پاسخ به:حکایت های آموزنده
دوشنبه 26 تیر 1396 7:05 PM💠بخشش
استادی با شاگردش از باغى میگذشت.
در جایی از باغ،چشمشان به یک کفش کهنه افتاد شاگرد رو به استاد گفت: "گمان میکنم این کفشهای کارگرى است که در این باغ کار میکند بیایید با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم! "
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم بیا کارى که میگویم را انجام بده و تا عکس العملش را ببینیم.
بیا و این مقدار پول را درون کفش قرار بده.
شاگرد پذیرفت و بعد از قرار دادن پول هر دو مخفى شدند. کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد و بعد از وارسى ،پول ها را دید، در حالی که گریه می کرد
فریاد زد خدایا شکرت. شکرت ای بخشنده مهربان..
ای خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى..
میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد انها باز گردم.همینطور میگفت و اشک میریخت...
استاد رو به شاگرد که شاهد خوشحالی کارگر بود گفت: "همیشه سعى کن
براى خوشحالیت ببخشى نه بستانی"