيد .گفت :چگونه؟ گفت:
آورده اند که در آب گيری دو بط و يکی باخه ساکن بودند و ميان ايشان بحکم مجاورت دوستی و مصادقت افتاده .ناگاه دست روزگار غدار رخسار حال ايشان بخراشيد و سپهر آينه فام صورت مفارقت بديشان نمود ، و در آن آب که مايه حيات ايشان بود نقصان فاحش پيدا آمد.بطان چون آن بديدند بنزديک باخه رفتند و گفت :بوداع آمده ايم ، پدرود باش ای دوست گرامی و رفيق موافق.باخه از درد فرقت و سوز هجرت بناليد و از اشک بسی در و گهر باريد
و گفت : ای دوستان و ياران ، مضرت نقصان آب د رحق من زيادت است که معيشت من بی ازان ممکن نگردد.و اکنون حکم مروت و قضيت کرم عهد آنست که بردن مرا وجهی انديشيد و حيلتی سازيد . گفتند :رنج هجران تو مارا بيش است ، و هرکجا رويم اگر چه در خصب و نعمت باشيم بی ديدار تو ازان تمتع و لذت نيايم ، اما تو اشارت مشفقان و قول ناصحان را سبک داری ، و بر آنچه بمصلحت حال و مآل تو پيوندد ثبات نکنی .و اگر خواهی که ترا ببريم شرط آنست که چون ترا برداشتيم و در هوا رفت چندانکه مردمان را چشم بر ما افتد هرچيز گويند راه جدل بربندی و البته لب نگشايی . گفت :فرمان بردارم ، و آنچه برشما از روی مروت واجب بود بجای آورديد ، و من هم می پذيرم که دم طرقم و دل در سنگ شکنم .
بطان چوبی بياوردند و باخه ميان آن بدندان بگرفت محکم ، و بطان هر دو جانب چوب را بدهان برداشتند و او را می بردند . چون باوج هوا رسيدند مردمان را از ايشان شگفت آمد و از چپ و راست بانگ بخاست که «بطان باخه می برند .» باخه ساعتی خويشتن نگاه داشت ، آخر بی طاقت گشت وگفت :«تا کور شويد . دهان گشاد بود و از بالا در گشتن.بطان آواز دادند که:بر دوستان نصيحت باشد
نيک خواهان دهند پند وليک
نيک بختان بوند پند پذير
باخه گفت :اين همه سودا است ، چون طبع اجل صفرا تيز کرد و ديوانه وار روی بکسی آورد از زنجير گسستن فايده حاصل نيايد و هيچ عاقل دل در دفع آن نبندد
ان المنايا لاتطيش سهامها
از مرگ حذر کردن دو وقت روا نيست
روزی که قضا باشد و روزی که قضا نيست
طيطوی نر گفت:شنودم اين مثل ، ولکن مترس و جای نگاه دار.ماده بيضه بنهاد.وکيل دريا اين مفاوضت بشنود ، از بزرگ منشی و رعنايی طيطوی در خشم شد و دريا در موج آمد و بچگان ايشان را ببرد .ماده چون آن بديد اضطراب کرد و گفت:من ميدانستم که با آب بازی نيست ، و تو بنادانی بچگانن باد دادی و آتش بر من بباريدی ، ای خاکسار باری تدبيری انديش.طيطوی نر جواب داد که :سخن بجهت گوی ، و من از عهده قول خويش بيرون می آيم و انصاف خود از وکيل دريا می ستانم.
در حال بنزديک ديگر مرغان رفت و مقدمان هر صنف را فراهم آورد و حال باز گفت ، و در اثنای آن ياد کرد که :اگر همگنان دست در دست ندهيد و در تدارک اين کار پشت در پشت نه ايستد وکيل دريا را جرات افزايد ، و هرگاه که اين رسم مستمر گشت همگنان در سر اين غفلت شويد . مرغان جمله بنزديک سيمرغ رفتند ، و صورت واقعه با او بگفتند ، و آينه فرا روی او داشتند که اگر در اين انتقام جد ننمايد بيش شاه مرغان نتواند بود .سيمرغ اهتزاز نمود و قدم بنشاط در کار نهاد.مرغان بمعونت و مظاهرت او قوی دل گشتند و غزيمت بر کين توختن مصمم گردانيدند.وکيل دريا قوت سيمرغ و ديگر مرغان شناخته بود بضرورت ، بچگان طيطوی باز داد.
و اين افسانه بدان آوردم تا بدانی که هيچ دشمن را خوار نشايد داشت.شنزبه گفت:در جنگ ابتدا نخواهم کرد اما از صيانت نفس چاره نيست . دمنه گفت :چون بنزديک او روی علامات شر بينی ، که راست نشسته باشد و خويشتن را برافراشته و دم بر زمين می زند ، شنزبه گفت :اگر اين نشانها ديده شود حقيقت غدر از غبار شبهت بيرون آيد .
دمنه شادمان و تازه روی بنزديک کليله رفت.کليله گفت :کار کجا رسانيدی ؟ گفت:فراغ هرچه شاهدتر و زيباتر روی می نمايد .
پس هر دو بنزديک شير رفتند.اتفاق را گاو بايشان برابر برسيد.چون او را بديد راست ايستاد و می غريد و دم چون مار می پيچانيد . شنزبه دانست که قصد او دارد و با خود گفت :خدمتگار سلطان در خوف و حيرت همچون هم خانه مار و هم خوابه شير است ، که اگر چه مار خفته و شير نهفته باشد آخر اين سر برآرد و آن دهان بگشايد .
اين می انديشيد و جنگ را می ساخت.چون شير تشمر او مشاهدت کرد برون جست و هردو جنگ آغاز نهادند و خون از جانبين روان گشت . کليله آن بديد و روی بدمنه آورد و گفت:
باران دو صد ساله فرو ننشاند
اين گرد بلا را که تو انگيخته ای
بنگر ای نادان در وخامت عواقب حيلت خويش.دمنه گفت:عاقبت وخيم کدامست؟گفت:رنج نفس شير و ، سمت نقض عهد و ، هلاک گاو و هدر شدن خون او و ، پريشانی جماعت لشکر و تفرقه کلمه سپاه و ، ظهور عجز تو در دعوی که برفق اين کار بپردازی و بدين جای رسانيد .و نادان تر مردمان اوست که مخدوم را بی حاجت در کارزار افگند.و خردمندان در حال قوت و استيلا و قدرت و استعلا از جنگ چون خرچنگ پس خزيده اند ، و از بيدار کردن فتنه و تعرض مخاطره و تحرز و تجنب واجب ديده اند ، که وزير چون پادشاه را بر جنگ تحريض نمايد در کاری در کاری که بصلح و رفق تدارک پذيرد برهان حمق و غباوت ، بنموده باشد ، و حجت ابلهی و خيانت سيرگواه کرده. پوشيده نماند که رای در رتبت بر شجاعت مقدم است ، که کارهای شمشير به رای بتوان گزارد و آنچه به رای دست دهد شمشير دو اسپه در گرد آن نرسد ، چه هرکجا رای سست بود شجاعت مفيد نباشد چنانکه ضعيف دل و رکيک رای را در محاورت زبان گنگ شود و فصاحت و چرب سخنی دست نگيرد . و مرا هميشه اعجاب تو و مغرور بودن به رای خويش و مفتون گشتن بجاه اين دنيای فريبنده ، که مانند خدعه غول و عشوه سرابست ، معلوم بود لکن در اظهار آن با تو تاملی کردم و منتطر می بودم که انتباهی يابی و ازخواب غفلت بيدار شوی ، و چون از حد بگذشت وقتست که از کمال نادانی و جهالت و حمق و ضلالت تو اندکی باز گويم و بعضی از معايب رای و مقابح فعل تو بر تو شمرم ؛ و آن از دريا قطره ای و از کوه ذره ای خواهد بود ، و گفته اند :پادشاه را هيچ خطر چون وزيری نيست که قول او را بر فعل رجحان بود و گفتار برکردار مزيت دارد
و تو اين مزاج داری و سخن تو بر هنر تو راجح است ، و شير بحديث تو فريفته شد . و گويند که «در قول بی عمل و منظر بی مخبر و مال بی خرد و دوستی بی وفا و علم بی صلاح و صدقه بی نيت و زندگانی بی امن و صحت فايده ای بيشتر نتواند بود .و پادشاه اگر چه بذات خويش عادل و کم آزار باشد چون وزير جائر و بدکرداری باشد منافع عدل و رافت او از رعايا بريد گرداند ، چون آب خوش صافی که در وی نهنگ بينند ، هيچ آشناور ، اگر چه تشنه و محتاج گذشتن باشد ، نه دست بدان دراز يارد کردن نه پای دران نهاد.»
و زينت و زيب ملوک خدمتگاران مهذب و چراکران کافی کاردانند.و تو می خواهی که کسی ديگر را در خدمت شير مجال نيفتد ، و قربت و اعتماد او بر تو مقصور باشد.و از نادانی است طلب منفعت خويش در مضرت ديگران و ، توقع دوستان مخلص بی وفاداری و رنج کشی و ، چشم ثواب آخرت بريا در عبادت و ، معاشقت زنان بدرشت خويی و فظاظت و ، آموختن علم بآسايش و راحت.لکن در اين گفتار فايده ای نيست ، چون می دانم که در تو اثر نخواهد کرد .و مثل من با تو چنانست چون آن مرد که آن مرغ را می گفت که «رنج مبر در معالجت چيزی که علاج نپذيرد ، که گفته اند :
وداء النوک ليس له دواء»
دمنه پرسيد که :چگونه ؟گفت:
آورده اند که جماعتی از بوزنگان در کوهی بودند ، چون شاه سيارگان بافق مغربی خراميد و جمال جهان آرای را بنقاب ظلام بپوشانيد سپاه زنگ بغيبت او بر لشگر روم چيره گشت و شبی چون کار عاصی روز محشر درآمد.باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده بر بوزنگان شبيخون آورد . بيچارگان از سرما رنجور شدند . پناهی می جستند ، ناگاه يراعه ای ديدند در طرفی اگنده ، گمان بردند که آتش است ، هيزم بران نهادند و می دميدند.
برابر ايشان مرغی بود بر درخت بانگ می کرد که :آن آتش نيست.البته بدو التفات نمی نمود.در اين ميان مردی آنجا رسيد ، مرغ را گفت :رنج مبر که بگفتار تو يار نباشند و تو رنجور گردی ، و در تو تقديم و تهذيب چنين کسان سعی پيوستن همچنانست که کسی شمشير بر سنگ آزمايد و شکر در زير آب پنهان کند. مرغ سخن وی نشنود و از درخت فرود آمد تا بوزنگان را حديث يراعه بهتر معلوم کند ، بگرفتند و سرش جدا کردند.
و کار تو همين مزاج دارد و هرگز پند نپذيری ، و عظت ناصحان در گوش نگذاری . و هراينه در سر اين استبداد و اصرار شوی و از اين زرق و شعوذه وقتی پشيمان گردی که بيش سود ندارد و زبان خرد در گوش تو خواند که«ترکت الرای بالری.» لختی پشت دست خايی و روی سينه خراشی ، چنانکه آن زيرک شريک مغفل کرد و سود نداشت . دمنه گفت :چگونه؟ گفت:
دو شريک بودند يکی دانا و ديگر نادان ، و ببازارگانی می رفتند . در راه بدره ای زر يافتند ، گفتند :سود ناکرده در جهان بسيار است ، بدين قناعت بايد کرد و بازگشت . چون نزديک شهر رسيدند خواستند که قسمت کنند ، آنکه دعوی زيرکی کردی گفت:چه قسمت کنيم ؟ آن قدر که برای خرج بدان حاجت باشد برگيريم ، و باقی را باحتياط بجايی بنهيم ، و هر يکچندی می آييم و بمقدار حاجت می بريم . برين قرار دادند و نقدی سره برداشتند و باقی در زير درختی باتقان بنهادند و در شهر رفتند.
ديگر روز آنکه بخرد موسوم و بکياست منسوب بود بيرون رفت وزر ببرد : و روزها بران گذشت و مغفل گذشت و مغفل را بسيم حاجت افتاد.بنزديک شريک آمد و گفت :بيا تا از آن دفينه چيزی برگيريم که من محتاجم . هر دو بهم آمدند و زر نيافتند ، عجب بردند . زيرک در فرياد و نفير آمد و دست در گريبان غافل درمانده زد که :زر تو برده ای و کسی ديگر :خبر نداشتست.بيچاره سوگند می خورد که :نبرده ام . البته فايده نداشت. تا او را بدر سرای حکم آورد و زر دعوی کرد و قصه باز گفت.
قاضی پرسيد که :گواهی يا حجتی داری؟ گفت :درخت که در زير آن مدفون بوده است گواهی دهد که اين خائن بی انصاف برده است و مرا محروم گردانيده .قاضی را از اين سخن گفت آمد و پس از مجادله بسيار ميعاد معين گشت که ديگر روز قاضی بيرون رود و زير درخت دعوی بشنود و بگواهی درخت حکم کند .
آن مغرور بخانه رفت و پدر را گفت که :کار زر بيک شفقت و ايستادگی تو باز بستست .و من باعتماد تو تعلق بگواهی درخت کرده ام . اگر موافقت نمايی زر ببريم و همچندان ديگر بستانيم . گفت :چيست آنچه بمن راست می شود ؟ گفت :ميان درخت گشاده است چنانکه اگر يک دو کس دران پنهان شود نتوان ديد . امشب ببايد رفت و در ميان آن ببود و ، فردا چون قاضی بيايد گواهی چنانکه بايد بداد . پير گفت :ای پسر ، بسا حيلتا که بر محتال وبال گردد.و مباد که مکر تو چون مکر غوک باشد .گفت :چگونه؟ گفت:
غوکی در جوار ماری وطن داشت ، هرگاه که بچه کردی مار بخوردی ، و او بر پنج پايکی دوستی داشت . بنزديک او رفت و گفت :ای بذاذر ، کار مرا تدبير کن که مرا خصم قوی و دشمن مستولی پيدا آمده ست ، نه با او مقاومت می توانم کردن و نه از اينجا تحويل ، که موضع خوش و بقعت نزه است ، صحن آن مرصع بزمرد و ميناو مکدل ببسد و کهربا
آب روی آب زمزم و کوثر
خاک وی خاک عنبر و کافور
شکل وی ناپسوده دست صبا
شبه وی ناسپرده پای دبور
پنج پايک گفت :با دشمن غالب توانا جزبمکر دست نتوان يافت ، و فلان جای يکی راسوست ؛ يکی ماهی چند بگير و بکش و پيش سوراخ راسو تا جايگاه مار می افگن ، تا راسو يگان يگان می خورد ، چون بمار رسيد ترا از جور او باز رهاند . غوک بدين حيلت مار را هلاک کرد .روزی چند بران گذشت .راسو را عادت باز خواست ، که خوکردگی بتر از عاشقی است .بار ديگر هم بطلب ماهی بر آن سمت می رفت ، ماهی نيافت ، غوک را با بچگان جمله بخورد.اين مثل بدان آوردم تا بدانی که بسيار حيلت و کوشش بر خلق وبال گشتست.گفت : ای پدر کوتاه کن و درازکشی در توقف دار ، که اين کار اندک موونت بسيار منفعت است. پير را شره مال و دوستی فرزند در کار آورد ، تا جانب دين و مروت مهمل گذاشت ، و ارتکاب اين محفظور بخلاف شريعت و طريقت جايز شمرد ، و برحسب اشارت پسر رفت.ديگر روز قاضی بيرون رفت و خلق انبوه بنظاره بيستادند.قاضی روی بدرخت آورد و از حال زر بپرسيد. آوازی شنود که :مغفل برده ست .قاضی متحير گشت و گرد درخت برآمد ، دانست که در ميان آن کسی باشد - که بدالت خيانت منزلت کرامت کم توان يافت - بفرمود تا هيزم بسيار فراهم آوردند و در حوالی درخت بنهادند و آتش اندران زد . پير ساعتی صبر کرد ، چون کار بجان رسيد زينهار خواست . قاضی فرمود تا او فرو آوردند و استمالت نمود. راستی حال قاضی را معلوم گردانيد چنانکه کوتاه دستی و امانت مغفل معلوم گشت و خيانت پسرش از ضمن آن مقرر گشت . و پير از اين جهان فانی بدار نعيم گريخت با درجت شهادت و سعادت مغفرت . و پسرش ، پس از آنکه ادب بليغ ديده بود و شرايط تعريک و تعزيز در باب وی تقديم افتاده ، پدر را ، مرده ، بر پشت بخانه برد . و مغفل ببرکت راستی و امانت يمن صدق و ديانت زر بستد و بازگشت .
و اين مثل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوبست
و تو ای دمنه در عجز رای و خبث ضمير و غلبه حرص و ضعف تدبير منزلتی که زبان از تقرير آن قاصر است و عقل در تصوير آن حيران . و فايده مکر و حيلت تو مخدوم را اين بود که می بينی و آخر وبال و تبعت آن بتو رسد . و تو چون گل دو رويی که هر کرا همت وصلت تو باشد دستهاش بخار گردد و از وفای تو تمتعی نبايد ، و دو زبانی چون مار ، لکن مار را بر تو مزيت است ، که از هر دو زبان تو زهری می زايد .
و راست گفته اند که :آب کاريز و جوی چندان خوش است که بدريا نرسيده است ، و صلاح اهل بيت آن قدر برقرار است که شرير ديو مردم بديشان نپيوستست ، و شفقت بذاذری و لطف دوستی چندان باقی است که دو روی فتان و دوزبان نمام ميان ايشان مداخلتی نيافتست . و هميشه من از مجاورت تو ترسان بوده ام و سخن علما ياد می کردم که گويند «از اهل فسق و فجور احتراز بايد کرد اگر چه دوستی و قرابت دارند ، که مثل مواصلت فاسق چون تربيت مار است ، که مارگير اگرچه در تعهد وی بسيار رنج برد آخر خوشتر روزی دندانی بدو نمايد و روی وفا و آزرم چون شب تار گرداند ؛ و صبحت عاقل را ملازم بايد گرفت اگرچه بعضی از اخلاق او در ظاهر نامرضی باشد ، و از محاسن عقل و خرد اقتباس می بايد کرد ، و از مقابح آنچه ناپسنديده نمايد خويشتن نگاه می داشت ، و از مقاربت جاهل برحذر بايد بود که سيرت او خود جز مذموم صورت نبندد ، پس از مخالطت او چه فايده حاصل آيد ؟ و از جهالت او ضلالت افزايد .»
و تو از آنهايی ، که از خوی بد و طبع کژ تو هزار فرسنگ بايد گريخت. و چگونه از تو اوميد وفا و کرم توان داشت ؟ چه برپادشاه که ترا گرامی کرد و عزيز و محترم و سرور محتشم گردانيد ، چنانکه در ظل دولت او دست در کمر مردان زدی و پای بر فرق آسمان نهاد ، اين معاملت جايز شمردی و حقوق انعام او ترا دران زاجر نيامد.
يک قطره ز آب شرم و يک ذره وفا
در چشم و دلت خدای داناست که نيست
و مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است که گفته بود:زمينی که موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز کودکی در قياس ده من بربايد ؟ دمنه گفت:چگونه؟ گفت:آورده اند که بازرگانی اندک مال بود و می خواست که سفری رود . صد من آهن داشت ، در خانه دوستی بر وجه امانت بنهاد و برفت . چون بازآمد امين ، وديعت فروخته بود و بها خرج کرده . بازرگان روزی بطلب آهن بنزديک او رفت . مرد گفت :آهن در پيغوله خانه بنهاده بودم و دران احتياطی نکرده ، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود .بازرگان گفت :آری ، موش آهن را نيک دوست داردو دندان او برخائيدن آن قادر باشد . امين راست کار شاد گشت ، يعنی «بازرگان نرم شد و دل از آن برداشت.» گفت :امروز مهمان من باش.گفت :فردا باز آيم .