پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 11:11 PMفصل 18
.من،اِما كريگن،عاشقم.
براي اولين بار در عمرم،كاملا،صد در صد عاشقم.تمام شب را با جك در ساختمان ييلاقي پنتر گذراندم و در اغوش او از خواب بيدار شدم.همه چيز...عالي بود.معلوم بود اصلا هيچ دوز و كلكي لازم نبوده است.
اما ان صرفا عشق ورزي نبود.همه چيز بود.وقتي بيدار شدم،فنجاني كوچك چاي دم كرده در انتظارم بود.بعد او لپ تاپ خودش را مخصوصا براي من روشن كرده بود تا فال اينترنتي ام را بخوانم.او تمام چيزهاي ناجور و شرم اوري را كه حتي الامكان سعي مي كردم از هر مردي پنهان كنم،مي دانست.و به هر حال او عاشقم بود.
البته او دقيقا نگفت كه عاشق من است.اما چيزي به مراتب بهتر به من گفت كه هنوز هم در ذهنم حك شده است.
صبح كه در كنارش دراز كشيده بودم،ناگهان بي هيچ منظوري از جك پرسيدم:
"جك...تو چطور حرف كري رو در مورد اينكه در تجربه ي كاري دست رد به سينه ام زد،به ياد اوردي؟"
"چي گفتي؟"
رويم را به سوي او برگرداندم و دوباره تكرار كردم:
"مي گم تو چطور حرف كري رو...تازه نه تنها اين بلكه تمام حرفهايي رو كه توي هواپيما به ات زدم،با تمام جزئيات راجع به سر كار،خونواده ام،كانر...و همه چيز.همه رو به خاطر داري.و من فقط...اصلا سر در نيارم."
جك ابروهايش را در هم كشيد و گفت:
"از چي سر در نمياري؟"
"سر در نميارم كه چطور ادمي مثل تو به احمق خنگ كسل كننده اي مثل من دل ببنده."
اين حرف را كه زدم،گونه هايم از شدت خجالت گل انداخت.
"اِما،تو اصلا چنين ادمي نيستي."
"هستم."
"نيستي."
"البته كه هستم.من هرگز كاري مهيج انجام نداده ام .من از خودم شركتي ندارم،و يا چيزي اختراع..."
جك حرفم را قطع كرد.
"تو دوستاني داري كه دوستت دارن و تو هم اونا رو دوست داري.تو بلند پروازي.تو قوه تخيل و ابتكار داري.ادم خوش بيني هستي.تو با محبت و گرمي.تو تنها كسي بودي كه توي هواپيما به اون پسرك كمك كردي."
من كه كمي شرمنده شده بودم جواب دادم:
"اوه،بسيار خوب،اين كه موفقيت بزرگي نبود."
او براي چند لحظه اي مرا برانداز كرد و گفت:
"خودت رو دست كم نگير ،اِما.دلت مي خواد بدوني چرا تمام رازهات رو به خاطر دارم؟لحظه اي كه توي هواپيما شروع به حرف زدن كردي،من حسابي مجذوبت شدم."
ناباورانه گفتم:
"مجذوب من،مجذوب من...شدي؟"
او به ارامي اين حرف را تكرار كرد:"بله مجذوب تو شدم."
سپس خم شد و مرا بوسيد.
اصل قضيه اين بود كه اگر من هرگز در هواپيما با او حرف نزده بودم و اگر ان چرت و پرت ها از دهانم خارج نشده بود،هرگز اين اتفاق نمي افتاد و هرگز يكديگر را پيدا نمي كرديم.دست تقدير چنين رقم زده بود كه من سوار هواپيما شوم،به قسمت درجه يك بروم و تمام رازهاي خود را برملا كنم.
موقع رفتن به خانه سر از پا نمي شناختم.انگار چراغي درون من روشن شده بود.جميما سخت در اشتباه بود.مردان وزنان دشمنان يكديگر نيستند.انها از لحاظ روحي و رواني يار و ياور يكديگرند و اگر از همان لحظه ي اول با هم روراست باشند،متوجه حرف من مي شوند.
انقدر با انگيزه شده بودم كه فكر كردم كتابي درباره ي روابط زن و مرد بنويسم و اسم ان را هم "از درد دل كردن واهمه نداشته باش" بگذارم،كتابي كه به زنان و مردان نشان مي داد چطور با هم صادق باشند تا موجب ارتباط و تفاهم ببيشتري شود و اينكه هيچ وقت در هيچ مودي تظاهر نكنند.اين كتاب به درد خانواده ها وسياستمداران هم مي خورد.شايد اگر رهبران جهان هم چند تا از رازهايشان را با يكديگر در ميان مي گذاشتند،دنيا به جنگ و خون كشيده نمي شد.با اين طرز فكر،بالاخره به جايي مي رسيدم.
از پله بالا رفتم و در اپارتمان را باز كردم.
"ليزي،ليزي،من عاشق شدم."
جوابي نيامد.وا رفتم.دلم مي خواست با كسي حرف بزنم.دلم مي خواست ديگران هم تحت تاثير نظريه ي تازه و جالب من درباره ي زندگي قرار بگيرند.
ناگهان از اتاق ليزي صداي تالاپ و تولوپ بلند شد و من بي حركت در راهرو ايستادم.مات و مبهوت.تالاپ و تولوپي اسرار اميز.باز هم يكي ديگر.دوتاي ديگر.چه اتفاقي....
ناگهان از لاي در اتاق نشيمن چشمم به كيف سامسونتي در كنار مبل افتاد.كيف،اره،خودش بود.همان اقا.ژان پل.درست در همين لحظه!چند قدم جلو رفتم.جسابي هاج و واج شده بودم.
انها چه كار مي كردند؟
حرف ليزي را باور نمي كنم كه مي گفت عشق ورزي مي كنند.اما چهچيزي ممكن بود باشد؟
بسيار خوب...صبر كن،اصلا به من چه مربوط بود.اگر ليزي دلش نمي خواست به من بگويد،حتما دلش نمي خواست ديگر.
به سمت اشپزخانه رفتم و كتري را برداشتم تا براي خودم فنجاني قهوه درست كنم.
سپس ان را زمين گذاشتم.چرا دلش نمي خواست به من چيزي بگويد؟چرا اين راز را از من پنهان مي كرد؟ما صميمي ترين دوست يكديگر بوديم!او بود كه مي گفت ما نبايد هيچ رازي را از هم مخفي نگه داريم.
بيش از اين نمي توانستم تحمل كنم.كنجكاوي مرا مي كشت.غير قابل تحمل بود.و شايد اين تنها فرصتي بود كه مي توانستم به حقيقت پي ببرم.اما چطور؟نمي توانستم همين طوري وارد اتاق شوم،مي توانستم؟
ناگهان فكري به ذهنم رسيد.وانمود مي كردم كيف را نديده و بي خبر از همه چيز و همه جا وارد اپارتمان شده ام،و مستقيم به در اتاق ليزي مي رفتم و ان را باز مي كردم.ان وقع كسي نمي توانست مرا ملامت كند،مگر نه؟صرفا يك اشتباه بود.
از اشپزخانه بيرون امدم.لحظه اي بدقت گوش دادم.سپس پاورچين پاورچين به سمت در جلويي اپارتمان رفتم.
از نو شروع كردم.انگار كه همين الان وارد اپارتمان شده ام.
با صدايي پر از اعتماد به نفس گفتم:
"سلام ليزي!خدايا،اون كجاس؟شايد اون...خوب،سري به اتاق خوابش مي زنم."
خيلي عادي به راهرو رفتم.دم در اتاقش رسيدم و در زدم.از داخل جوابي نيامد.صداي تالاپ و تولوپ متوقف شده بود.
ايا واقعا مي بايست اين كار را مي كردم؟
بله،حتما مي بايست كشف مي كردم انها چه كار مي كنند.
دستگيره ي در را چرخاندم،در را باز كردم و از شدت ترس جيغ زدم.
از صحنه اي كه ديدم يكه خوردم.اصلا سر در نمي اوردم،هرگز...هرگز تا كنون چنين چيزي نديده بودم.
به لكنت زبان افتادم.
"مع...معذرت مي خوام.اوه،خدايا،معذرت مي خوام."
در را بستم و صداي ليزي را شنيدم.
"اِما،صبر كن."
فوري به اتاقم رفتم و خودم را روي تخت انداختم.قلبم تند تند مي زد.حالم خيلي بد شده بود.در عمرم هيچ وقت تا اين حد شوكه نشده بودم.نبايستي در اتاق را باز مي كردم.
ليزي راست مي گفت.انها عشق ورزي مي كردند!اما چه نوع عجيب و غريبي.من كه سر در نمي اوردم.
دستي روي شانه ام خورد.ترسيدم و دوباره جيغ زدم.
پايان ص 316