پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 11:44 PMفصل 2-25
كانر گلويش را صاف كرد،انگار مي خواست سخنراني رسمي بكند.
"اِما،من احساس مي كنم كه تو...با ن روراست نبودي."
طفلكي تازه دوزاريش افتاده بود.
با شرمندگي جواب دادم:
"حق با توئه.اوه،خدايا،كانر،من واقعا متاسفم،بابت ماجرايي كه پيش اومد..."
او با جلال و جبروت دستش رو بالا برد و گفت:
"مهم نيست.ديگه پشيموني سودي نداره.ولي من سپاسگذارت بودم اگه باهام صادق بودي؟"
سرم را تكان دادم.
"البته."
گفت:
"مي خواستم بگم من اخيرا....با كسي دوست..."
هيجان زده گفتم:
"چه عالي،معركه س كانر! واقعا خوشحالم! اسمش چيه؟"
"اسمش فرانچسكاس."
"كجا با اون..."
كانر حرفم را قطع كرد.
"اِما،مي خواستم راجع به رابطه مون ازت سوالي كنم."
معذب شدم كه با نوشيدن جرعه اي شراب ان را مخفي كردم.
"اوهفباشه،البته."
"تو در اون زمينه با من روراست بودي...منظورم اينه كه... لذت بود... ي تظاهر...؟"
اوه،نه،اين چه فكري بود؟
"كانر من هرگز تظاهر نمي كردم.قسم مي خورم."
با دودلي نگاهش كردم.
"...اما واسه ي چي اينو مي پرسي...؟"
كانر گلويش را صاف كرد و گفت:
"اخه من تازگي رابطه ي جديدي رو شروع كردم.مي خوام مطمئن بشم...تا از گذشته درس عبرتي بگيرم."
به قيافه بشاش او زل زدم.ناگهان احساس شرمندگي كردم.حق با او بود.من بايستي با او روراست مي بودم.حالا هم بهتر بود صادقانه با او حرف مي زدم.
به او نزيك تر شدم و بالاخره گفتم:
"بسيار خب،يات مياد...گاهي باعث مي شد من خنده ام بگيره...پس تو نبايد...با دوست دخترت..."
با ديدن قيافه ي او حرفم را قطع كردم.
اي بدبخت،پس او ان عمل را انجام داده بود.
كانر دمغ شد و گفت:
"اما،فرانچسكا گفت كه...خوشش..."
"شايد اينطور باشه...اخه همه ي زنها كه مثل هم نيستن...هر كسي..."
كانر بهت زده گفت:
"اون مي گه جاز هم دوست داره."
"درسته،خيليل جاز رو دوست دارن..."
"اون مي گه خيلي دوست داره فيلم وودي الن رو خط به خط براش تعريف كنم."
او پيشاني اش را ماليد.
"يعني دروغ مي گه؟"
"نه، من مطمئنم كه دروغ نگفته..."
او هاج و واج نگاهم كرد.
"اِما...تمام زن ها رازهايي دارن؟"
اوه خدايا،من باعث شده بودم كانر از تمام زنها سلب اعتماد كنه؟
"نه،البته كه ندارن!راستش كانر،به نظرم فقط من بودم كه..."
بقيه ي حرفم روي لبانم خشكيد وقتي چشمم به قيافه اي اشنا با موهاي بور جلوي در ورودي افتاد.نه،ممكن نبود.
امكان نداشت...
گفتم:
"كانر من بايد برم."
و با عجله به سمت در ورودي رفتم.
صداي كانر را از پشت سر شنيدم:
"اون مي گه سايز شش مي پوشه.منظورش چيه؟چه سايزي بايد براش بخرم؟"
از پشت سر گفتم:
"سايز هشت براش بخر."
اره خودش بود.جميما.او در راهرو ايستاده بود.او انجا چه مي كرد؟
سپس در باز شد و احساس كردم الان از حال مي روم.مردي با او بود كه شلوار جين پوشيده بود و موهايي كوتاه و چشماني سنجابي مانند داشت.دوربيني روي شانه اش انداخته بود و علاقه مندانه دور و برش را نگاه مي كرد.
نه.
جميما نمي توانست...
"اِما؟"
صدايي به گوشم رسيد و دچار دلهره شدم.
سرم را چرخاندم.
"جك؟"
او با عشق و علاقه مرا نگاه مي كرد.چه مدت بود انجا ايستاده بود؟
او به ارامي دستي روي دماغم كشيد.
"حالت خوبه؟"
با ترس و لرز گفتم:
"اره عالي!"
مي بايست به هر جان كندني بود بر اعصابم مسلط مي شدم.مجبور بودم.
"جك،، مي شه لطفا كمي اب برام بياري؟من همين جا مي ايستم.سرگيجه دارم."
جك وحشتزده شد.
"مي دوني،به نظرم اتفاقي افتاده.بيا تو رو ببرم خونه.الان زنگ مي زنم ماشين..."
"نه...خوبم.دلم مي خواد بمونم.فقط كمي اب به من بده."
بمحض اينكه او رفت،با عجله خودم را به راهرو رساندم.نزديك بود ليز بخورم.
جميما با ذوق و شوق گفت:
"اِما،چه عالي! دنبالت مي گشتم.اين ميكه.مي خواد ازت چندتا سوال بكنه.فكر كردم بهتره توي اون اتاق كوچيكه..."
او به سوي اتاق خالي در ان سوي راهرو رفت و مرا هم به انجا كشاند.
من بازويش را كشيدم.
"نه جميما.همين حالا از اينجا برو. زود باش."
جميما به زور دستش را از دستم بيرون كشيد و نگاهي دلبرانه به ميك كه در حال نشستن در اتاق بود كرد و گفت:
"من هيچ جا نمي رم.ميك ديدي به ات گفتم حالا در اين مورد الم شنگه به پا مي كنه و هيس هيس مي كنه؟"
ميك كارت ويزيت خودش را به من داد.
"ميك كالينز.اِما،از ديدنت خوشوقتم.نمي خواد نگران باشي."
او لبخندي مليح تحويلم داد.گويي به زنهايي كه دچار اضطراب مي شدند و به او مي گفتند برود،عادت داشت.او موقع حرف زدن ادامس هم مي جويد.بوي ادامس نعنايي او به مشامم خورد و حالت تهوع به ام دست داد.
سعي كردم حفظ ادب كنم.
"ببين در اين مورد سوء تفاهم شده.متاسفانه هيچ قضيه اي در كار نيست."
ميك گفت:
"باشه،خب بهتره بريم سر اصل مطلب.تو حقايق رو برام بگو."
من به جميما رو كردم."
"نه،منظورم...چيزي نيست...من كه بهت گفتم نمي خوام...تو به من قول دادي."
"اِما،تو واقعا احمق و بي عرضه اي.چطور اجازه مي دي مردي ازت سوء استفاده كنه؟..."
جميما نگاه خشماگين به ميك كرد.
"متوجه مي شي؟به اين دلايل بود كه شخصا اقدام كردم.به ات گفتم كه جك هارپر حرومزاده چه بلايي سرش اورد.اون بايد درس عبرت بگيره."
"كاملا حق با توئه."
ميك سرش را يكوري كرد.گويي مرا سبك و سنگين مي كرد.بعد جميما را مخاطب قرار داد.
"خيلي جالبه.مي دوني چيه،ما با هم مي تونيم ترتيب يه مصاحبه ي تلويزيوني رو بديم.تازه به پول و پله حسابي هم مي رسي."
"نه!"
جميما با تشر گفت:
"اِما،دست از حماقت بردار.بايد اين كار رو بكني.اين يه شغل نون اب دار برات مي شه.خرفهم شدي؟"
"من شغل جديد نمي خوام."
"بايد اين كار رو بكني.خبر داري مونيكا لوينسكي سالي چقدر پول درمياره؟"
ناباورانه گفتم:
"تو واقعا مريضي...حالم ازت به هم مي خوره.تو منحرفي..."
"اِما،من دارم به نفع تو كار مي كنم."
از شدت عصبانيت صورتم سرخ شده بود.فرياد زنان گفتم:
"دست از سرم بردار.من...شايد روزي من و جك با هم اشتي..."
براي لحظه اي سكوت برقرار شد.نفس در سينه ام حبس شده بود.دوباره جميما مثل ادم اهني قاتل دست به كار شد و گفت:
"براي انجام اين كار دلايل بيشتري هم هست.اونو به زانو درمياري.به اش نشون مي دي چه كسي رييسه.ميك،برو پيش، كار خودت رو انجام بده."
"مصاحبه با اِما كريگن،جمعه، پانزدهم جولاي ساعت نه و چهل و پنج دقيقه شب."
سرم را بالا كردم.وحشت زده شدم.ميك ضبط صوت كوچكي اورده بود و ان را جلوي من گرفته بود.
"اولين بار با جك هارپر در هواپيما اشنا شدي؟لطفا بگو از كجا پرواز داشتي و به كجا مي رفتي؟"خيلي عادي صحبت كن.درست انگار داري با دوستت تلفني حرف مي زني."
فرياد زدم:
"بس كن.دست از سرم بردار.ولم كن."
جميما گفت:
"اِما،عاقل باش.به هر حال ميك هرجوري شده از راز جك سر درمياره.چه به ش كمك كني چه نكني.پس بهتره..."
بمحض اينكه دستگيره در اتاق چرخيد،جميما حرفش را قطع كرد.احساس كردم اتاق دور سرم چرخيد.
خواهش مي كنم حرف نزن...خواهش ...
وقتي در باز شد،نفسم بند امد.نتوانستم حركت كنم.
در عمرم اينقدر وحشتزده نشده بودم.
جك با دو ليوان اب در دست وارد اتاق شد.
"اِما،حالت خوبه؟برات اب گازدار و اب ساده اوردم چون نمي دونستم..."
بمحض اينكه چشمش به ميك و جميما افتاد مات و مبهوت حرفش را قطع كرد.ناباورانه كارت ميك را كه هنوز در دستم بود،از من گرفت.سپس چشمش به ضبط صوت ميك افتاد و تمام شادي از چهره اش محو شد.
ميك به جميما نگاه كرد و ابروانش را بالا برد.
"با اين حساب فقط وقتم تلف مي شه."
او ضبط صوت را در جيبش گذاشت.كوله پشتي اش را برداشت و از در اتاق بيرون رفت.
تا چند دقيقه صدا از هيچ كس در نيامد.در سرم چيزي تالاپ و تولوپ مي كرد.بالاخره جك گفت:
"اون كي بود،خبرنگار؟"
نگاه او طوري بود گويي تمام كشتي هايش غرق شده بود.با تته پته گفتم:
"من...جك...مساله اين..."
جك درنگي كرد تا قضيه برايش جا بيفتد.
"چرا...چرا با خبرنگار صحبت مي كردي؟"
جميما با صداي زنگدارش مغرورانه گفت:
"خيال مي كردي واسه چي با خبرنگار صحبت مي كرد؟"
جك ناباورانه به جميما رو كرد.
"چي؟"
"تو خيال مي كني ميلياردر كله گنده اي!خيال مي كني ميتوني ادماي ديگه رو كوچيك كني!خيال مي كني ميتوني پته ديگران رو روي اب بريزي!اونا رو حسابي تحقير و خرد كني،بعدش هم بذاري و بري؟كور خوندي اقا!"
جميما چند قدمي به سوي جك برداشت.و راضي و خشنود دست به سينه ايستاد.
"اِما منتظر فرصتي مي گشت كه ازت انتقام بگيره.حالا اين فرصت پيش اومده.به اطلاعت برسونم كه بله،اون خبرنگار بود.و اما راجع به قضيه ي تو.وقتي راز اسكاتلنديت با بوق و كرنا در تمام روزنامه ها چاپ بشه،معني نارو زدن و خيانت رو مي فهمي.تا شايد درس عبرتي برات بشه و متاسف بشي.اِما،به اش بگو.به اش بگو."
تمام بدنم بي حس شده بود.
لحظه اي كه او اسم "اسكاتلند"را اورد،حالت صورت جك تغيير كرد.انگار سيلي خورده و مات و مبهوت شده بود.او به من زل زد و متوجه شك و ترديد در نگاهش شدم.
جميما مثل گربه اي شده بود كه مشغول دريدن طعمه اش بود.با حرارت به سخنراني اش ادامه داد.
"تو خيال مي كني اِما رو مي شناسي؛ولي اونو دست كم گرفتي؛اقاي جك هارپر.تو نمي دوني اون چه بلاييه!"
پايان فصل 25 وص