فصل 23-3

اواخر بعد ازظهر شاد و شنگول از دفتر پل بیرون آمدم . بالاخره به مراد دلم رسیده بودم . ارتقای مقام گرفته بودم . من مدیر بازاریابی شده بودم ! پل با من خیلی خوب بود . او گفت در گذشته به ان صورت متوجه تلاش و استعداد من نبوده است و حالا حق دارم به مقامی بالاتر برسم
اصلا نفهمیدم چه بلایی سرم آمده بود . مساله ی شعل نبود .من خیلی فرق کرده بودم . دیگر آن آدم سابق نبودم . بله ! فنجان پل را شکسته بودم ! به درک ! به مردم چه مربوط که وزنم چقدر است . ! خداحافظ امای هالوی قدیمی ؛ امایی که کیف اکسفام خودش را زیر میزش قایم می کرد . سلام بر امای پر از اعتماد به نفس که حالا با غرور و افتخار کیفش را روی دسته ی صندلی آویزان می کرد
فوری دستم را به سوی تلفن دراز کردم و شماره ی خانه را گرفتم
" مامان ! من اما ! حدس بزن چی شده ؟ نمی توانستم از آرتمس چشم بردارم .* من ارتقای مقام گرفتم * من مدیر بازاریابی شدم "
فریاد ذوق و شوق مادرم به قدری گوشخراش بود که تقریبا کر شدم . سپس خبر خوش را به پدر بزرگ مخابره کرد . او هم به من تبریک گفت . از شدت خوشحالی با سیم تلفن بازی می کردم
بعد از اینکه قرار شد به این مناسبت یک مهمانی در لندن برگزار شود مادر پرسید : از جک برام بگو ؟ باهاش حرف زدی ؟
ناگهان شادی صدایم از بین رفت " بله ، ولی ... حدس می زنم به درد همدیگه نمی خوریم "
مادرم لحظه ای ساکت شد " شاید حق با تو باشه . حقیقت اینه که بعضی روابط تا ابد دوام پیدا می کنه و بعضی هاشون هم فقط چند روزه س . خوب اینم زندگیه "
آهی کشیدم . " می دونم . به هر حال امیدوارم بودم ..."
مادرم با لحنی دلسوازنه گفت : البته که امیدوار بودی . عزیز دلم . احساس تو رو درک می کنم . اون وقتا در پاریس من با یه نفر دوست شدم که دوستی مون فقط چهل و هشت ساعت دوام داشت
تحت تاثیر او قرار گرفتم " در پاریس ؟ "
آره . از اون عشق و عاشقی های زود گذر بود دیگه . ولی هرگز فراموش نمی کنم
راستی ؟
از حرف او مات و مبهوت شدم . من همیشه خیال می کردم پدر و مادرم از دوران دبیرستان عاشق و معشوق بودند . ایا او در برنامه ی تبادل دانشجو به فرانسه رفته بود ؟
مادرم گفت : هرگز اون لذت و خوشی جسمانی رو که تجربه کردم فراموش نمی کنم . می دونستم دوام نخواهد داشت که خودش مساله رو جگر سوزترمی کرد ...
رابطه ات قبل از ملاقات با پدرم بود ؟
سکوت برقرار شد
مادرم گلویش را صاف کردم و بالاخره گفت : البته ؛ البته . به هر حال من اگه جای تو بودم راجع به این موضوع به پدرت حرفی نمی زدم
با شک پرسیدم چرا ؟
مادرم که انگار کمی دستپاچه شده بود گفت : آخه خودت می دونی پدرت در مورد فرانسوی ها چقدر متعصبه ؟
گوشی را که گذاشتم . مات و مبهوت شده بودم . همیشه خیال می کردم پدر و مادرم ... حداقل من هرگز ....
خوب این هم بازی روزگار بود
اما ؟؟؟
ذوق زده سرم را بالا کردم . انتظار تبریکی مجدد را داشتم . و یکهو یک متر از جای خود پریدم .
" سون مثل اجل معلق جلوی میزم ایستاده بود . او انجا چه کار میکرد ؟ "
بدون لبخند گفت : میخوام فوری ببینمت . سپس با انگشتش اشاره ای کرد " همین حالا "
وقتی به سمت پایین راهرو می رفتیم . همه کنجکاوانه نگاهمان می کردند . سعی می کردم آرامش خود را حفظ کنم . که مثلا : اوه ، من و سون گهگاه با هم گپ می زدیم . " اما درونم غوغایی به پا بود . چرا سون میخواست مرا ببیند "
به اتاق جلسه ی خالی کنار اتاق بخش مدیریت رسیدیم . سون مرا به داخل راهنمایی کرد . روی خود را به سمت من برگرداند . قیافه اش خشک و بی روح بود
من و او ، آدمکش مزدور ، تک و تنها ؟
با شنیدن نام خود از زبان او بشدت یکه خوردم . چرا که در واقع بندرت کلمه ای از زبان او شنیده بودم
خیلی سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم " از قرار معلوم تو از طرف جک اومدی .بسیار خوب اگه اون ...."
" جک منو پیش تو نفرستاده . خودم میخواستم باهات حرف بزنم . "
او در سکوت به سوی پنجره رفت سپس رویش را برگرداند " شنیدم تو و جک از هم دلخور شدین "
بسیار خوب . چه عجیب و غریب . از چه موقع من روابط عاشقانه ام را با سون در میان می گذاشتم ؟
به تو چه ربطی داره ؟ به هر حال نقش تو این وسط چیه ؟
سرم را بالا گرفتم " اصلا تو کی هستی "
به نظر رسید سون از سوالم یکه خورد " من ... من کسی هستم که سعی می کنه در کنار جک وایسته و بهش خدمت کنه "
یکهو از دهانم حرف مفت پرید بیرون " پس تو فدایی اونی ! آره "
" منظورم ... از لحاظ عاطفیه "
عاطفی ؟
یکهو خنده ام گرفت . اصلا این آقای کیف به دست از عاطفه بویی برده بود ؟ اما در کمال تعجب سون بی نهایت جدی بود
" مدتهای مدیده که جک رو می شناسم . پیت لیدلر رو هم همین طور . " او حرفش را قطع کرد . گویی که همه چیز را توضیح داده بود
شانه ای بالا انداختم " درسته "
" هرگز چنین دو نفری ندیدم که مثل شما دو تا به هم نزدیک باشن . وقتی پیت از دنیا رفت همه ی ما نگران جک بودیم "
نیمی از وجودم میخواست بگوید : خوب منظورت چیه ؟ اما از طرفی هم فوق العاده کنجکاو شده بودم
" چیزی که باید بدونی ... به نظر می رسید که سون دنبال لغت می گردد . اینه که جک هرگز دنبال زنی نرفته . با هیچ کس . تنها کس و کار اون پیت بود "
" اوهوم . بسیار خوب "
احساس کردم احساساتم جریحه دار شد . رویم را برگرداندم . به یاد قرار ملاقاتی اقتادم که خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه سر و کله ی سون پیدا شد " اینکه تقصیر من نیست "
ممکنه تو خیال کنی که جک دیگه حالت صمیمت نداره . ولی همه ی ما که اونو میشناسیم ... خیلی سخته . از وقتی با تو آشنا شد... سون با آن چشمان آبی کمرنگش به من خیره شد
" اون برای خاطر تو تمام برنامه هاش رو تغییر داد . تمام جلساتی رو که قرار بود در امریکا داشته باشه فقط برای تو بود که افراد دیگه مجبور شدن از اون سر قاره به این طرف بیان . تو خبر داشتی "
چرا او این حرفها را به من میزد ؟ به نظر می رسید که میخواد از احساساتم سر در بیاورد تا شاید نقطه ضعفی پیدا کند
دست به سینه شدم و حالت تدافعی به خود گرفتم . " هر کار کرده به من ربطی نداشته . ببین اصلا چرا تو اینجایی "
سون گفت : آدمای زیادی جک واقعی رو نمی شناسن . فکر کردم تو باید اینو از زبون کسی بشنوی که اونو خوب می شناسه
" بسیار خوب . حالا اونو شناختم . متشکرم "
فوری برگشتم و به سمت در رفتم
صدای سون را از پشت سر شنیدم . " منظورم اینه که معاشرت با اون ارزشش رو داره "
آهسته برگشتم . چی ؟
سون چند قدم به سوی من برداشت . از لابه لای کرکره ، آفتاب روی موهایش می تابید . در واقع او خیلی خوش تیپ بود . تازه می فهمیدم . خیلی دلم میخواست بدانم چرا او و جک این قدر صمیمی هستند ؟
" اما ؛ جک هرگز بی عاطفه نبوده و تا حالا هم به این آسونی با کسی درد و دل نکرده . به هر حال اخلاقش این جوریه . بازم بهت میگم معاشرت با اون ارزشش رو داره "
قیافه ی سون خیلی جدی بود . ناگهان تحت تاثیر قرار گرفتم . بالاخره گفتم : از این تلاشی که کردی متشکرم . ولی ... این جوری
فایده نداره .

پایان فصل 23