روزي موشي باگستاخي جهازشتري راگرفت وبه دنبال خودكشيد،شترهم به دنبالش رفت.موش باغرورراه مي رفت.شترباخودگفت:

"بگذارچندساعتي دل خوش باشدبعدنشانش خواهم داد."

آن دوبه لب جوي آب بزرگي رسيدند.موش تاجوي آب راديدترسيدوايستاد.شترپرسيد :"چراايستادي؟توراهنماي من هستي پس چرابه داخل آب نمي روي؟"

موش گفت:"من مي ترسم غرق شوم."

شترداخل جوي آب شدوگفت:"بيا،تازانوي من است."موش گفت:"اگرآب تازانوي توست،پس من چرابارهادرآن غرق شدم."

شترخنديدوگفت:"اي موش!اگرمي خواهي گستاخي كني باهم نوعان خودبكن.شأن توهمراهي باشترنيست."

موش چون فهميداشتباه كرده است عذرخواهي كردوشترهم اوراسواركوهانش كرد.

¤آدمي براي انجام هركاري بايدجنبه هاي مختلف آن رابسنجدودرحدتوان ودرك خودگام بردارد،نه خيلي كم ترونه خيلي بيشتر!