پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389 2:21 PMقسمت دوم
و در جمله ، چون رغبت مردمان از مطالعت کتب تازی قاصر گشته است ، و آن حکم و مواعظ مهجور مانده بود بل که مدروس شده ، بر خاطر گذشت که آن را ترجمه کرده آيد و در بسط سخن و کشف اشارات آن اشباعی رود و آن را بآيات و اخبار و ابيات و امثال موکد گردانيده شود ، تا اين کتاب را که زبده چند هزارساله است احيايی باشد و مردمان از فوايد و منافع آن محروم نمانند .
و هم بر اين نمط افتتاح کرده شد ، و شرايط سخن آرايی در تضمين امثال و تلفيق ابيات و شرح رموز واشارات تقديم نموده آمد ، و ترجمه و تشبيب آن کرده شد ، و يک باب که بر ذکر برزويه طبيب مقصور است و ببزرجمهر منسوب هرچه موجزتر پرداخته شد چه بنای آن بر حکايت است . و هر معنی که از پيرايه سياست کلی و حليت حکمت اصلی عاطل باشد اگر کسی خواهد که بلباس عاريتی آن را بيارايد بهيچ تکلف جمال نگيرد ، و هرگاه که بر ناقدان حکيم مبر زان استاد گذرد بزيور او التفات ننمايند و هراينه در معرض فضيحت افتد.و آن اطناب و بمبالغت مواردت از داستان شير و گاو آغاز افتاده ست که اصل آنست ، و در بستان علم و حکمت بر خوانندگان اين کتاب از آنجا گشاده شود .
و چون بعضی پرداخته گشت ذکر ان بسمع مبارک اعلی قاهری شاهنشاهی .اسمعه الله المسار و المحاب.رسيد و جزوی چند بعز تامل عالی مشرف شد . از آنجا که کمال سخن شناسی و تمييز پادشاهانه است آن را پسنديده داشت و شرف احماد و ارتضا ارزانی فرمود ، و مثالی رسانيدند مبنی بر ابواب کرامت و تمنيت و مقصور بر انواع بنده پروری و عاطفت که :هم بر اين سياقت ببايد پرداخت و ديباجه را بالقاب مجلس ما مطرز گردانيد ؛ و اين بنده را بدان قوت دل و استظهار و سروری و افتخار حاصل آمد و با دهشت هرچه تمامتر در اين خدمت خوض نموده شد ، که بندگان را از امتثال فرمان چاره نباشد ؛ و الا جهانيان را مقرر است که بديهه رای و اول فکرت شاهنشاه دنيا ، اعلی الله شانه و خلد ملکه و سلطانه ، نمودار عقل کل و راه بر روح قدس است ، نه از تامل اشارات و تجارب اين کتاب خاطر انور قاهری را تشحيذی صورت توان کرد و نه از مطالعت اين عبارات الفاظ درفشان شاهنشاهی را مددی تواند بود .
تحفه چگونه آرم نزديک تو سخن؟!
آب حيات تحفه کی آرد بسوی جان؟!
گل را چه گرد خيزد از ده گلاب زن ؟!
مه را چه ورغ بندد از صد چراغ دان؟!
اما بدين مثال اين بنده و بنده زاده را تشريفی هرچه بزرگتر و تربيتی هرچه تمامتر بود ، و مباهات و مفاخرت هرچه وافرتر افزود ، و ثواب آن روزگار همايون اعلی را مدخر گشت .و نيز اگر ملوک گذشته که نام ايشان در مقدمه اين فصل آورده شده ست از اين نوع توفيقی يافتند و سخنان حکما را عزيز داشت تا ذکر ايشان از آن جهت بروجه روزگار باقی ماند ، امروز که زمانه در طاعت و فلک در متابعت رای و رايت خداوند عالم سلطان عادل اعظم شاهنشاه بنی آدم ولی النعيم مالک رقاب الامم ، اعلی الله رايه و رايته و نصر جنده والويته ، آمده ست ، و عنان کامگاری و زمان جهان داری بعدل و رحمت وباس و سياست ملکانه سپرده - و مزيت و رجحان اين پادشاه دين دار در مکارم خاندان مبارک و فضايل ذات بی نظير ، بر پادشاهان عصر و ملوک دهر ماضی و باقی ، ازان ظاهر تر است که بندگان را دران باطناب و اسهابی حاجت افتد که
درصد هزار قرن سپهر پياده رو
نارد چنو سوار بميدان روزگار
هم اين مثال داد ، و اسم و صيت نوبت ميمون که روز بازار فضل و براعت است بر امتداد ايام موبد و مخلد گردايند . ايد تبارک و تعالی نهايت همت ملوک عالم را مطلع دولت و تشبيب اقبال و سعادت اين پادشاه بنده پرور کناد ، و انواع تمتع و برخورداری از موسم جوانی و ثمرات ملک ارزانی داراد ، بمنه و رحمته و حوله و قوته .
مفتتح کتاب بر ترتيب ابن المقفع
بسم الله الرحمن الرحيم
چنين گويد ابوالحسن عبدالله ابن المقفع ، رحمه الله ، پس از حمد باری عز اسمه ، و درود بر سيد المرسلين ، عليه الصلاة و السلام ، که ايزد تبارک و تعالی بکمال قدرت و حکمت عالم را بيافريد ، و آدميان را بفضل و منت خويش بمزيت عقل و رجحان خرد از ديگر جانوران مميز گردانيد ، زيرا که عقل بر اطلاق کليد خيرات و پای بند سعادات است ، و مصالح معاش و معاد و دوستکامی دنيا و رستگاری آخرت بدو بازبسته است . و آن دو نوع است :غريزی که ايزد جل جلاله ارزانی دارد ، و مکتسب که از روی تجارب حاصل آيد . و غريزی در مردم بمنزلت آتش است در چوب ، و چنانکه ظهور آن بی ادوات آتش زدن ممکن نباشد اثر اين بی تجربت و ممارست هم ظاهر نشد ، و حکما گفته اند که التجارب لقاح العقول . و هرکه از فيض آسمانی و عقل غريزی بهرومند شد و بر کسب هنر مواظبت نمود و در تجارب متقدمان تامل عاقلانه واجب ديد آرزوهای دنيا بيايد و در آخرت نيک بخت خيزد ، والله الهادی الی ما هو الاوضح سبيلا و الارشد دليلا.
و ببايد دانست که ايزد تعالی هرکار را سببی نهاده است و هرسبب را علتی و هر علت را موضعی و مدتی ، که حکم بدان متعلق باشد ، و ايام عمر و روزگار دولت يکی از مقبلان بدان آراسته گردد.و سبب و علت ترجمه اين کتاب و نقل آن از هندوستان بپارس آن بود که باری عز اسمه آن پادشاه عادل بختيار و شهريار عالم کامگار انوشروان کسری بن قباد را ، خفف الله عنه ، از شعاع عقل و نور عدل حظی وافر ارزانی داشت ، و در معرفت کارها و شناخت مناظم آن رای صائب و فکرت ثاقب روزی کرد ، و افعال و اخلاق او را بتاييد آسمانی بياراست . تا نهمت بتحصيل علم و تتبع اصول و فروع آن مصروف گردانيد ، و در انواع آن بمنزلتی رسيد که هيچ پادشاه پس از وی آن مقام را در نتوانست يافت ، و آن درجت شريف و رتبت عالی را سزاوار مرشح نتوانست گشت . و نخوت پادشاهی و همت جهان گيری بدان مقرون شد تا اغلب ممالک دنيا در ضبط خويش آورد ، و جباران روزگار را در ربقه طاعت و خدمت کشيد ، و آنچه مطلوب جهانيان است از عز دنيا بيافت .
و در اثنای آن بسمع او رسانيدند که در خزاين ملوک هند کتابيست که از زبان مرغان و بهايم و وحوش و طيور و حشرات جمع کرده اند ، و پادشاهان را درسياست رعيت و بسط عدل و رافت ، و قمع خصمان و قهر دشمنان ، بدان حاجت باشد ، و آن را عمده هر نيکی و سرمايه هر علم و راهبر هر منفعت و مفتاح هر حکمت می شناسند ، و چنانکه ملوک را ازان فوايد تواند بود اوساط مردمان را هم منافع حاصل تواند شد ، و آن را کتاب کليله ودمنه خوانند .
آن خسرو عادل ، همت بران مقصور گردانيد که آن را ببيند و فرمود که مردی هنرمند بايد طلبيد که زبان پارسی و هندوی بداند ، و اجتهاد او در علم شايع باشد ، تا بدين مهم نامزد شود.مدت دراز بطلبيدند ، آخر برزويه نام جوانی نشان يافتند که اين معانی در وی جمع بود ، و بصناعت طب شهرتی داشت.او را پيش خواند و فرمود که :پس از تامل و استخارت و تدبر و مشاورت ترا بمهمی بزرگ اختيار کرده ايم ، چه حال خرد و کياست تو معلومست ، و حرص تو بر طلب علم و کسب هنر مقرر.و می گويند که بهندوستان چنين کتابی است ، و می خواهيم که بدين ديار نقل افتد ، و ديگر کتب هندوان بدان مضموم گردد.ساخته بايد شد تا بدين کار بر وی و بدقايق استخراج آن مشغول شوی . و مالی خطير در صحبت تو حمل فرموده می آيد تا هر نفقه و موونت که بدان حاجت افتد تکفل کنی ، و اگر مدت مقام دراز شود و به زيادتی حاجت افتد باز نمايی تا ديگر فرستاده آيد ، که تمامی خزاين ما دران مبذول خواهدبود.
وانگاه مثال داد تاروزی مسعود و طالعی ميمون برای حرکت او تعيين کردند ، و او بر آن اختيار روان شد ، و در صحبت او پنجاه صره که هر يک ده هزار دينار بود حمل فرمود . و بمشايعت او با جملگی لشکر و بزرگان ملک برفت.
و برزويه با نشاط تمام روی بدين مهم آورد ، و چون بمقصد پيوست گرد درگاه پادشاه و مجلسهای علما و اشراف و محافل سوقه و اوساط می گشت و از حال نزديکان رای و مشاهير شهر و فلاسفه می پرسيد ، و بهر موضع اختلافی می ساخت . و به رفق و مدارا بر همه جوانب زندگانی می کرد ، و فرا می نمود که برای طلب علم هجرتی نموده است . و بر سبيل شاگردی بهرجای می رفت ، و اگر چه از هر علم بهره داشت نادان وار دران خوضی می پيوست ، و از هر جنس فرصت می جست ، و دوستان و رفيقان می گرفت ، و هر يک را بانواع آزمايش امتحام می کرد . اختيار او بر يکی ازيشان افتاد که بهنرو خرد مستثنی بود ، و دوستی و برادری را با او بغايت لطف و نهايت يگانگی رسانيد تا بمدت اندازه رای و رويت و دوستی و شفقت او خود را معلوم گردانيد ، و بحقيقت بشناخت که اگر کليد اين راز بدست وی دهد و قفل اين سر پيش وی بگشايد دران جانب کرم و مروت و حق صحبت و ممالحت را برعايت رساند .
چون يکچندی برين گذشت و قواعد مصدقت ميان ايشان هرچه مستحکم تر شد و اهليت او اين امانت و محرميت او اين سر را محقق گشت در اکرام او بيفزود و مبرتهای فراوان واجب ديد .پس يک روز گفت :ای بذاذر ، من غرض خويش تا اين غايت بر تو پوشيده داشتم ، و عاقل را اشارتی کفايت باشد .
هندو جواب داد که :همچنين است ، و تو اگر چه مراد خويش مستور می داشتی من آثار آن می ديد م ، لکن هوای تو باظهار آن رخصت نداد . و اکنون که تو اين مباثت پيوستی اگر بازگويم از عيب دور باشد . و چون آفتاب روشن است که تو آمده ای تا نفايس ذخاير از ولايت ماببری ، و پادشاه شهر خويش را بنگنجهای حکمت مستظهر گردانی ، و بنای آن بر مکر و خديعت نهاده ای.اما من در صبر و مواظبت تو خيره مانده بودم . و انتظار می کردم تا مگر در اثنای سخن از تو کلمه ای زاطد که باظهار مقصود ماند ، البته اتفاق نيفتاد . و بدين تحفظ و تيقظ اعتقاد من در موالات تو صافی تر گشت . چه هيچ آفريده را چندين حزم و خرد و تمالک و تماسک نتواند بود خاصه که در غربت ، و در ميان قومی که نه ايشان او را شناسند و نه او بر عادات و اخلاق ايشان وقوف دارد .
و عقل بهشت خصلت بتوان شناخت :اول رفق و حلم ، و دوم :خويشتن شناسی ، سوم طاعت پادشاهان و طلب رضا و تحری فراغ ايشان ، و چهارم شناختن موضع راز و وقوف برمحرميت دوستان ، و پنجم مبالغت در کتمان اسرار خويش و ازان ديگران، و ششم بر درگاه ملوک چاپلوسی و چرب زبانی کردن و اصحاب را بسخن نيکو بدست آوردن ، و هفتم برزبان خويش قادر بودن و سخن بقدر حاجت گفتن ، و هشتم در محافل خاموشی را شعار ساختن و از اعلام چيزی که نپرسند و از اظهار آنچه بندامت کشد احتراز لازم شمردن.و هرکه بدين خصال متحلی گشت شايد که بر حاجت خويش پيروز گردد ، و در اتمام آنچه بدوستان برگيرد اهتزاز نمايند .
و اين معانی در تو جمع است ، و مقرر شد که دوستی تو با من از برای اين غرض بوده ست ، لکن هر که بچندين فضايل متحلی باشد اگر در همه ابواب رضای او جسته آيد و در آنچه بفراغ او پيوندد مبادرت نموده شود از طريق خرد دور نيفتد ، هرچند اين التماس هراس بر من مستولی گردانيد ، که بزرگ سخنی و عظيم خطری است .
چون برزويه بديد که هندو بر مکر او واقف گشت اين سخن بر وی رد نکرد ، و جواب نرم و لطيف داد.گفت :من برای اظهار اين سر فصول مشبع انديشيده بودم ، و آن را اصول و فروع و اطراف و زوايا نهاده و ميمنه و ميسره و قلب و جناح آن را بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق اتحاد و مخالصت بياراسته ، و مقدمات عهود و سوالف مواثيق را طليعه آن کرده و حرمت هجرت و وسيلت غربت را مايه و ساقه گردانيده ، و بسيجيده آن شده که بر اين تعبيه در صحرای مباسطت آيم و حجاب مخافت از پيکر مراد بردارم ، و بيمن ناصيت و برکت معونت تو مظفر و منصور گردم.لکن تو بيک اشارت بر کليات و حزويات من واقف گشتی ، و از اشباع و اطناب مستغنی گردانيد و بقضای حاجت و اجابت التماس زبان داد.از کرم و مروت تو همين سزيد و اميد من در صحبت و دوستی تو همين بود . و خردمند اگر بقلعتی ثقت افزايد که بن لاد آن هرچه موکدتر باشد و اساس آن هرچه مستحکم تر ، يا بکوهی که از گردانيدن بادو ربودن آب دران ايمن توان زيست ، البته بعيبی منسوب نگردد.
هندو گفت :هيچيز بنزديک اهل خرد در منزلت دوستی نتواند بود . و هرکجا عقيدتها بمودت آراسته گشت اگر در جان و مال با يک ديگر مواسا رود دران انواع تکلف و تنوق تقديم افتد هنوز از وجوب قاصر باشد . اما مفتاح همه اغراض کتمان اسرار است و هر راز که ثالی دران مرحم نشود هراينه از شياعت مصون ماند ، و باز آنکه بگوش سومی رسيد بی شبهت در افواه افتد ، و بيش انکار صورت نبندد .و مثال آن چون ابر بهاری است که در ميان آسمان بپراکند وبهر طرف قطعه ای بماند ، اگر کسی ازان اعلام دهد بضرورت او را تصديق واجب بايد داشت ، چه انکار آن در وهم و خرد نگنجد. و مرا از دوستی تو چندان مسرت و ابتهاج حاصل است که هيچ چيز در موازنه آن نيايد ، اما اگر کسی را برين اطلاع افتد برادری ما چنان باطل گردد که تلافی آن بمال و متاع در امکان نيايد که ملک ما درشت خوی و خرد انگارش است ، برگناه اندک عقوبت بسيار فرمايد ، چون گناه بزرگ باشد پوشيده نماند که چه رود.
برزويه گفت :قوی تر رکنی بنای مودت را کتمان اسرار است ، و من در اطن کار محرم ديگر ندارم و اعتماد برکرم و عهد و حصافت تو مقصور داشته ام . و می توانم دانست که خطری بزرگست ، اما بمروت و حريت آن لايق تر که مرا بدين آرزو برسانی ، و اگر از آن جهت رنجی تحمل بايد کرد سهل شمری ، و آن را از موونات مروت و مکرمت شناسی .
و ترا مقرر است که فاش گردانيدن اين حديث از جهت من ناممکن است ، لکن تو از پيوستگان و ياران خويش می انديشی ، که اگر وقوف يابند ترا در خشم ملک افکنند . و غالب ظن آنست که خبری بيرون نگنجد و شغلی نزايد .
هندو اهتزاز نمود و کتابها بدو داد . و برزويه روزگار دراز با هراس تمام در نبشتن آن مشغول گردانيد ، و مال بسيار در آن وجه نقفه کرد . و از اين کتاب و ديگر کتب هندوان نسخت گرفت ، و معتمدی بنزديک نوشروان فرستاد ، و از صورت حال بياگاهانيد .
نوشروان شادمان گشت و خواست که زودتر بحضرت او رسد تا حوادث ايام آن شادی را منغص نگرداند ، و برفور بدو نامه فرمود و مثال داد که :دران مسارعت بايد نمود ، و قوی دل و فسيح امل روی بازنهاد ، و آن کتب را عزيز داشت که خاطر بوصول آن نگران است ، و تدبير بيرون آوردن آن برقضيت عقل ببايد کرد ، که خدای عزوجل بندگان عاقل را دوست دارد ، و عقل بتجارب و صبر و حزم جمال گيرد . و نامه را مهر کردند و بقاصد سپرد ، و تاکيدی رفت که از راههای شارع تحرز واجب بيند تا آن نامه بدست دشمنی نيفتد.
چندانکه نامه ببرزويه رسيد بر سبيل تعجيل بازگشت و بحضرت پيوست . کسری را خبر کردند ، در حال او را پيش خواند . برزويه شرط خدمت و زمين بوس بجای آورد و پرسش و تقرب تمام يافت . و کسری را بمشاهدت اثر رنج که در بشره برزويه بود رقتی هرچه تمامتر آورد و گفت :قوی دل باش ای بنده نيک و بدان که خدمت تو محل مرضی يافتست و ثمرت و محمدت آن متوجه شده ، باز بايد گشت و يک هفته آسايش داد ، وانگاه بدرگاه حاضر آمد تا آنچه واجب باشد مثال دهيم .
چون روز هفتم بود بفرمود تا علما و اشراف حضرت را حاضر آوردند و برزويه را بخواند و اشارت کرد که مضمون اين کتاب را بر اسماع حاضران بايد گذرانيد . چون بخواند همگنان خيره ماندند و بر برزويه ثناها گفت ، و ايزد را عز اسمه برتيسير اين غرض شکرها گزارد . و کسری بفرمود تا درهای خزاين بگشادند و برزويه را مثال داد موکد بسوگند که بی احتراز دربايد رفت ، و چندانکه مراد باشد از نقود و جواهر برداشت .
برزويه زمين بوسه کرد و گفت :حسن رای و صدق عنايت پادشاه مرا از مال مستغنی گردانيده است ، و کدام مال دراين محل تواند بود که از کمال بنده نوازی شاهنشاه گيتی مرا حاصل است ؟اما چون سوگند در ميانست از جامه خانه خاص ، برای تشريف و مباهات ، يک تخت جامه از طراز خوزستان که بابت کسوت ملوک باشد برگيرم . وانگاه برزبان راند که :اگر من در اين خدمت مشقتی تحمل کردم و در بيم و هراس روزگار گذاشت ، باميد طلب رضا و فراغ ملک بر من سهل و آسان می گذشت ، و بدست بندگان سعی و جهدی به اخلاص باشد . و الا نفاذ کار و ادراک مراد جز بسعادت ذات و مساعدت بخت ملک نتواد بود . و کدام خدمت در موازنه آن کرامات آيد که در غيبت اهل بيت بنده را ارزانی فرموده ست ؟ و يک حاجت باقی است که در جنب عواطف ملکانه خطری ندارد ، واگر بقضا مقرون گردد عز دنيا و آخرت بهم پيوندد ، و ثواب و ثنا ايام ميمون ملک را مدخر شود .
نوشروان گفت :اگر در ملک مثلا مشارکت توقع کنی مبذولست ، حاجت بی محابا ببايد خواست . برزويه گفت :اگر بيند رای ملک بزرجمهر را مثال دهد تا بابی مفرد در اين کتاب بنام من بنده مشتمل بر صفت حال من بپردازد ، و دران کيفيت صناعت و نسب و مذهب من مشبع مقرر گرداند ، وانگاه آن را بفرمان ملک موضعی تعيين افتد ، تا آن شرف من بنده را بر روی روزگار باقی مخلد شود ، و صيت نيک بندگی من ملک را جاويد و موبد گردد.
کسری و حاضران شگفتی عظيم نمودند و بهمت بلند و عقل کامل برزويه واثق گشتند ، و اتفاق کردند که او را اهليت آن منزلت هست . بزرجمهر را حاضر آوردند ، و او را مثال داد که :صدق مناصحت و فرط اخلاص برزويه دانسته ای ، و خطر بزرگ که بفرمان ما ارتکاب کرد شناخته ، و می خواستيم که ثمرات آن دنياوی هرچه مهناتر بيابد وا ز خزاين ما نصيبی گيرد ، البته بدان التفات ننمود ، و التماس او برين مقصور است که در اين کتاب بنام او بابی مفرد وضع کرده آيد . چنانکه تمامی احوال او از روز ولادت تا اين ساعت که عز مشافهه ما يافته است دران بيايد . و ما بدين اجابت فرموديم و مثال می دهيم که آن را در اصل کتاب مرتب کرده شود ، و چون پرداخته گشت اعلام بايد داد تا مجمعی سازند و آن را برملا بخوانند ، و اجتهاد تو در کارها ورای آنچه در امکان اهل روزگار آيد علما و اشراف مملکت را نيز معلوم گردد.
چون کسری اين مثال را بر اين اشباع بداد برزويه سجده شکر گزارد و دعاهای خوب گفت .و بزرجمهر آن باب بر آن ترتيب که مثال يافته بود بپرداخت ، و آن را بانواع تکلف بياراست ، و ملک را خبر کرد . و آن روز بار عام بود ، و بزرجمهر بحضور برزويه و تمامی اهل مملکت اين باب را بخواند ، و ملک و جملگی آن را پسنديده داشتند ، و در تحسين سخن بزرجمهر مبالغت نمودند ، و ملک او را صلت گران فرمود از نقود و جواهر و کسوتهای خاص ، و بزرجمهر جز جامه هيچيز قبول نکرد .
وبرزويه دست وپای نوشروان ببوسيد و گفت :ايزد تعالی هميشه ملک را دوستکام داراد ، و عز دنيا بآخرت مقرون و موصول گرداناد ، اثر اصطناع پادشاه بدين کرامت هرچه شايع تر شد ، و من بنده بدان سرورو سرخ روی گشتم ، و خوانندگان اين کتاب را ازان فوايد باشد که سبب نقل آن بشناسد ، و بدانند که طاعت ملوک وخدمت پادشاهان فاضلترين اعمالست ، و شريف آن کس تواند بود که خسروان روزگار او را مشرف گردانند ، و در دولت و نوبت خويش پيدا آرند .
و کتاب کليله و دمنه پانزده بابست ، ازان اصل کتاب که هندوان کرده اند ده بابست.