فصل بیست و سوم

قیافه ی جک مرتب جلوی چشمم می آمد . دست خودم نبود . طرز نگاه کردنش در آفتاب ، صورت چین و چروک دارش ! روی تخت دراز کشیدم و قضیه را چندین و چند بار در ذهنم مرور کردم . دوباره همان احساس آزردگی و یاس به سراغم آمد
من همه چیز را راجع به خودم به او گفته بودم ولی او حتی یک کلمه هم ...
به هر حال بگذریم ، مهم نیست . می توانست هر کاری دلش میخواهد انجام دهد . راز و رمزهای نکبتی اش را هم توی دلش نگه دارد
خوش به حالش . فقط همین . من که دیگر کاری به کارش نداشتم
بگذریم منظورش از این حرف چی بود ؟
" مایه ی آبروریزیه اگه مردم حقایقی راجع به تو بدونن ؟ "
خوب بلبل زبون هستی اقای مرموز ، آقای حساس ، آقای پیچیده
ای کاش به او می گفتم . ای کاش به او می گفتم ...
نه ، دیگه فکرش رو هم نکن . همه چی تموم شده
صبح روز بعد که برای دم کردن چای به آشپزخانه رفتم تصمیم خودم را گرفته بودم . از حالا به بعد دیگر در مورد جک فکر نمی کردم . او را از ذهنم خارج می کردم . و السلام
لیزی لیزی پیژامه به تن و دفتر به دست در آشپزخانه ایستاده بود
" بسیار خوب ، اما ، من سه تا فرضیه دارم "
چی ؟ سرم را بالا کردم . هنوز چشمانم خواب آلود بود
" درباره ی راز بزرگ جک سه تا فرضیه دارم "
سر و کله ی جمیما هم با ربدوشامبر سفید و دفتر به دست پیدا شد . فقط سه تا ؟ من هشت تا دارم !
لیزی وا رفت و به او زل زد " هشت تا ؟ "
اصلا دلم نمیخواد هیچ نظریه ای بشنوم . هر دو گوش کنین . این قضیه برای من واقعا دردناک بود . خواهش می کنم به احساسات من احترام بذارین و دست از سرم بردارین
هر دو چند لحظه ای درسکوت به من نگاه کردند . سپس به یکدیگر رو کردند
لیزی دوباره گفت : هشت تا ؟ چطوری این هشت تا رو گیر آوردی ؟
راحت و آسون ، اما مطمئنم که مال تو هم خوبه . خب تو اول شروع کن ببینم
لیزی با حالتی معذب گلویش را صاف کرد
" باشه ، شماره یک : اون در نظر داره کل شرکت پنتر رو به اسکاتلند منتقل کنه . برای بورسی رفته بوده اونجا و نمیخواسته تو شایعه پراکنی کنی "
" دو: اون درگیر کارهای کلاهبرداری و حقه بازیه ...."
مات و مبهوت گفتم : چی ؟ چرا چنین حرفی می زنی ؟
لیزی حالتی متفکرانه به خود گرفت : رد پای چند حسابدار رو که آخرین ممیزی شرکت پنتر رو انجام میدادن . دنبال کردم . اونا اخیرا رسوایی بار آوردن . البته الان در مرحله ای نیست که بشه چیزی رو ثابت کرد . اما اگه جک به طور مشکوک عمل کنه و در مورد انتقال .....
جک شیاد و کلاهبردار بود ؟ نه ، امکان نداشت . امکان نداشت
اصلا باور کردنی نبود
جمیما حرف او را قطع کرد و گفت : از نظر منم بعیده
لیزی با عصبانیت گفت : خب حالا بگو ببینم فرضیه ی تو چیه ؟
جمیما هدفمند به صورتش اشاره کرد " کار زیبایی ، جراحی پلاستیک "
تعجب زده گفتم : جک هرگز جراحی پلاستیک انجام نداده . اون از این تیپ آدما نیست
جمیما گفت : اما یه خرده عقلت رو به کار بنداز . این روزا همه این کار رو می کنن. از مامانم بپرس . نیمی از نمایندگان مجلس ... پاپ ...
" پاپ ؟ "
عکس جدید جک رو با عکس قدیمیش مقایسه کن . خودت متوجه تفاوت میشی
حرف او را قطع کردم " مربوط به جراحی پلاستیک نیست . خوب هفت فرضیه ی دیگه ت کدومه ؟ "
جمیما دفتر یادداشتش را ورق زد . " بذار ببینم .. آهان بله اون در دار و دسته مافیاس . برای اینکه متوجه واکنش شود مکثی کرد " پدرش در تیراندازی کشته شده و حالا اون خیال داره رئیس باند مافیا رو به قتل برسونه "
لیزی گفت : جمیما اینکه مربوط به فیلم پدر خونده س
جمیما وا رفت . " مرده شور ، خب یکی دیگه میگم "
اون برادری خیالاتی داره که ....
" فیلم مرد باران ؟ "
" مرده شور "
او دوباره فهرستش را بررسی کرد " شاید بعد از این همه ... "او روی چند تا فرضیه رو خط کشید و سرش را بالا کرد
" بسیار خوب یکی دیگه هم دارم ! پای زن دیگه ای در بینه "
یکه خوردم . زنی دیگر ؟ هرگز به فکرم نرسیده بود
لیزی عذرخواهانه گفت : آخرین فرضیه ی منم همین بود
به هر دوی آنان نگاه کردم . " شما خیال می کنین زنی دیگه ... ؟ ولی ... چرا "
ناگهان احساس حقارت کردم و احساس حماقت . من اینقدر ساده و احمق بودم ؟
جمیما شانه ای بالا انداخت و گفت : به نظر می رسه این فرضیه کاملا قابل توضیحه . اون در اسکاتلند با زنی دیگه سر و سری داره . لابد به دیدن اون رفته بوده که با تو آشنا شده . اون زن مرتب بهش زنگ می زنه . شاید دعواشون شده بوده و بعد اون زن سر زده به لندن اومده و اونم مجبور شده تو رو قال بذاره
لیزی مات و مبهوت به من زل زده بود . برای دلگرمی من گفت : شایدم به فکر تغییر محل شرکت باشه و یا کلاهبرداری !
من از شدت خشم وغضب صورتم می سوخت . گفتم : برام مهم نیست چه می کنه . به خودش مربوطه . هر کاری بکنه اختیار داره
ظرف شیر را از یخچال بیرون آوردم و در یخچال را محکم به هم زدم . دستانم می لرزید . حساس و پیچیده ؟ منظورش از این دو کلمه این بوده که " من با کسی دیگه هم ملاقات می کنم "
بسیار خوب ، به جهنم . با یک زن دیگر هم باشد . به من چه ؟
جمیما گفت : خیلی هم به تو مربوطه . اگه قرار باشه انتقام بگیری ....
اوه ، برای خاطر خدا
به او رو کردم . " جمیما من نمیخوام ازش انتقام بگیرم کار درستی نیست من میخوام ... از لحاظ روحی حالم خوب بشه و ..."
جمیما که انگار در حال بیرون آوردن خرگوشی از کلاه بود فوری گفت : بله و بذار کلمه ی مترادف رو برات بگم . خاتمه
لیزی گفت : جمیما ، انتقام و خاتمه هم معنی نیستن
او دست به سینه ایستاد و گفت : از نظر من هر دو یه معنی میدن . اما تو دوستم هستی دلم نمیخواد عقب نشینی کنی و اجازه بدی یه آدم بی وسر پای حرومزاده تو رو آلت دست قرار بده . اون باید به سزای عمالش برسه . اون مستحق مجازاته
" جمیما ... راست راستی که نمیخوای در این مورد کار کنی "
او گفت : البته که می کنم ! من نمی تونم خودم را کنار بکشم و شاهد رنج بردن تو باشم . اما ، این کار به معنی خواهریه !
ناگهان در ذهنم مجسم شد که جمیما با کت و دامن صورتی مارک گوچی اش در حال جستجو در سطل زباله ی جک است و یا با سوهان ناخن روی اتومبیل او خط می اندازد
با ترس و لرز گفتم : جمیما هیچ اقدامی نکن . خواهش می کنم . نمیخوام تو کاری بکنی
" حالا خیال می کنی دلت نمیخواد . ولی بعدش کلی هم ازم تشکر می کنی "
" نه چنین چیزی نیست جمیما . من نمیذارم . باید بهم قول بدی که دست به کار احمقانه ای نزنی . "
او با عصبانیت لب هایش را به هم فشرد " قول بده "
بالاخره جمیما با چشم غره گفت : باشه ! قول میدم
" متشکرم "
دستم را به سوی فنجان چای دراز کردم و کمی شیر در آن ریختم
لیزی گفت: هی ، اون دو تا انگشتاتش رو پشت سرش رو هم انداخته
نزدیک بود شیرم را بریزم . چی ؟؟
جمیما درست قول بده به چیزی که دوست داری قسم بخور
جمیما با دلخوری گفت : اوه ، خدایا . باشه تو برنده شدی . باشه ! قسم به کیف پوست مارک موموام که کاری نمی کنم ! ولی بدون و آگاه باش که داری اشتباه بزرگی می کنی
او خرامان خرامان از اتاق بیرون رفت و همین طور که نگاهش می کردم نگران شدم
لیزی گفت : این دختره حسابی خل و چله . اصلا چرا ما گذاشتیم بیاد اینجا و با ما زندگی کنه ؟ آهان یادم اومد چون پدرش اجاره ی یه سال اونو جلوتر به ما داد .
او چشمش به من افتاد " حالت خوبه ؟ "
" خیال می کنی اون دسته گلی به آب بده ؟ "
لیزی گفت : نه بابا ، اون فقط حرف می زنه
" حق با توئه . لیوانم را برداشتم و در سکوت به آن نگاه کردم . . لیزی ... واقعا خیال می کنی جک با زن دیگه ای سر و سری داره ؟ "
لیزی دهانش را باز کرد
قبل از اینکه او حرفی بزند با حالتی تدافعی گفتم : به هر حال مهم نیست . اصلا برام مهم نیست