خدایا این دفعه در فکر چه نقشه ایی بود ؟ اما جرات پرسیدن نداشتم . جک بدون اینکه کلمه ای حرف بزند همراه من به انتهای راهرو آمد و سپس سوار آسانسور شدیم . او دکمه ی طبقه ی نهم را فشار داد . بعد از دو ثانیه که آسانسور به سمت پایین رفت او دکمه ی اضطراری آسانسور را فشار داد و آن را متوقف کرد . بالاخره نگاهی به من انداخت و گفت : ازقرار معلوم تنها آدمای عاقل این ساختمون من و توایم ، درسته ؟
" اووووم "
حالت صورت او حاکی از شک بود . " چه بلایی بر سر غریزه و شم آدما اومده ؟ " به نشانه ی افسوس سرش را تکان داد . این روزها مردم قدرت تشخیص عقاید خوب و بدشون رو هم دست از دست دادن . تخمدان . تخمدان های لعنتی !
دست خودم نبود . او لغت تخمدان را با لحنی خنده دار بیان کرد . نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . برای لحظه ای جک مات و مبهوت شد ولی ناگهان خودش هم زد زیر خنده . وقتی او می خندید بینی اش مثل بینی نوزادها رو به بالا می رفت که این حالت وضعیت را به مراتب خنده دار تر می کرد
اوه ، خدایا ، راستی راستی داشتم میخندیدم . دنده هایم از شدت خنده درد گرفته بود . هر بار که به جک نگاه میکردم بیتشر خنده ام می گرفت . وای خدا آب بینی ام هم که راه افتاده بود . دستمال هم نداشتم تا ... مجبور بودم توی عکس تخمدان ها فین کنم ...
اما تو چرا با این مرد هستی ؟
در حال خنده سرم را بالا کردم و پرسیدم چی ؟
ناگهان متوجه شدم که جک با قیافه ای نامفهوم نگاهم میکند . او تکرار کرد : چرا تو با این مرد هستی ؟
موهایم را از دور و بر صورتم کنار زدم . منظورتون چیه ؟
" کانر مارتین رو می گم . اون در زندگی تو رو شاد نمی کنه . تو رو راضی نگه نمی داره "
برای لحظه ای خیال کردم عوضی شنیده ام . چه کسی این حرف را زده ؟
من کانر رو حسابی شناخته ام . توی جلسه ها باهاش بودم . متوجه ذهنیتش شده م . اون آدم خوبیه . اما تو به آدمی نیاز داری که ازخوب هم خوب تر باشه .
او نگاهی طولانی و زیر کانه به من انداخت .
" حدس میزنم تو واقعا دلت نمیخواد با اون همخونه بشی اما درضمن می ترسی از این کار اجتناب کنی "
حسابی از کوره در رفتم . او با چه جراتی ذهن مرا خوانده بود و ... البته که میخواستم با کانر همخانه شوم
با لحنی جدی گفتم : راستش شما حسابی در اشتباهین . من برای رسیدن اون روز مشتاقم . در حقیقت ... پشت میزم که بودم فکر کردم چقدر بی تابم
جک سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت : تو به کسی احتیاج داری که برات انگیزه ایجاد کنه . کسی که تو رو به ذوق و شوق بندازه
نگاهی غضبناک به او کردم و گفتم : قبلا هم گفتم حرفهایی که توی هواپیما زدم از روی قصد و منظور نبود . وقتی شما ما دو تا رو توی اتاق آرشیو پیدا کردین ... میخواین حدس بزنین چی کار می کردیم ؟
جک گفت : لازم به توضیح نیست . خودم فهمیدم چی کار می کردین . خلاصه به ات بگم تو میخواستی هر طور شده به زندگیت چاشنی عشق اضافه کنی
با لحنی خشمگین گفتم : اصلا هم تلاش نمی کردم چاشنی عشق به ... صرفا یه عشق و علاقه ی آنی بود که ..
" پس معذرت میخوام . اشتباه کردم "
دست به سینه ایستادم و گفتم : بگذریم . چرا براتون مهمه ؟ به حال شما چه فرقی میکنه که من خوشحال باشم یا نباشم ؟
سکوتی برقرار شد و متوجه شدم که نفس نفس میزنم . چشمانم به چشمان سیاه او افتاد . ولی ناگهان نگاهم را بر گرفتم .
جک گفت : منم همین سوال رو از خودم کردم . شاید دلیلش تجربه ی فوق العاده ی پروازی باشه که با هم داشتیم . و شاید هم برای اینکه تو در این شرکت تنها کسی هستی که برام فیلم بازی نکردی
اگر چاره داشتم جوابی دندان شکن به او میدادم
او اضافه کرد : و شاید هم برای این باشه که تو منو میخندونی
تعجب کردم . او را میخنداندم ؟
جک حرفش را ادامه داد : منظورم از حرفی که زدم ... اینه که احساس می کنم تو دوستم هستی و برای من خیلی مهمه که چه بلایی بر دوستام بیاد
گفتم : اوه ، و بینی ام را مالیدم
سر زبانم بود بگویم من هم احساس می کنم دوست او هستم . که گفت : علاوه بر این هر کسی که فیلم وودی آلن رو خط به خط حفظ کنه . یه بازنده ی تمام عیاره
احساس کردم به نیابت از جانب کانر سراپا خشم شده ام " شما در این مورد هیچی نمی دونین . ای کاش توی اون هواپیمای لعنتی پهلوی شما نشسته بودم که حالا دائم به من سرکوفت بزنین ...و طوری رفتار کنین که انگار بهتر از هر کس دیگه ای منو می شناسین "
او فوری گفت : شاید این طور باشه
چی ؟
شاید بهتر از هر کس دیگه ای تو رو بشناسم
دچار خشم و در عین حال شادی شدم . انگار در حال بازی تنیس یا رقص بودیم . اما با لحنی تند و کوبنده گفتم : شما به هیچ وجه بهتر از دیگران منو نمی شناسین
به هر حال میدونم که تو و کانر با هم سرانجامی ندارین
شما نمی دونین
بله ، می دونم
نمی دونین
او خنده اش گرفت و گفت : میدونم
نه نمی دونین ، حالا که خیلی دلتون میخواد بدونین باید بگم من و کانر بالاخره با هم ازدواج می کنیم
جک طوری به من نگاه کرد که انگار خنده دارترین حرف دنیا را زده بودم .
" ازدواج با کانر ؟ "
بله ، چرا نه ؟ اون قد بلند ، خوش تیپ . مهربونه و خیلی هم .... اون ... به تته پته افتادم . به هر حال این زندگی خصوصی منه . شماهم رییسم هستین و فقط هفته ی پیش با من اشنا شدین . راستش رو بخواین زندگی خصوصیم هیچ ربطی به شما نداره !
خنده ی جک محو شد . انگار من به او سیلی زده بودم . چند لحظه ای حرفی نزد . سپس قدمی به عقب رفت . دکمه ی آسانسور را فشار داد و گفت : حق با توئه . زندگی خصوصی تو هیچ ربطی به من نداره . من بیشتر از حد ... ازت معذرت میخوام
احساس پشیمانی کردم .. من .. من منظورم این نبود که ....
او چند لحظه ای به کف آسانسور خیره شد . بعدش سرش را بالا کرد و گفت : نه حق با توئه . من فردا به امریکا بر می گردم . به هر حال از دیدنت خوشحال شدم . بابت کمک هایی که کردی ازت متشکرم
" راستی امشب تو رو در مهمونی شرکت می بینم ؟ "
گفتم : من .... نمی دونم
فضای شاد آنجا از بین رفت . خیلی بد شد . پرونده ها را محکم به سینه ام چسباندم . جک حالتی بی اعتنا به خود گرفت . خیلی دلم میخواست حرفی بزنم و وضعیت را به حالت اول برگردانم اما هیچ کلمه ای به ذهنم نرسید
به طبقه ی نهم رسیدیدم و در باز شد
جک گفت : به نظرم از اینجا به بعد خودم بتونم پرونده ها رو ببرم . دلیل اینکه خواستم با من بیای این بود که همصحبتم باشی
شرمنده و خجالت زده پرونده ها را به دستش دادم
او با لحنی خشک ورسمی گفت : بسیار خوب. .. به هر حال اگه نتونستم تو رو ببینم همینجا ازت خداحافظی می کنم . و واقعا از دیدنت خوشحال شدم .
چشم در چشم شدیم . قیافه ی او کمی مهربان و صمیمی شد . " خیلی از دیدنت خوشحال شدم . جدی میگم "
منم همین طور
دلم نمیخواست برود . دلم میخواست او را به نوشیدنی دعوت می کردم . دلم میخواست دستش را محکم می گرفتم و می گفتم : نرو نرو . دلم نمیخواست او از کنارم برود . خدایا چه مرگم شده بود ؟
موقع دست دادن با او به سختی خودم را کنترل کردم و گفتم :" سفرتون بخیر باشه " سپس او روی پاشنه ی پا چرخید و به انتهای راهرو رفت
دهانم را باز کردم تا صدایش کنم اما به او چه می گفتم ؟ او فردا صبح با هواپیما به سر خانه و زندگی خودش میرفت و من همینجا می ماندم و مثل سابق به زندگی ام ادامه می دادم
*******