ساختمان پنتر ساختمانی شیشه ای و فولادی بزرگی در خیابان فرینگدن بود . همان طور که از پله های گرانیتی کمرنگی بالا می رفتیم که تصویر پلنگ سیاه در حال پرش روی آن نقش بسته بود کمی احساس دلهره به من دست داد .
راجع به جلسه ی گلن اویل به پل چه می گفتم ؟
بسیارخوب ؛ میبایست کاملا رو راست و صادق می بودم . بدون گفتن حقیقت ...
صدای کتی رشته ی افکارم را پاره کرد . هی اونجا رو نیگا کن
نگاه او را دنبال کردم . از پشت شیشه ی جلوی ساختمان متوجه شلوغی و همهمه ای در سرسرا شدم . عادی نبود . چه خبر شده بود ؟
خدایا جایی اتش گرفته بود ؟
وقتی من و کتی در شیشه ای چرخان سنگین را فشار دادیم . هاج و واج به هم نگاه کردیم . درهمه جا جنجال و غوغایی بر پا بود. عده ای تند تند از این ور به اون ور می رفتند . کسی نرده های برنجی را برق می انداخت . یک نفر دیگر گیاهان مصنوعی را تمیز می کرد . سیرل که مدیر ارشد اداره بود مردم را به داخل اسانسور هل می داد
سیرل با لحنی عصبی گفت : خواهش می کنم به اتاقهامون برگردین . کسی حق نداره توی سرسرا ول بگرده . همگی باید پشت میزهاتون باشین . چیز دیدنی که در اینجا وجود نداره برین پشت میزهاتون
من از دیو نگهبان امنیتی آنجا که به دیوار تکیه داده بود و طبق معمول فنجانی چای در دست داشت . پرسیدم چه خبر شده ؟
او جرعه ای چای نوشید و پوزخندی زد و گفت : قراره جک هارپر از اینجا دیدن کنه
هر دو بر و بر به او نگاه کردیم . چی ؟
امروز
جدی میگی ؟
در دنیای شرکت پنتر دیدار جک هارپر به منزله ی دیدار پاپ بود . جک هارپر یکی از موسسان شرکت پنتر بود . او پنتر کولا را اختراع کرده بود . این را از این جهت می دانستم که هزاران بار اگهی های مربوط به او را تایپ کرده بودم :
در سال 1987 جک هارپر جوان و پر جنب و جوش همراه با شریکش پیت لیدلر شرکت نوشابه ی زوت را خرید و زوتاکولا را تحت نام پنتر کولا با بسته بندی جدید وارد بازار کرد . شعار آنها این بود : " درنگ نکن " آنها با این کار تاریخ جدیدی در دنیای بازاریابی به وجود آوردند.
پس بیخود که سیرل این همه هیاهو به راه انداخته بود
دیو نگاهی به ساعتش کرد و گفت : تا پنج دقیقه ی دیگه سر و کله اش پیدا می شه
کتی گفت : اما .. اما چطوری ؟ منظورم اینه که یهو همین طوری ...
چشمان دیو برقی زد . از قرار معلوم او از اول صبح همین حرف را به همه زده و حسابی کیف کرده بود ." اون می خواد نگاهی به کسب و کار شرکتش در انگلیس بندازه "
جین از بخش حسابداری پشت سر ما بود و به حرفهمایمان گوش می داد . جلو آمد و گفت : خیال میکردم اون دیگه به کسب و کار علاقمند نیست. خیال می کردم از وقتی پیت لیدلر قوت کرده اون اندوهگین و منزوی شده . قرار بود مدتی خودشو از این حرفه دور نگه داره ، درسته ؟ مثلا به مزرعه ش بره یا کاری دیگه کنه
کتی خاطر نشان کرد : این قضیه مربوط به یه سال پیش بود . شاید حالاحالش بهترشده باشه ؟
جین با لحنی مردد گفت : شاید هم قصد فروش اینجا رو داشته باشه
دیو گفت : و اما نظریه ی من " همه ی ما سرمان را دولا کردیم تا بهتر بشنویم " اینه که میخواد ببینه آیا شرکت به حد کافی برق میزنه یا نه . سپس سرش را به سمت سیرل تکان داد و همه خندیدیم
سیرل سریکی داد میزد : حواست باشه . شاخه ها رو نشکنی . سپس سرش را بالا کرد : شما ها هنوز اینجا چیکار می کنین ؟
کتی گفت : هیچی . داشتیم به اتاقمون می رفتیم
و همگی به سمت پله ها به راه افتادیم . من هر روز از پله ها بالا می رفتم . چون نمیخواستم زحمت رفتن به باشگاه بدن سازی را به خودم بدهم خوشبختانه بخش بازاریابی در طبقه اول بود . درست به پاگرد پله رسیده بودیم که جین خبر داد اوه ، خداجون اوناهاش خودشه
درست در جلوی در شیشه ای لیموزینی توقف کرد . در همان موقع در اسانسور انتهای سرسرا باز شد و گراهام هیلینگدون مدیر عامل ارشد و مدیر امور اجرایی و شش نفر دیگر که همگی کت وشلواری تیره و بی عیب و نقص پوشیده بودند از آن بیرون آمدند
سیرل اهسته به نظافتچی بینوایی که در سرسرا بود گفت : بسه دیگه ؛ برو ، زود از اینجا برو
وقتی در لیموزین باز شد ما سه نفر مثل بچه ها با چشمان از حدقه در امده ایستاده بودیم . لحظه ای بعد مردی مو بور با کت و شلوار سورمه ای از ان بیرون آمد. عینک دودی به چشم زده ، دستکش چرمی سیاهی پوشیده بود و کیف دستی تیتانیوم در دست داشت
گراهام هیلینگدون و بقیه ی افراد بیرون روی پله ها صف کشیده بودند . آنها یکی یکی با او دست دادندو سپس او را به داخل ساختمان که سیرل در انجا منتظرشان بود راهنمایی کردند . مرد مو بور از زیر عینک به سرسرا نگاهی انداخت . سپس دستی روی کتش کشیده تا گرد و خاک آن را پاک کند
سیرل چاپلوسانه گفت : به شرکت پنتر در انگلیس خوش اومدین .امیدوارم سفر به تون خوش گذشته باشه
مرد با لهجه ای امریکایی گفت : بد نبود . متشکرم
کتی زیر لب گفت : هی نیگا کن ، کنی بیرون ساختمان گیر افتاده . " کنی دیوی یکی از طراحان روی پله ها ی بیرون ساختمان با شلوار جین و کفش مخصوص بیسبال پرسه می زد . تردید داشت که به داخل بیاید . یک دستش را روی در گذاشت . بعد کمی عقب رفت و باز به در نزدیک شد و با شک و تردید به داخل سرک کشید "
سیرل گفت : بیا تو و سپس با لبخندی شماتت بار در را باز کرد . یکی ازطراحان ما کنی دیوی تو بایستی ده دقیقه پیش اینجا بودی کنی ! به هر حال مهم نیست
او کنی را که مات و مبهوت شده بود به سوی آسانسور هل داد . بعد سرش را بالا کرد و تا چشمش به ما افتاد از روی خشم و غضب با اشاره ی دست به حالت چخ چخ ما را دور کرد
کتی گفت : راه بیفت بریم . سعی کردیم جلوی خنده مان را بگیریم . و هر سه با عجله از پله ها بالا رفتیم .
************