فصل 21 - 3

نه نه ، باورم نمیشد ، باورم نمی شد
پدر و مادرم کنار میزم ایستاده بودند . پدرم کت و شلوار خاکستری خوشدوختی به تن داشت و مادرم هم کت سفید با دامن سورمه ای . همه ی کارمندان طوری به آنها زل زده بودند که گویی از سیاره ای دیگر آمده اند. آنها دسته گلی هم بین خودشان قرار داده بودند
سلام مامان ، سلام بابا
آنجا چه کار می کردند ؟
پدرم با لحنی که سعی میکرد بشاش باشد گفت : اما فکر کردیم سری بهت بزنیم
سرم را تکانی دادم . انگار اتفاقی کاملا عادی بود
مادرم گفت : هدیه ی ناقابلی برات آوردیم. یه دسته گل برای روی میزت . و با احتیاط دسته گل را روی میز گذاشت .
" برایان میز اما رو ببین چه شیکه 1 به به ... چه کامپیوتری "
پدرم دستی به پشتم زد و گفت : محشره ! چه میز معرکه ای
مادرم به برو بچه های اتاق لبخند زد " اما اینا دوستات هستن ؟ "
مادرم ادامه داد : اتفاقا همین دیروز حرف تو بود . اما چقدر باید به خودت ببالی که در چنین شرکت بزرگی کار می کنی . مطمئنم دخترای زیادی هستن که به موقعیت تو غبطه می خورن ! درسته برایان ؟
پدرم گفت : البته ! اما چقدر کار تو خوب بوده
بقدری یکه خورده بودم که دهانم باز نمیشد . با پدرم چشم در چشم شدیم . او به من لبخندی زد . دستان مادرم هنگام ور رفتن با گلها می لرزید
فهمیدم ! هر دوی آنها مضطرب بودند . هر دو نفر
در حالیکه سعی می کردم هر طور شده آنها را از سر خودم باز کنم سر و کله ی پل هم پیدا شد . او ابروانش را بالا برد . " اما مثل اینکه ملاقاتی داری "
اوه بله ، پل ، پدر و مادرم رو معرفی ....
پل مودبانه تعظیمی کرد
" از دیدنتون خوشوقتم "
مادرم گفت : نمیخواهیم مزاحمتون بشیم ..
پل گفت : اصلا مزاحمتی نیست . متاسفانه اتاقی که ما برای دیدار خونوادگی اختصاص داده ایم در حال تغییر دکوراسیونه
مادرم که مطمئن نبود حرف پل جدی است گفت : اوه خدا جون
بنابراین اما شاید دوست داشته باشی پدر و مادرت رو ببری بیرون ... مثلا برای ناهار قبل از وقت ؟
به ساعتم نگاه کردم . یک ربع به ده بود
سپاسگزارانه گفتم : پل ازت مشتکرم
********* چه جالب !
وسط صبح که می بایست سر کار می بودم با پدر و مادرم در خیابان قدم می زدم . در فکر بودم که به آنها چه بگویم . آخرین باری را که با پدر و مادرم بودم فقط ما سه نفر به خاطر نمی آوردم . انگار زمان پانزده سال به عقب برگشته بود
به کافی شاپی ایتالیایی رسیدیم " می تونیم بریم اینجا "
پدرم مهربانانه گفت : عقیده خوبیه ! و در را باز کرد .
" راستی دیروز برنامه ی دوستت جک هارپر رو از تلویزیون دیدیم "
جواب دادم " اون دوستم نیست "
او و مادرم نظری اجمالی به هم انداختند
پشت میزی نشستیم و پیشخدمت فهرست غذا را برایمان آورد . سکوت برقرار شد
اوه خدایا دچار اضطراب شده بودم
پس شماها ... میخواستم بگویم : چرا شما اینجا اومدین ؟ ولی احساس کردم شاید کمی غیر مودبانه باشد و حرفم را تغییر دادم " چه چیزی شما رو به لندن کشوند ؟ "
مادرم از پشت عینک مطالعه اش نگاهی به فهرست غذا انداخت و گفت : میخواستیم سری به تو بزنیم . خوب من یه فنجون چای .... این چیه ؟ آب میوه ..
پدرم با اخم نیم نگاهی به فهرست غذا انداخت " من یه قهوه ی ساده میخوام همچین چیزی دارن ؟ "
مادرم گفت : اگرم نداشته باشن تو کاپوچینو بخور یا قهوه اسپرسو . فقط بگو آبش جوش باشه
باورم نمیشد آنها سیصد کیلومتر تا لندن رانندگی کنند فقط آنجا بنشینند و راجع به نوشیدنی گرم حرف بزنند
مادرم خیلی عادی گفت : اوه اما داشت یادم میرفت . چیز ناقابلی برات آوردیم . درسته برایان ؟
من غافلگیر شده بودم . اوه .... چیه ؟
مادرم گفت : " یه ماشینه "
مادرم سرش را بالا کرد و به پشخدمتی که سر میز آمده بود نگاه کرد . " سلام من کاپوچینومیخوام . شوهرم هم قهوه ی ساده البته اگه امکان داره . اما تو چی ...."
ناباوارنه گفتم : ماشین ؟
صدای پیشخدمت ایتالیایی منعکس شد . ماشین ؟ سپس نگاهی مردد به من کرد . " شمام قهوه میخواین ؟ "
" منم ... کاپوچینو میخوام . لطفا "
مادرم اضافه کرد : و چند جور کیک
وقتی پیشخدمت دور شد . دستم را روی سرم گذاشتم . مامان ...آخه منظورت چیه ؟ برام ماشین خریدی ؟
چیز ناقابلیه . آخه تو باید ماشین داشته باشی . حق با پدر بزرگه . آخه درست نیست تک و تنها بدون ماشین در لندن این ور و ...
اما .... من که پول ماشین ندارم ... تازه هنوز به شما بدهکارم
پدرم گفت : پول رو فراموش کن
هاج و واج شده بودم .
چی ؟ اما این جوری که نمیشه .... من هنوز ....
پدرم ناراحت شد . گفت : بهت گفتم پول رو فراموش کن . اما تو ... تو اصلا به ما مدیون نیستی . اصلا و ابدا
برایم قابل هضم نبود . تند تند نگاهشان می کردم . واقعا عجیب بود انگار بعد از سالها برای اولین بار بود که آنها را می دیدم
بالاخره مادرم گفت : میخواستم ببینم دوست داری سال دیگه تعطیلات رو با ما سپری کنی ؟ فقط ما سه نفر . خوش می گذره . البته اجباری در کار نیست اگه برنامه ی خاصی ....
فوری گفتم : نه ! خیلی هم دوست دارم اما پس ...
نمی توانستم اسم کری را بر زبان بیاورم
سکوت برقرار شد . پدر و مادرم به یکدیگر نگاه کردند . ناگهان مادرم موضوع صحبت را عوض کرد" راستی کری هم خیلی بهت سلام رسوند . می دونی چیه ؟ اون تصمیم گرفته برای دیدن پدرش به هنگ کنگ بره . آخه پنج سالی میشه که اونو ندیده و وقتش رسیده ... اونا با هم باشن
من حسابی گیج و منگ شده بودم . " درسته ، عقیده خوبیه "
باورم نمیشد . همه چیز تغییر کرده بود .انگار اعضای خانواده ام هم ضربه ی مغزی خورده بودند . هیچ چیز مثل سابق نبود
پدرم گفت : اما ما احساس می کنیم ... شاید ما زیاد به تو توجه .... او حرفش را قطع کرد و نوک دماغش را خاراند
پشخدمت فنجانی کاپوچینو جلویم گذاشت . قهوه ی ساده ... کاپوچینو . کیک شکلاتی . کیک طعم لیمو . کیک قهوه ...
مادرم حرف او را قطع کرد . " متشکرم . خیلی ممنون "
پیشخدمت رفت و مادرم رو به من کرد "اما ... میخواستیم بهت بگیم .. ما به تو افتخار می کنیم "
خدایا دلم میخواست زار بزنم . به سختی خودم را کنترل کنم
" آهان "
پدرم گفت : اما ... میخواستم بگم ... من و مادرت ....هر دو ... حرفش را قطع کرد و نفسی عمیق کشید . من جرات نداشتم چیزی بگویم . دوباره شروع کرد " اما من میخواستم بگم ... مطمئنم که .... میخواستم ... " دو مرتبه حرفش را قطع کرد و عرق پیشانی اش را با دستمال پاک کرد . " راستش حقیقت اینکه ... من ... "
مادرم سر او داد زد : برایان جون بکن به دخترت بگو که دوستش داری . برای یه بار هم در عمرت شده ...
پدرم با صدایی گرفته گفت : من ... من ... دوستت دارم . اوه خدایا !
بغض امانم نمیداد " بابا منم تو رو دوست دارم . مامان تو رو هم دوست دارم "
مادرم اشک چشمانش را پاک کرد و گفت : می دونستم اومدن ما اشتباه نبود
دست پدر و مادرم را در دست گرفتم و با لحنی پر از احساس گفتم : می دونین چیه ؟ همه ی ما در دایره ی ابدیت زندگی مانند حلفه های مقدس هستیم
پدر و مادرم هاج و واج نگاهم کردند . چی ؟؟؟؟
دستم را از دستهای آنان بیرون آوردم " هیچی ، مهم نیست "
جرعه ای قهوه نوشیدم و سرم را بالا کردم
" جک دم در کافی شاپ ایستاده بود "

پایان فصل بیست و یکم