پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 10:33 AMوقتی رویش را برگرداند تا پیاده شود من از پله ها بالا و به طبقه ی دوم رفتم . به سوی صندلی جلو رفتم تا روی آن بنشینم . جایی که وقتی بچه بودم می نشستم . سپس از آنجا به شب بارانی و تیره ی لندن چشم دوختم
آن که انتظار داشتم قرار ملاقاتم خوب از آب در نیامده بود . دوباره تمام صحنه های رستوران به ذهنم آمد . " ان زن کت طلایی ، کوکتل صورتی ، قیافه ی جک وقتی به او گفتم میخواهم بروم ،پیشخدمتی که کت مرا آورد ، اصلا نمی توانستم افکارم را جمع و جور کنم بسیار آشفته بودم . سر و صدای موتور اتوبوس همراه با باز و بسته شدن در به گوشم می خورد "
در تاریکی متوجه نشدم اتوبوس کدام مسیر را طی می کند . تا اینکه بعد از مدتی چشمم به مناظری آشنا افتاد و فهمیدم به خیابان محل سکونتم نزدیک شده ایم . خودم را جمع و جور کردم . کیفم را برداشتم و لق لق زنان در بالای پله ها ایستادم . آماده بودم به طبقه ی پایین بروم
ناگهان اتوبوس به سمت چپ پیچید . دستم را به صندلی گرفتم و سعی کردم تعادلم را حفظ کنم . چرا به سمت چپ پیچید ؟ از پنجره بیرون را نگاه کردم . در این فکر بودم که اگر مجبور شوم مسافت زیادی را پیاده طی کنم چه ؟
یک دفعه اتوبوس به خیابان تنگ و باریک خودم وارد شد
درست جلوی در خانه ام توقف کرد
چنان با عجله از پله ها به طبقه ی پایین پریدم که نزدیک بود قوزک پایم بشکند
راننده با حالتی خاص گفت : " فورتی وان ایست رود "
نه باور کردنی نبود
به دور و برم نگاه کردم . دو سه نوجون مست به من خیره شده بودند
به راننده نگاه کردم . چی شده ؟ بهت پول داده ؟
راننده چشمکی زد و گفت : آره . پونصد پوند . !
خانم جون هر کی هست دو دستی بهش بچسب و ولش نکن
پانصد پوند ؟ متشکرم ... منظورم اینه که ... بابت اینکه منو رسوندی
احساس کردم خواب می بینم . از اتوبوس پیاده شدم و به سمت خانه رفتم . لیزی از قبل در را بازکرده و جلوی آن ایستاده بود . حیرت زده مرا نگاه کرد
" میشه بگی چه خبره ؟ این اتوبوس لعنتی اینجا چه می کرد ؟ "
گفتم : اتوبوس من بود . منو رسوند خونه
برای راننده دست تکان دادم . او هم برایم دست تکان داد و اتوبوس در دل شب نعره زنان به حرکت در امد و دور شد
بسیارخوب ؛ به کسی نگو دیشب که دیشب با جک هارپر بیرون بودی
روز بعد که به سر کار رفتم دائم در هول و هراس بودم که مبادا حرفی از دهانم بیرون بپرد یا اینکه کسی بویی ببرد . منظورم این است که می بایست دقت می کردم سر و وضع و قیافه و طرز راه رفتنم طوری نباشد که مرا لو بدهد . احساس می کردم دست به هر کاری میزنم مثل این است که با فریاد میگویم هی حدس بزن من دیشب چی کار کردم
مشغول ریختن قهوه برای خودم بودم که کارولین به کنارم آمد
سلام چطوری ؟
ناگهان از جای خود پریدم . " خوبم ، مشتکرم . راستی دیشب اوقات خوشی رو با همخونه م گذروندم . . سه تا فیلم ویدویی تماشا کردیم . زن زیبا . ناتینگ هیل و چهار عروسی . فقط خودمون دو تا . کسی دیگه هم نبود "
کارولین از حرف زدنم کمی سردرگم شد و گفت : چه خوب
آخرش خودم را لو میدادم . همه میداندند که جنایتکاران این فیلم جوری گیر می افتند . آنها همه چیز را با اب و تاب تعریف می کنند و خودشان را به دام می اندازند
بسیار خوب . می بایست خفقان می گرفتم
وقتی پشت میزم نشستم آرتمس به من سلام کرد
اوه ، سلام . خیلی به خودم فشار آوردم تا خفقان بگیرم و حرفی نزنم . میخواستم به او بگویم من و لیزی چه نوع پیتزایی سفارش دادیم و باز هم تعریف کنم که پیتزا فروشی به جای پیتزای فلفل سبز برایمان پپرونی اورد . هاهاها چه آش شله قلم کاری
قرار بود آن روز من در مورد آگهی ویفر پنتر کار کنم . اما در عوض تکه کاغذی برداشتم و جاهای احتمالی را که قرار بود شب جک را به آنجا ببرم یادداشت کردم
1- دیسکو . نه خیلی کسل کنننده بود
2- سینما . نه آدم می بایست زیاد آنجا می نشست . فرصت حرف زدن هم نبود
3- پانیناژ. من و جک با موزیک و هارمونی بخصوص روی یخ ... نه من که اسکیت بلد نبودم آخرش هم قوزک پایم می شکست و ...
4 - ... تمام ایده هایم ته کشید . اه چه کار چرت و پرتی بود
ناگهان فکری به ذهنم رسید . ماه گذشته مقاله ی در زمینه ی نو آوریهای بازاریابی خوانده بودم که می گفت اگر ذهنتان به جایی نرسید لغاتی ذهن مشغول کن مانند موهبت . مشتری .و خواسته ها را روی تکه کاغذی بنوسید و صبر کنید تا ذهن شما تحریک شود
من هم برای لحظه ای فکر کردم و لغات جک ؛ قرار ملاقات ؛ شاعرانه ؛ عشق و عاشقی را روی کاغذ نوشتم و به آنها خیره شدم . سعی کردم حواسم را روی آنها متمرکز کنم . اما در آن موقعیتی که همه در دور و برم حرفهای چرت و پرت می زدند تمرکز برایم مشکل بود
.... شاید داره در مورد پروژه ی سری کار می کنه . یا شایعه س ؟
.... شرکت در مسیری جدید افتاده اما کسی دقیقا نمی دونه اون ..
راستی سون این وسط چه نقشی ...؟
یک نفر جواب داد : اون محافظ شخصی جکه !
آهان درسته . به سون خیلی میامد محافظ شخصی او باشد . شاید هم مسوول رودرویی با رقبای جک بود
امی که در بخش مالی کار می کرد و چون گلویش پیش نیک گیر کرده بود دم به ساعت به هر بهانه ای سر و کله اش در آنجا پیدا میشد گفت : اون با جکه . درسته ؟ با این حساب اون عاشق جکه
ناگهان خودم را روی صندلی صاف کردم و با ته مداد روی میزم زدم و گفتم : چی ؟
خدا رو شکر شانس آوردم همه به قدری مشغول شایعه پراکنی بودند که متوجه من نشدند
جک و همنجس گرایی ؟ اوه ، نه !
پس به این دلیل بود که موقع خداحافظی مرا نبوسید . او فقط میخواست من دوستش باشم . اگر او مرا به سون معرفی می کرد میبایست خونسردی ام را حفظ می کردم و ...
کارولین حیرت زده گفت : مگه جک هارپر همجنس گراس ؟
امی شانه ای بالا انداخت و گفت : حدس میزنم . چون زنی دور و برش نیست
اما سر و وضعش نشون نمیده
من هم وارد معرکه شدم و گفتم : گمان نکنم همجنس گرا باشه
آرتمس با لحنی تحکم آمیز گفت : نخیر اون همجنس گرا نیست
من شرح حال زندگیش رو در نیوزویک خوندم اون با زنی که مدیر کل شرکت کامپیوتری اوریجین سافت ور بود معاشرت می کرده و قبل از اونم چند صباحی با یه مانکن معروف بوده
خیالم حسابی راحت شد
خودم میدانستم که او همجنسگرا نیست
خوب الان با کسی مراوده داره ؟
خدا عالمه
کارولین با پوزخندی شرارت آمیز گفت : اون خیلی سکسیه . مگه نه ؟ بدم نمیاد باهاش دوست بشم
نیک گفت : درسته ، از لیموزنیش هم بدت نمیاد . آره ؟
آرتمس با لحنی خشک گفت : ظاهرا بعد از فوت پیت لیدلر اون با کسی معاشرت نداشته با این حساب خیال نمی کنم شانس و اقبالی نصیبت بشه
نیک با خنده گفت : آخ چه بدشانسی عظیمی
برای لحظه ای تصور کردم چه میشد اگر از جای خود بلند می شدم و می گفتم راستش من دیشب با جک هارپر شام خوردم آن وقت زبان همه شان قیچی میشد آه می کشیدند و نفس در سینه شان حبس میشد
اوه هزار سال سیاه حرف مرا باور نمی کردند . حتما میگفتند خیالاتی شده ام
با شنیدن صدای کارولین رشته ی افکارم قطع شد " سلام کانر "
کانر ؟ سرم را بالا کردم . او آنجا بود . بدون کلامی به سوی میز من آمد
اون آنجا چه کار می کرد ؟
راجع به من و جک چیزی فهمیده بود ؟
موهایم را عقب زدم . احساس اضطراب می کردم . چند مرتبه در ساختمان چشمم به او افتاده بود اما از وقتی از هم جدا شده بودیم این اولین رو درویی ما با هم بود
" سلام "
به سختی گفتم : سلام " سکوت برقرار شد "
ناگهان چشمم به فهرستی افتاد که نوشت بودم و روی میز ولو بود . خیلی عادی و راحت دستم را به سوی آن بردم آن را مچاله کردم و در سطل آشغال انداختم
دور و برما شایعه پراکنی در مورد جک و سون کمتر شد . میدانستم همه در دفتر کار حواسشان به ما دو نفر است . هر چند تظاهر می کردند سرشان به کار خودشان گرم است
و می دانستم که در این وسط چه شخصیتی دارم . من سلیطه ی سنگدلی بودم که بی دلیل با مردی دوست داشتنی و شایسته ترک مراوده کرده بودم
مساله این بود که هر وفت چشمم به کانر میافتاد یا حتی راجع به او فکر می کردم خودم احساس تقصیر و شرمندگی می کردم . احساس می کردم چیزی درون سینه ام سنگینی می کند . اما او مجبور بود قیافه ی آدمهای را به خود بگیرد که کشتی شان غرق شده بود . از آن نوع قیافه های حق به جانبی که تو احساسات مرا جریحه دار کردی وگرنه من آدم خوبی بودم و حالا هم می توانم تو را ببخشم
احساس کردم احساس تقصیرم از بین رفت و جای خود را به عصبانیت داد
بالاخره کانر به حرف آمد " اومدم بهت بگم قراره روز پیک نیک شرکت دو تایی با هم در غرفه ی پیم وظایفی داشته باشیم . البته زمانی که این برنامه ریزی انجام شد ما از هم جدا .... او حرفش را قطع کرد و قیافه ی ننه من غریبم به خود گرفت " به هر حال برای من مهم نیست که خودم به تنهایی این کار رو انجام بدم اگه دلت نخواد..
من آدمی نبودم که به او بگویم حتی برای نیم ساعت تحملش را ندارم . " از نظر من اشکالی نداره "
"بسیار خوب "
" بسیارخوب "
باز هم سکوت برقرار شد
من گفتم : پیراهن آبیه تو رو پیدا کردم اونو برات میارم
متشکرم مقداری از وسایل تو هم ...
نیک با قیافه ای شرورانه و چشمانی براق به سمت ما آمد و گفت : " دیشب تو رو با یه نفر دیدم "
ترس و وحشت وجودم را فرا گرفت . مرده شورت را ببرن .مرده شورت رو ببرن . باشه ... باشه ...اشکالی نداره . او به من نگاه نمی کرد . به کانر نگاه می کرد . کانر ذلیل مرده با کی بود ؟
کانر خیلی جدی گفت : با دوستم بودم
نیک گفت : مطمئنی ؟ از نظر من که از اون دوستای صمیمی هم بود
کانر که معذب به نظر می رسید گفت : نیک خفه شو . خیلی زوده که من بخوام فکر ... مگه نه اما ؟
به سختی گفتم : ا ... بله . صد در صد
اوه خداوندا