یوسف رحیمی

دلم امشب به مجلس روضه
خسته و بی قرار می آید

یک کبوتر شده و از سمتِ
حرمی پر غبار می آید

گرد غربت نشسته بر روی
پر و بال کبوترانهٔ دل

می چکد لاله لاله اشکِ درد
امشب از خلوت شبانهٔ دل

با من ای دل بگو کجا رفتی
که پر از ماتم و شراره شدی

تو چه دیدی در آن دیار غریب
که شکستی و پاره پاره شدی

گفت رفتم به سرزمینی که
عطر اندوه و بغض و ماتم داشت

خاک آنجا همیشه دلگیر و
آسمانش همیشه شبنم داشت

به خدا رنگ خاک می گیرد
پر و بال کبوتران بقیع

روز ها هم همیشه در آن جا
آفتاب است سایه بان بقیع

نه حرم، نه رواق، نه گنبد
نه ضریح و نه صحن و گلدسته

هست آنجا مزار خاکیّ
چار مرد غریب و دل خسته