پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:53 AMوقتی وارد خانه شدم لیزی با کت و دامن شیک و بلوز سفیدش که معلوم بود تازه از دادگاه امده است دو زانو روی زمین نشسته بود و به جمیما کمک می کرد تا تنگ ترین لباس جیری را که در عمرم دیده بودم به تن کند
کیفم را زمین گذاشتم .
اوه ، چه منظره ی بدیعی !
لیزی نفس زنان گفت : بالاخره موفق شدم .سپس از روی زمین بلند شد . خوب با هر جان کندنی بود زیپ رو بالا کشیدم . بگو ببینم حالا می تونی نفس بکشی ؟
جمیما در ان لباس یک ذره هم نمی توانست جم بخورد. من و لیزی نظری اجمالی به یکدیگر انداختیم
لیزی با دلهره از جمیما پرسید : جمیما می تونی نفس بکشی ؟
بالاخره جمیما صمیمانه گفت : ای ، ولی اشکالی نداره . آهسته آهسته با بدنی شق و رق و لق لق زنان به سوی کیف مارک لویی ویتان خود که روی صندلی بود رفت . پوست بدنش برنزه بود و موهای بور لختی داشت . طرز آرایش او بی عیب و نقص بود
لیزی از او سوال کرد : امروز سر کار رفتی ؟
جمیما نگاهی ملامت بار به او کرد و گفت : البته ، تا ساعت سه سر کار بودم
خوب ، کار و کاسبی امروزت چطور بود ؟
جمیما بریده بریده حرف میزد " خدا رو شکر ، یه نقاشی هفتاد و پنج هزار پوندی فروختم و این لباس تنم هم کمیسیون منه
من پرسیدم : جمیما ، اگه بخوای بری توالت با این لباس چه خاکی تو سرت می کنی ؟
لیزی پوزخندی زد و گفت : و یا بخوای بری خونه ی دوست پسرت ؟
جمیما با هول و هراس گفت : امکان نداره . تازه این دومین قرار ملاقاتمونه ! مامانم همیشه می گفت ... نفس جمیما بند آمد میگفت اگه میخوای حلقه ی ازدواج بره توی انگشتت این راهش نیست
الگوی جمیما مادرش بود ؛ او از جمیما بلندتر و لاغرتر بود و انگشتری الماس ده و نیم قیراطی به انگشت داشت
از نظر جمیما مادرش خدا بود . زندگی با جمیما باعث شده بود که ما با نظریات مادرش در مورد هر موضوعی از جمله خالکوبی ، همجنس گرایی و پوشیدن لباس شب دکلته در مراسم بنیادهای نیکوکاری آشنا شویم
لیزی به او سیخونک زد و گفت : اگه یهو دلت خواست با دوست پسرت ....
من هم وارد معرکه شدم . " اگه بخواد توی تاکسی با تو .... ؟ "
جمیما گفت : اون از این جور آدم ها نیست ! راستش معاون اول وزیر داراییه
چشمم به لیزی افتاد و نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . لیزی با قیافه ی ساختگی گفت: اما نخند ، معاون اول بودن که اشکالی نداره اون همیشه می تونه به درجات بالاتر برسه
جمیما با دلخوری گفت: اوه ، هاهاها ، چه خنده دار . حالا ببین یه روز اون لقب لردی می گیره . به نظرم اون موقع دیگه نیشتون باز نمیشه
لیزی گفت : نمیریم و ببینیم و ناگهان به جمیما که کنار صندلی ایستاده بود و با تلاش و بدبختی سعی می کرد کیفش را بر دارد زل زد .
" اوه ، خداجون تو حتی نمی تونی کیفت رو برداری "
جمیما آخرین تلاشش را کرد و با زحمت دولا شد و گفت : می تونم ! البته که می تونم ، ایناهاش . ببین ! او پیروزمندانه تسمه ی کیف را روی شانه اش انداخت . دیدی تونستم ؟
لیزی با حالتی آب زیرکاه پرسید : اگه اون به ات پیشنهاد رقص بده چی ؟ اون وقت چه خاکی به سرت می کنی ؟
یکهو صورت جمیما پراز هول و هراس شد و با لحنی سرزنش آمیز گفت : نه اون این کار رو نمی کنه . مردهای انگلیسی هرگز پیشنهاد رقص نمیدن
" چه نکته جالبی ؛ خوش بگذره "
وقتی جمیما از در بیرون رفت من هم مشغول تماشای تلویزیون شدم . برنامه ی سیندی بلین با عنوان میخواهم به پدر دوقلوهایم پیشنهاد ازدواج بدهم . تازه شروع شده بود با خیال راحت روی مبل لم دادم
گفتم : هی لیز ، برنامه ی مورد علاقه ت
هر وقت من این برنامه را تماشا می کردم لیزی از من انتقاد می کرد . عقیده داشت در این برنامه فقط زن ها خوار و خفیف می شوند و او راهش را می کشید و می رفت و به کارهای خودش می رسید ( البته به محض اینکه دم در اتاقش می رسید همانجا می ایستاد و برنامه را از همانجا تماشا می کرد )
اما لیزی حرف مرا نشنید . از قیافه اش معلوم بود حواسش جایی دیگر است . ناگهان گفت : شرطی ! البته ! چرا من انقدر خنگم
او در زیر کاناپه دنبال چیزی می گشت بالاخره چند تا جدول روزنامه های قدیمی را از زیر ان بیرون کشید و مشغول گشتن در لابلای انها شد
در حقیقت از انجا که لیزی به عنوان وکیلی درجه یک زیاد از قدرت تفکرش استفاده نمیکرد بیشتر اوقات را به حل جدول بازی شطرنج و حل معما میگذراند . اگر او نمیتوانست معمایی را حل کند ان را دور نمی انداخت . آن را نگه میداشت بعد از دو سه ماه که جوابی ناگهانی به ذهنش می رسید از خوب بیخود میشد و به سراغ آنها میرفت و بابت پیدا کردن آخرین لغت هم چقدر ذوق میکرد و بالا و پایین می پرید
لیزی دوست قدیمی من بود . واقعا دوستش داشتم اما گاهی اصلا از حرکات او سر در نمی آوردم
همان طور که مینوشت گفتم : این چیه ؟ جدول سال 1993 ؟
لیزی اصلا حواسش به من نبود . گفت : آهان . ها ها ، خوب برنامه ی امشب تو چیه ؟
من که به تلویزیون زل زده بودم گفتم : می بینی که دارم برنامه ی سیندی رو تماشا می کنم هیچ تفریحی بهتر از این نمیشه
اوه بسیار خوب ، حالا بگو ببینم دلت میخواد ......
او داخل کیفش را گشت و آهسته جا کلیدی بزرگ و زنگ زده ای را که کلیدی با علامت " ییل " به آن وصل بود بیرون آورد
من ناگهان متوجه شدم و گفتم : این چیه ؟ نه بابا ؟
آره ، درست حدس زدی
اوه خدایا لیزی
لیزی گل از گلش شکفت و گفت : معرکه س ، مگه نه ؟
کلیدی که لیزی در دست داشت با حال ترین کلید دنیا بود . این کلید در باشگاه خصوصی کلرکن ویل را باز میکرد ورود به آن تقریبا غیر ممکن بود مگر کسی که عضو انجمن موسسان باشگاه بود
لیزی ، تو محشری
کلید را از دستش گرفتم و مات و مبهوت به آن نگاه کردم اما هیچ چیزی روی آن نبود . نه اسمی نه نشانی نه علامتی . هیچ چیز ، در واقع آن کلید مرا به یاد کلید اتاقک کنار حیاط پدرم انداخت که ماشین چمن زنی و ابزار باغبانی را در آن میگذاشت .
سرم را بالا کردم
از قرار معلوم مدونا هم باید عضو اونجا باشه و جود لا هنرپیشه ی تو دل بروی فیلم ایست اندرز ... و اصلا باورت میشه دور میزی بشینی و در حال گفتگو با تمام افراد معروف و هنرپیشه ها و مانکن ها باشی
لحظه ای سکوت برقرارشد و هر دو به فکر فرو رفتیم
لیزی گفت : خوب ، پاشو آماده شو . راه بیفت بریم
خونسرد و بی خیال گفتم : چرا نشم
زیاد طول نکشید . خیلی فوری و فوتی موهایم را شستم . به هر حال قرار بود این کار را انجام دهم . شلوار جین هم پوشیدم
و بد نبود خیلی سریع ماسک تقویتی هم به صورتم می مالیدم
یک ساعت بعد لیزی که شلوار جین و بلوز سیاه چسبانی به تن داشت با کفش پاشنه بلند مارک برتی که همیشه با پوشیدن آن پاهایش تاول میزد دم در اتاقم آمد
پرسید : نظرت چیه ؟ راستش آنقدرها هم خودمو شیک و پیک نکردم
من در حالیکه به لایه ی دوم لاک ناخنم فوت می کردم گفتم : منم همین طور
منظورم اینه که شب استراحته . امشب حال و حوصله ندارم زیادی آرایش کنم . سرم را بالا کردم . " مژه مصنوعی گذاشتی ؟ "
نه ! منظورم اینه که ... آره ولی قرار نبود تو بفهمی ... چون اینا خیلی طبیعی هستن . او به سمت آیینه رفت و پلکی زد . راستی این مژه ها خیلی معلومه ؟
با لحنی قانع کننده گفتم : نه ، و بعد سراغ رژ گونه ام رفتم . وقتی دوباره سرم را بالا کردم لیزی به شانه ام خیره شده بود
این چیه ؟
معصومانه گفتم : چی ؟ و دستم را روی برچسبی الماس نما به شکل قلب که سر شانه ام چسبانده بودم گذاشتم اوه اینو میگی ؟
" بله ، این چسبه دیگه . چسب الماس نما ! فکر کردم برای تفنن اینو بچسبونم "
سپس تاپ چسبانم را پوشیدم و چکمه های جیر نوک تیزم را که سال پیش از فروشگاه سوریدر خریده بودم به پا کردم البته روی ان کمی ساییدگی داشت ولی زیاد پیدا نبود
وقتی جلوی آیینه کنار لیزی ایستادم او گفت : خیال نمی کنی زیادی به خودمون رسیدیم ؟ راستی اگه اونا جین پوشیده باشن چی ؟
خودمون هم که جین پوشیدیم
اما اگه اونا پلوورهای گل و گشاد پوشیده باشن ما خیلی کنف میشیم
لیزی همیشه در مورد لباس پوشیدن آدمها خیلی کج خیال بود . وقتی برای اولین بار میخواست به جشن کریسمس وکلا برود نمی دانست منظور از لباس رسمی همان لباس شب بلند یا تاپ منجوق دوزی شده است و مرا مجبور کرد با ساکی دستی محتوی شش دست لباس مختلف بیرون در بایستم تا او به محض خبردارشدن از شیوه ی لباس پوشیدن دیگران لباسش را عوض کند
خیالت راحت باشه . اونا پلوور گل و گشاد نمی پوشن . راه بیفت بریم
لیزی نگاهی به ساعتش کرد . نمیشه بریم خیلی زوده
چرا می تونیم سر راه به یه مهمونی دیگه ی آدمای معروف سرمیزنیم و چیزی می نوشیم
لیزی شاد و شنگول شد .
اوه ، باشه . خیلی باحاله پس راه بیفت
******