چسب نواری در اتاق جمیما را کندیم . لیزی در جایی که چسب بود علامت هایی زد. به محض باز کردن در لیزی گفت : هی ! صبر کن ! یه چسب دیگه هم این پایینه
او را در حال کندن چسب تماشا می کردم. " تو بایستی جاسوس می شدی "
پیشانی او در اثر تمرکز حواس چروک افتاده بود " بسیار خوب ، إما حتما حلقه های دیگه ای هم وجود داره "
من گفتم : روی کمد لباس هم چسب نواریه . هی نیگا کن
جمیما یک لیوان اب را طوری بالای کمد لباس قرار داده بود که به محض باز شدن در لیوان می افتاد و آدم خیس می شد
لیزی دستش را به سوی لیوان دراز کرد و گفت : ای لعنتی ، مرده شورت رو ببرن .
میدونی چیه شب قبل من به تمام تلفن هایی که برای اون شد جواب دادم اما اون حتی یه تشکر خشک و خالی هم ازم نکرد
لیزی صبر کرد تا من لیوان آب را صحیح و سالم روی زمین گذاشتم . سپس دستم را به سوی در کمد دراز کردم . حاضری ؟
" حاضرم "
لیزی نفسی عمیق کشید و سپس در کمد را باز کرد .ناگهای آژیری به صدا در آمد . او محکم در را بست .
" خدا مرگش بده چه جوری این کار رو کرده "
هنوز داره صدا میده . کاری کن خفه بشه . زود باش
نمیدونم چی کار کنم . احتمالا احتیاج به شماره رمز داره
هر دو کورمال کورمال در داخل کمد لباس به دنبال سویچ اژیر می گشتیم
من اینجا سوئیچی نمی بینم
ناگهان آژیر خاموش شد . هر دو نفس زنان به هم زل زدیم . پس از مکثی طولانی لیزی گفت : ظاهرا صدا اون بیرون از دزد گیر یه ماشین بوده
" اوه حق با توئه . همین طوره "
لیزی با دلهره دوباره در کمد را باز کرد . اما این دفعه صدایی نیامد
" بسیار خوب . دست به کار بشیم "
به محض باز شدن در کمد جمیما نفس در سینه مان حبس شد
" اوه خدایا "
کمد لباس او مانند گنجینه بود . لباسهای نو پر زرق و برق و خیلی تمیز و مرتب . پوشیده در کاور . از چوب لباسی اویزان بود . روی تک تک جعبه ها ی کفش عکسی فوری از هر کفشی چسبانده شده بود . تمام کمربندها مرتب در کمد آویزان بود . کیف ها در ردیفی صاف و مرتب روی قفسه ها چیده شده بود . از آخرین باری که از جمیما لباس قرض کرده بودم زمان زیادی گذشته بود اما به نظر می رسید از ان موقع تا حالا تمام لباسها و کیف و کفش هایش عوض شده بودند
به یاد درهم و برهمی کمد خودم افتادم
" اون حتما حداقل روزی یه ساعت وقت صرف میکنه تا کمد لباسش رو مرتب کنه
لیزی گفت : اون این کار رو می کنه . خودم دیدم
از شما چه پنهان لیزی از من بدتر بود . البته قصد و نیت بدی نداشت اما وقتی حسابی مشغول بررسی پرونده ای بود به طور کلی تمام لباسهای توی کمدش به روی صندلی اتاقش منتقل می شد و تمام انها در انجا روی هم تلنبار می شد
لیزی دستش را به سوی لباس سفید منجوق دوزی شده ای دراز کرد و گفت : خوب ! بانوی من امشب دوست دارین چی بپوشین ؟
********