فصل بیست و چهارم

بقیه ی روز گرفته و پکر بودم . نیازی به گفتن نبود . وقتی فهمیدم سون هم مثل بقیه ی آدمها دل و احساس دارد حسابی شرمدنده شدم . نیمی از وجودم شدیدا میخواست او را صدا بزنم و چیزهایی بیشتر راجع به جک از دهانش بشنوم
اما این کار رو نمی کردم . من می بایست قوی می بودم . جک تصمیم خودش را گرفته بود و من هم می بایست تصمیم خودم را می گرفتم . به قول مادرم رابطه ی ما بهاری بود و بگذشت . راستش تا حالا که خوب توانسته بودم او را از سر خودم باز کنم . البته امروز وقتی خیال کردم او را در سرسرا دیدم کمی ناراحت شدم ولی خیلی فوری حالم جا آمد
مهم ترین چیزی که می بایست به خاطر می سپردم این بود که من در گرفتن ارتقای مقام پیروز شده بودم . از حالا زندگی جدیدی برایم آغاز می شد . بله ، در حقیقت خیال داشتم شب در برنامه ی رقص لیزی با کسی آشنا شوم . با یک وکیل بلد قد همه چی تمام . . بله ! بعدش هم با هم قرار ملاقات می گذاشتیم و او با اتومبیل اسپورت معرکه اش به دنبال من می آمد . من هم با ذوق و شوق از پله ها پایین می رفتم . موهایم را کنار می زدم و حتی به جک که پشت اتاقش ایستاده و اخم کرده بود نیم نگاهی هم نمی کردم . نه ، رابطه ی من و جک تمام شده بود . می بایست به خاطر می سپردم . می بایست این را در ذهنم حک می کردم
***********
نمایش رقص لیزی در تئاتری در بلومزبری در حیاطی کوچک و سنگفرش اجرا میشد .
به محض ورود متوجه شدم آنجا از وکلای شیک پوش موبایل به دست غلغله است
".... موکل مایل نبود مفاد موافقتنامه رو..."
"...با توجه به لایحه های چهار،علی رغم..."
ببین ، من می تونم با یکی از وکلا برم بیرون .. سراغ اونی میرم که اونجا وایستاده و عینک زده و موهای سیاه براق داره و ... کافیه ازش سوال کنم چه کسی رو درنمایش می شناسه و ... گپ زدن شروع میشه ... احتمالا آدم شوخ طبعی هم هست .
وکیل خوش تیپ موسیاه ، دور و برش را نگاه کرد . مثل اینکه متوجه نگاه های خیره ی من شده بود . لبخندی نمکین به من زد . البته منظور خاصی نداشت . روی پاشنه ی پا چرخیدم و چند قدمی به عقب برداشتم
منظورم این است که احتیاجی به عجله کردن در برقراری رابطه ی جدید نبود . نکته ی مهم این بود که اگر دلم می خواست می توانستم ...
هیچ کس برای ورود به سالن نمایش عجله ای نداشت . خیال داشتم به پشت صحنه بروم و دسته گلی را که برای لیزی خریده بودم به او بدهم . به محض اینکه وارد راهروی درب و داغون شدم از بلند گوها صدای موسیقی به گوشم رسید . آدمها با لباسهای پر زرق و برق نمایش از کنارم رد میشدند . مردی که پرهای آبی به موهایش زده بود ، پاهایش را به دیوار تیکه داده بود و با کسی در رختکن حرف می زد
: من موضوعی تحت پیگرد قانوی رو مطرح کردم که سابقه اش به سال 1983 می رسید ... ناگهان او حرفش را نیمه کاره گذاشت . اه . خدایا ، اولین حرکت رقص باله رو فراموش کردم . هیچی یادم نمیاد . شوخی نمی کنم ! حالا چیکار کنم ؟ او رویش را به کرد انگار میخواست از من جوابی بگیرد "
با ترس و لرز و خجالت گفتم :" ا... چرخش روی شست پا ؟ و به قدری سریع در رفتم که به دختری که او هم مشغول تمرین بود تنه زدم و نزدیک بود سرنگون شود . ناگهان در یکی از رختکن ها چشمم به لیزی افتاد . او روی چهار پایه ای نشسته بود . آرایش غلیظی داشت . چشمان درشتش برق میزد . او هم به موهایش پر زده بود
دم در ایستادم " اوه ،خدایا لیزی ، چقدر بامزه شدی . خیلی از قیافه ت خوشم اومد "
" نمی تونم برنامه رو اجرا کنم "
چی ؟
او مایوسانه گفت : نمیتونم برنامه رو اجرا کنم . روبدوشامبر نخی را محکم به دور خود کشید . " هیچ یادم نمیاد . انگار در ذهنم بسته شده "
با اعتماد به نفس به او گفتم : همه همین خیال رو می کنن. یه آقایی هم بیرون رختکن بود که دقیقا حرف تو رو میزد
لیزی با چشمانی از حدقه در آمده گفت : نه ؛ واقعا نمی تونم چیزی رو به یاد بیاورم . پاهام مثل یه تیکه چوب شده ... نمی تونم نفس بکشم ...
اصلا چرا چنین کاری رو قبول کردم ؟ چرا ؟
" ا.. واسه اینکه حکم تفریح رو داره "
تفریح ؟ ناباورانه صدایش را بالا برد . تفریح ؟؟؟ اینجوری خیال می کنی ؟
مضطربانه به او خیره شدم . لیزی حالت خوبه ؟
گفت : نه ، نمی تونم ! مثل اینکه فوری تصمیمش را گرفت . " بسیار خوب . من الان میرم خونه . تو به اونا بگو یهو حالش رو به هم خورد و اضطراری بود "
با ترس و وحشت گفتم : نه . نمی تونی بری خونه ! لباسهایش را از دستش قاپیدم .
" حالت خوب میشه . منظورم اینه که ... فکرش رو بکن که چند مرتبه تو دادگاه وایستادی و جلوی عده ی زیادی سخنرانی کردی ؟ تازه اگه جایی هم اشتباه می کردی بیگناهی به زندان می افتاد؟
لیزی طوری به من نگاه کرد که انگار دیوانه شده ام . " اما اون کار واسه من مثل آب خوردنه "
با خشم به او گفتم : بسیار خوب . اگه عقب نشینی کنی پشیمون میشی و همیشه افسوس میخوری که چرا نمایش رو اجرا نکردی
سکوتی برقرار شد . متوجه شدم لیزی در مورد حرفهایم فکر می کند
بالاخره گفت: حق با توئه . باید این کار رو انجام بدم
" عالیه "
صدایی از پشت میکروفون به گوش رسید " برای شروع نمایش فقط یه ربع وقت دارین "
پس من میرم . تو هم کمی تمرین کن
لیزی بازویم را گرفت و به من زل زد " اما ، ازت خواهش میکنم هر وقت خواستم دوباره چنین کاری کنم تو مانع شود . بهم قول بده که نذاری ..."
با عجله گفتم : باشه بهت قول میدم
**********
عجب مصیبتی ! هیچوقت لیزی را آن طور ندیده بودم . خدایا ؛ کمکش کن برنامه ش رو خوب اجرا کنه . وقتی به حیاط برگشتم آنجا شلوغ تر هم شده بود . خودم هم احساس دلشوره می کردم
ناگهان در ذهنم مجسم شد که لیزی درست مثل خرگوشی هاج و واج ایستاده و فراموش کرده است چه حرکتی باید انجام دهد و تمام حضار هم بهت زده شده اند
اما من نمی گذاشتم چنین چیزی پیش بیاید . آهان فهمیدم چه کار کنم . وانمود می کردم حالم بهم خورده است و خودم را روی زمین می انداختم . بعدش حواس حضار پرت می شد . اما برنامه ادامه پیدا می کرد و موقعی که حواس همه متوجه من بود لیزی یادش می آمد چه حرکتهایی را انجام دهد
اما ؟ ؟ ؟
از روی حواس پرتی گفتم : چیه ؟
سرم را بالا کردم و نفسم بند آمد
جک به فاصله ی چند قدمی من ایستاده بود . طبق معمول شلوار جین و بلوز کشباف به تن داشت که بین آن وکلای شیک پوش وصله ای ناجور بود
به خود گفتم : واکنش نشون نده ، همه چی تموم شده . زندگی جدید
" جک اینجا چه میکنی ؟ سون تو رو فرستاد اینجا ؟ "
جک با اخم گفت : سون ؟ منظورت چیه ؟
"هیچی ، هیچی بابا "
از اینکه سون حرفی به جک نزده بود یکه خوردم . خیال می کردم جک و سون با هم دست به یکی کرده اند
جک گفت : چند ساعت پیش به خونه ات زنگ زدم ، لیزی گفت که میای اینجا ، اما میخوام باهات جدی حرف بزنم
خیال می کرد که می تواند مرا گول بزند ؟ بسیار خوب ؛ عجب آدمی بود
او جلوتر آمد و با قیافه ای جدی گفت : اما ... حرفایی رو که زدی باعث دلواپسی من شده ، حالا که فکرش رو می کنم می بینم شاید بهتر بود پرده پوشی نمی کردم و چیزهایی بهت می گفتم
برای لحظه ای غافلگیر شدم . در عین حال غرورم جریحه دار شده بود . پس از این همه مدت حالا میخواست حرف دلش را برایم بزند . اما خیلی دیر شده بود . هیچ علاقه ای به شنیدن نداشتم
با لبخندی سرد گفتم : لازم نیست با من درد ودل کنی . زندگی و کار و بارت به خودت مربوطه . اینا هیچ ربطی به من نداره و احتمالا منم ازشون سر در نمیارم . چون خیلی بغرنجو پیچیده س
رویم را برگرداندم و قدم زنان از او دور شدم
از پشت سر صدای جک به گوشم خورد . " لاقل توضیحی بهت مدیونم "
مغرورانه گفتم : مدیون نیستی . جک هر چی بین ما بود تموم شد و هر دو خوب می دونیم ...
جک بازویم را کشید و مرا برگرداند . رو در روی او شدم . بدون لبخند گفت : اما ، امشب به دلیل خاصی اومدم اینجا . اومدم بهت بگم در اسکاتلند چه می کردم
سعی کردم بهت و حیرتم را پنهان کنم . " من ... من علاقه ای ندارم بدونم در اسکاتلند چی کار می کردی "
بزور بازویم را از دستش بیرون کشیدم و از لابه لای وکلای شیک پوش موبایل به دست رد شدم
او دنبالم آمد " اما صبر کن ، میخوام باهات حرف بزنم . میخوام چیزی بهت بگم "
با عجله از محوطه ی خاکی رد شدم . مقداری سنگریزه هم در اطراف پخش شد .
" حرف حسابت جیه ؟ دلم نمی خواد چیزی بدونم . مگه زوره ؟ "
ناگهان مثل دو دوئل کننده با هم روبرو شدیم
البته خیلی دلم میخواست بدونم
او هم میدانست که دلم میخواهد بدونم
بالاخره گفتم : خب ، حرفت رو بزن . اگه دوست داری بگو
در سکوتی مطلق ، جک مرا به جایی خلوت برد . همین طور که قدم می زدیم قلدر بازی و هارت و پورتم افت کرد . کم کم تغییر عقیده دادم
براستی دلم میخواست بعد از این همه مصیبت رازهایش را بدانم ؟ اگر مثلا او یک عمل جراحی شرم آور کرده بود و من یکهو خنده ام میگرفت چه ؟
به قول لیزی ، اگر مسئله ی کلاهبرداری در میان بود چه ؟ اگر کاری پر مخاطره انجام داده بود و حالا از من میخواست به او ملحق شوم چه ؟ به این نتیجه رسیدم که اگر مرتکب قتل شده باشد فوری او را از خود می رانم و هیچ وعده و وعیدی هم به او نمی دهم
و اگر پای زنی دیگر در میان بود و حالا میخواست به من خبر ازدواجش را بدهد چه ؟
اگر .. می بایست خونسرد می بودم . در واقع می بایست وانمود می کردم عاشق دلخسته ی دیگری دارم . لبخندی یکوری به او می زدم و می گفتم : جک می دونی چیه ؟ هیچ وقت فرض نمی کردم که ما انحصاری باشیم
جک رویش را به من کرد " بسیارخوب . برم سر اصل مطلب "
او نفس عمیقی کشید " برای دیدن کسی به اسکاتلند رفته بودم "
قلبم به تالاپ و تولوپ افتاد . ناگهان از دهنم پرید : یه زن ؟
قیافه ی او تغییر کرد و به من زل زد " نه ، پای زنی در میان نبود ، تو خیال می کردی که من با تو دو دوزه بازی می کنم ؟ "
من اصلا هیچ خیالی نمی کردم
" اما ؛ پای زن دیگه ای وسط نیست . من به دیدن ...درنگی کرد "
میتونی اسمش رو بذاری .... خونواده ؟
خونواده ؟
خدایا ، حق با جمیما بود . من درگیر دار و دسته ی مافیا شده بودم
اشکالی نداره . هول نکن إما ، می تونم فرار کنم . می تونم وارد برنامه ی حمایت از شاهد بشم . اسم جدیدم هم میشه مگن . نه کلوئه د سوزا بهتره ؟
" دقیق تر بگم .... یه بچه "
بچه ؟ ؟ او بچه داشت ؟ ؟
" اسمش آلیسه . هجده ماهه س "
پس اون زن و بچه هم داشت و من خبر نداشتم . پس رازش این بود . حالا می فهمیدم . تو ... تو بچه داری ؟
جک برای لحظه ای به زمین چشم دوخت و بعد سرش را بالا کرد .
" نه ، من بچه ندارم . پیت بچه داشت . اون یه دختر داشت . آلیس دختر پیته "
حسابی هاج و واج شدم . ولی ...ولی من که هرگز نمی دونستم پیت لیدلر بچه داشته ؟
اون نگاهی طولانی به من کرد " هیچ کس نمی دونه . مساله اینجاس "
این چیزی نبود که من انتظارش را داشتم . یک بچه . بچه ی پیت لیدلر
احمقانه پرسیدم : ولی .. پس چرا هیچ کس راجع به اون چیزی نمی دونه ؟ از جمعیت دورتر و دورتر می شدیم . زیر درختی روی نیمکتی نشستیم " منظورم اینه که حتما عده ای اونو دیدن "
جک آهی کشید " پیت آدم معرکه ای بود اما در تعهد و پیمان زناشویی قوی نبود . وقتی مری ، مادر آلیس فهمید حامله س اونا با هم قطع رابطه کرده بودن. ماری هم به نوعی آدم مغروریه . دلش میخواست بچه رو نگه داره اما در عین حال نمیخواست به پیت فشار بیاره . مصمم بود به تنهایی این کار رو بکنه و همین کار رو هم کرد . پیت از لحاظ مالی اونو حمایت می کرد اما به بچه ش علاقه ای نداشت حتی صداش رو هم در نیاورد که پدر شده
حتی تو ؟ تو هم خبر نداشتی که اون بچه ای داره ؟
قیافه ی جک کمی توی هم رفت . " تا زمان مرگش منم خبر نداشتم . من پیت رو دوست داشتم اما نمی تونستم کارش رو فراموش کنم . چند ماه بعد از فوتش سر و کله ی مری با بچه اش پیدا شد . "
جک نفسی عمیق کشید . " خودت می تونی تصور کنی همه ی ما چه حال و روزی داشتیم . شوکه شده بودیم . اما مری اصرار کرد نمیخواد کسی از قضیه با خبر بشه . دلش میخواست آلیس رو مثل یه بچه ی معمولی بزرگ کنه نه به عنوان بچه ی عشق نافرجام پیت لیدلر . و نه به عنوان وارث ثروتی کلان "
سرگیجه گرفته بودم . بچه ای هجده ماه وارث شرکت پنتر شده بود . ای لعنتی
با تانی گفتم : پس این بچه صاحب همه چیزه ..؟
" نه همه چی ، اما ثروتی کلان . خونواده ی پیت دست و دلبازی رو به حد اعلا رسوندن . به این دلیله که مری بچه رو از انظار عمومی دور نگه داشته " او دستانش را از هم باز کرد . " می دونم تا ابد نمی تونیم پنهانکاری کنیم . بزودی همه چی برملا میشه اما وقتی مردم خبردار بشن رسانه های گروهی حسابی دیوونه میشن چون اون در فهرست ثروتمندها قرار می گیره و بعدش دیگه اون یه فرد عادی نخواهد بود "
وقتی جک مشغول حرف زدن بود ذهنم متوجه گزارشهایی شد که روزنامه ها بعد از مرگ پیت لیدلر نوشته بودند . در تک تک روزنامه ها عکس او چاپ شده بود
جک با لبخندی ماتم زده گفت : من در مورد این بچه خیلی وسواس به خرج میدم . خودمم می دونم . مری هم به من گوشزد کرده . ولی ... اون برای من خیلی عزیزه . برای لحظه ای مکث کرد " اون یادبود پیت و تنها چیزیه که ازش باقی مونده "
وقتی به صورت غصه دار او نگاه کردم ناگهان احساساتی شدم . پس ماجرا از این قرار بود که جک و سون تلاش می کردند آن را مخفی نگاه دارند
با دو دلی گفتم : پس تلفن هایی که بهت شد و مجبور شدی اون شب بری ، واسه این بود ؟
جک آهی کشید " چند روز پیش هر دوی اونا تصادف کردن. البته قضیه جدی نبود ولی ... من بیش از حد حساسیت به خرج میدم ... بعد از پیت ... میخواستیم مطمئن بشیم که تحت مداوای درست و حسابی قرار بگیرن
قیافه ام در هم رفت . " که این طور . حالا درک می کنم "
لحظه ای سکوت برقرار شد . ذهنم تلاش می کرد تمام مطالب را به درستی سر هم بندی کند . ناگهان گفتم " هیچ سر در نمیارم . . چرا از من خواستی بودنت رو در اسکاتلند پنهون کنم ؟ اصلا کسی خبردار نمیشد "
جک غصه دار گفت : اشتباه احمقانه ی من بود . آخه به عده ای گفته بودم به پاریس میرم . از جنبه ی احتیاط . بعدش هم پروازی بی نام و نشان گرفتم . خیال میکردم کسی خبردار نمیشه . وقتی قدم به شرکت گذاشتم و تو رو دیدم ...
یهو هول شدی ، آره ؟
چشم در چشم شدیم
" آنقدرها هم هول نشدم .به هر حال بلاتکلیف شدم "
احساس کردم گونه هایم سرخ شد . و به شدت گلویم را صاف کردم . " خب که این طور . پس به این دلیل بود که ...."
فقط دلم میخواست چیزی از زبونت در نره که یهو به مردم بگی : هی اون پاریس نبوده . در اسکاتلند بوده ! او سرش را به چپ و راست تکان داد .
" آدم از فرضیه های مسخره و مضحکی که مردم سر هم می کنن تعجب می کنه . البته بیشتر به دلیل بی کاریه . می دونی چیه ؟ من همه چی راجع به خودم شنیدم اینکه خیال فروش شرکت رو دارم ، همجنس گرام ، من توی دار و دسته ی مافیا هستم ..."
یک تار مویم را در دست گرفتم و صاف کردم و گفتم : اوهوم ... راستی ؟ خدایا ... مردم چقدر احمقن !
دو سه تا دختر در آن نزدیکی پرسه می زدند . هر دو برای لحظه ای ساکت شدیم
جک آهسته گفت : اما ازت معذرت میخوام که نتونستم زودتر از اینا بهت بگم . می دونم احساساتت جریحه دار شده . می دونم تو احساس می کردی دوز و کلکی در کارمه ... ولی این چیزی نبود که دلم بخواد با تو در میون بزارم
فوری جواب دادم : نه ، البته که نمیشد . من احمق ....
من که کمی شرمنده شده بودم ته کفشم را روی زمین خاکی می مالیدم. بایستی خودممی فهمیدم که قضیه ی مهمی در بین است پس وقتی گفته بود قضیه حساس و پیچیده است ... واقعیت را گفته بود
جک نگاهی پر از غصه به من انداخت و گفت : عده ی کمی راجع به این موضوع میدونن . عده ای از افراد مورد اطمینان
گونه هایم حسابی داغ شده بود
صدایی بلند به گوشمان خورد . از جا پریدم . سرمان را بالا کردیم و زنی را در شلوار جین سیاه دیدیم که به سویمان می آید
" شما میخواین وارد سالن بشین ؟ همین الان برنامه شروع میشه "
احساس کردم که آن زن سیلی به من زد و از خواب بیدارم کرد . بهت زده گفتم : من باید برم و رقص لیزی رو ببینم
بسیار خوب باشه ... پس تو رو تنها میزارم . اینم از گفتنی های من
جک اهسته از جای خود برخاست . سپس روی خود را برگرداند و یه چیز دیگه
" بعد از لحظه ای سکوت دوباره نگاهی به من کرد"
" اما ، متوجه هستم که این چند روز اخیر خیلی بهت سخت گذشته . تو الگوی صبر و داریت بودی .. من .. من میخواستم بهت بگم ... دوباره معذرت میخوام "
به هر جان کندنی بود گفتم : اشکالی نداره
جک رویش را برگرداند و رفت . همان طور که دور می شد راه رفتن او را تماشا می کردم . حسابی شرمنده شده بودم . او این همه راه آمده بود تا رازش را برای من بگوید . راز ارزشمندش را
لزومی نداشت این کار را بکند
اوه خدایا ، خدایا ، خدا ...
صدای خودم را شنیدم : هی صبر کن ! دوست ... دوست داری تو هم برای نمایش بیای ؟
**********
در کنار یکدیگر به سوی سالن نمایش قدم برداشتیم . به خود دل و جرات حرف زدن دادم .
" جک میخواستم یه چیزی بهت بگم . راجع ... راجع به چیزی که تو بهم گفتی . یادت میاد اون روز بهت گفتم تو زندگیم رو تباه کردی "
جک پیچ و تابی به خود داد و گفت : آره ، یادم میاد
راستش من در این مورد اشتباه کردم . تو ... تو زندگیم رو تباه نکردی
جک مبهوت گفت : تباه نکردم ؟ پس خلاص ؟
" نه "
نه ؟ ؟ لحن کلامش به قدری جدی بود که خنده ام گرفت . اما به روی خود نیاوردم و وانمود کردم در کیفم به دنبال ماتیک می گردم
ناگهان جک علاقمندانه به دست من خیره شد . انگار از قبل دستم را خوانده بود .
با صدای بلند گفتم : همه چی تموم شد ؛ جک
لعنت به من
صورتم گر گرفت
صدایم را صاف کردم . فقط ... داشتم ... منظور خاصی نداشتم ...
صدای گوشخراش تلفن همراهم حواسم را پرت کرد . خدا را شکر . چه کسی ممکن بود باشد ؟ هر کسی بود خدا عمرش بدهد . تلفن را از کیفم بیرون آوردم و روشن کردم
الو ؟ ؟
جمیما با صدای گوشخراشش گفت : اما تا ابد دعاگوی منی
چی می گی ؟
او پیروزمندانه گفت : ترتیب همه ی کارها رو برات دادم . خودم میدونم . من فرشته م . تو اگه منو نداشتی چی کار میکردی ؟
دچار دلهره شدم . چی ؟ جمیما راجع به چی حرف می زنی ؟
" احمق ، هالو ، راجع به انتقام از جک هارپر . چون تو مثل پخمه ها دست رو دست گذاشتی و نشستی من خودم قضیه رو پیگیری کردم
برای لحظه ای سر جایم میخکوب شدم . ا ... جک ، معذرت میخوام . لازمه این تلفن رو جواب بدم
سریع به گوشه ی حیاط رفتم و آهسته گفتم : جمیما تو قول دادی اقدامی نکنی . به کیف پوست اسبی مارک موموای خودت قسم خوردی . یادت میاد ؟
او با ناز گفت : من کیف پوست اسبی مارک موموا ندارم . مارک کیفم فندیه
این دختر حسابی خل و چل بود . خل و چل واقعی . به سختی آب دهانم را قورت دادم .
" جمیما چه دسته گلی به آب دادی . بهم بگو "
خدا کنه نگه ماشینش رو خط انداخته
" این مرد باید تاوان پس بده . اون حسابی به تو نارو زده . همین بلا رو سرش میاریم . حالا هم با یه مرد نازنین به نام میک اینجا نشسته ام . اون خبرنگاره . برای دیلی ورلد مقاله می نویسه ..."
ناگهان اوضاع قاراشمیش شد . خدایا . خبرنگار ؟ به سختی جواب دادم : اوه ، خبرنگار رونامه های شایعه پراکن ... جمیما تو دیونه ای ؟
جمیما به من تشر زد . نمیخواد اینقدر کوته فکر و عقب افتاده باشی . اما خبرنگارای روزنامه های شایعه پراکن دوستای ما هستن . اونا عین کاراگاه های خصوصی می مونن . تازه مجانی ... ! قبلا هم میک کلی کار برای مامانم انجام داده . اون در پیگیری کارها معرکه س . ! تازه خیلی هم علاقمنده از راز کوچک جک هارپر سر دربیاره . البته خودم همه چی رو براش گفتم ولی دوست داره چند کلمه ای باهات حرف ...
احساس غش به من دست داد . خدایا چه فاجعه ای . مثل این بود که میخواستم دیوانه ای روی پشت بام را قانع کنم
داد زدم : جمیما گوش کن . نمیخوام از راز جک هارپر سر در بیارم . باشه ؟ میخوام همه چی رو فراموش کنم . تو باید جلوی این مرتیکه رو بگیری
او مثل بچه ی شش ساله ی بهانه گیر گفت : نه ، این کار رو نمی کنم . اما نمیخواد انقدر دلت به حال اون بسوزه و بذاری این مرد هر بلایی که میخواد سرت بیاره و صدات هم در نیاد ! باید بهش زهر چشم نشون بدی . مامانم همیشه می گفت ... ناگهان صدای گوشخراش لاستیک اتومبیلی به گوش رسید " اوه ، یه تصادف جزیی . بهت زنگ میزنم اما "
تلفن قطع شد
مات و مبهوت شماره اش را گرفتم . اما تلفن روی پیغام گیر رفت
" جمیما دست از این کار بردار . تو باید .... "
ناگهان حرفم را قطع کردم . جک در حالیکه فهرست برنامه ی نمایش را در دست داشت به سوی من می امد
او گفت : برنامه داره شروع میشه . مساله ای پیش اومده ؟
با صدایی خفه گفتم : ا .. خوبه . تلفن را قطع کردم . همه چی ... خوبه