حدود نیم ساعتی طول کشید تا از خانه کانر در میدا ویل به خانه ی خودم در ایزلنگتن رفتم . به محض اینکه در را باز کردم لیزی را دیدم که روی مبل نشسته و دورو برش یک خروار کاغذ پخش و پلا کرده و از شدت تمرکز حواس قیافه اش توی هم رفته است
لیزی خیلی زیاد کار می کرد . وقتی در مورد پرونده ای کار می کرد چند روزی در خانه میماند و مدارک تکنیکی مختلف را مطالعه می کرد و یادداشت بر می داشت من یاد گرفته بودم وقتی او در چنین موقعیتی است هرگز چیزی را دور نیندازم . این هم برای من تجربه ای شده بود چرا که یک روز قوطی خالی کورن فلکسی را دور انداختم که روی ان با خط خرچنگ قورباغه چیزهایی نوشته شده بود و بعدا معلوم شد آن دست نوشته سخنرانی جلسه ی افتتاحیه او بوده است
دلسوزانه سوال کردم : در مورد چی کار می کنی ؟ همون پرونده ی کلاهبردای کذاییه ؟
بیشتر پرونده های لیزی مربوط به کلاهبرداری و شرکت های برون مرزی و این جور مسائل بود . راستش کاری خشک و بی روح بود او می گفت از حرفه ی خودش لذت می برد اما گاهی هم خسته و کوفته می شد که کمی ناراحت کننده بود زیرا وقتی دبیرستان می رفتیم او جنبه های خلاقانه مسایل را ترجیح میداد . خیال می کردم او دوست دارد وارد دنیای هنر شود
به هر حال پدر و مادرش هرگز به او اجازه ندادند هنرمند شود یک بار به پدرش گفته بود دلش می خواهد نقاش شود و پدرش نطقی غرا برای او کرده بود که این کار پول در بیار نیست و آخر و عاقبت هم از .گرسنگی هلاک می شود و اگر لیزی دنبال این حرفه برود او هیج کمکی به اش نخواد کرد .طلفکی لیزی هیچ اختیاری از خودش نداشت منظورم این است که او فقط هفت سالش بود
لیزی گفت : نه ، پرونده نیست یه مقاله س و مجله ی پر زرق و برق را بالا گرفت . کمی خجالت زده به نظر می رسید " توی مجله نوشته که از زمان کلئوپاترا تا به حال معیار زیبایی عوض نشده و فقط از یه راه می شه فهمید کسی چقدر زیباست و اونم از طریق عملیه . تو تمام مقیاسها رو ..."
علاقمندانه گفتم : بسیار خوب . نمره ی زیبایی تو چنده ؟
دارم حساب می کنم . او دو مرتبه با قیافه ی درهم به صفحه ی مجله نگاه کرد . خوب پنجاه و سه ... منهای بیست ... میشه ... اوه .. خدایا ! نا امیدانه به صفحه زل زد . من فقط سی و سه امتیاز آوردم .
از چند تا ؟
از صد . سی و سه از صد !
اوه ، لیزی اینکه خیلی مزخرفه
لیزی با لحنی جدی گفت : می دونم . من زشتم . خودم می دونستم . می دونی چیه ؟ در عمرم به طور پنهانی می دونستم که .. اما ....
نه ! سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم . منظورم اینه که مجله مزخرفه ! کسی نمی تونه زیبایی رو با یه سری ارقام و ضرایب اندازه گیری کنه . به خودت نگاه کن
لیزی دختری بلند قد و لاغر اندام بود . او درشت ترین چشمان خاکستری دنیا و رنگ پریده ترین و درخشان ترین پوست را داشت . راستش دختری جذاب بود . هر چند در این اواخر مدل موی او افتضاح بود . منظورم اینه که تو کدوم رو باور می کنی ؟ آییینه رو یا مقاله ی مزخرف مجله رو ؟
لیزی قاطعانه گفت : مقاله ی مزخرف مجله رو
می دانستم لیزی آنقدرها هم جدی نمی گوید . از ماه پیش که دوست پسرش سیمون او را ترک کرده بود لیزی اعتماد به نفسش را از دست داده بود . راستش من خیلی نگرانش بودم
نکته ی جالب توجه این بود که او در دادگاه از اعتماد به نفس زیادی برخوردار بود . در حقیقت اسم مستعار او روت ویتر ( سگ مو کوتاه و سیاه ) بود . اخرین بار که او را در دادگاه دیده بودم ادمی شیاد می خواست قضیه را طوری جلوه دهد که ثابت کند خبر نداشته کار خلاف انجام داده و تقصیر کامپیوترش بوده است و لیزی کاملا او را شکست داده بود بعد هم یکی از وکلای مدافع مرتکب خطایی فنی شد که لیزی او را هم سر جای خود نشاند
اما هفته ی پیش او با مردی قرار ملاقات گذاشت و آن مرد پس از نیم ساعت عذر و بهانه ای اورد و پی کارش رفت . وقتی او به خانه آمد سفت و سخت معتقد بود که به علت پاهایش بوده که ان مرد او را ترک کرده زیرا موقع رفتن به پاهای او نگاه می کرده است
همخانه ی دیگرمان جمیما تلوتلو خوران با کفشهای پاشه بلندش وارد شد و گفت : این همون آزمایش زیبایی طلاییه ؟
جیمیما شلوار جین صورتی کمرنگ و بلوز چسبان سفیدی به تن داشت و طبق معمول حسابی به خودش رسیده و در آزمایش مجله برنده شده بود . از جنبه ی تئوری جمیما شاغل بوده و در گالری خیابان باند کار می کرد اما تنها کاری که می کرد اپیلاسیون ، زیر ابرو برداشتن ، ماساژ و قرار ملاقات گذاشتن با مدیران بانک بود . شب قبل از اینکه به آنها جواب مثبت بدهد ته و توی میزان حقوقشان را در می اورد
هر طور بود جمیما کنار می امدم . او عادت داشت تمام جملاتش را با اگر بخواهی ... شروع کند . مثلا اگر نشانی اس دبلیوتری را بخواهی یا اگر بخواهی به عنوان بهترین میزبان مهمانی شام معروف شوی
علاوه بر این از نظر جمیما بهترین میزبان مهمانی شام یعنی دعوت کردن عده ی زیادی از دوستان پولدار ، استخدام آشپز و پختن کلی غذای خوشمزه و وانمود کردن به اینکه تمام غذاها را خودش درست کرده ، فرستادن همخانه هانمی ننیش یعنی من و لیزی به سینما و دلخور کردن انها اگر جرات پیدا کنند و نصفه شب به خانه برگردند و برای خودشان شیر و شکلات داغ درست کنند
جمیما کیف صورتی مارک لویی ویتان خود را که هدیه ای بود از طرف پدرش به مناسبت دلداری او بعد از شکست عشقی برداشت و گفت : من این آزمایش را انجام دادم
در نظر داشته باشید که طرف یک قایق داشت و بنابراین می توان گفت که احتمالا این شکست قلب او را شکسته است
لیزی گفت : نمره ت چند بود ؟
هشتادو نه
جمیما یک خروار عطر به خودش پاشید ، موهای سیاه بلندش را حرکتی دادو در آیینه لبخندی تحویل خودش داد
خوب ! إما ، راسته که تو میخوای بری با کانر زندگی کنی ؟
بشدت جا خوردم . از کجا فهمیدی ؟
نقل هر مجلسییه . امروز صبح که اندرو زنگ زد به راپز تا راجع به کریکت حرف بزنه اینو به اش گفت
لیزی ناباورانه گفت : تو میخوای بری با کانر زندگی کنی ؟ چرا به من نگفته بودی ؟
میخواستم بگم ، فوق العاده نیست ؟
جمیما سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت :کار بدیه ، إما ! ترفند خیلی خیلی بدیه
لیزی چشمانش را چرخاند و گفت : ترفند ؟ جمیما، اونا با هم ارتباط دارن ، شطرنج که بازی نمی کنن
جمیما در حال ریمل زدن به مژه هایش تشر زد ." خوب ارتباط مثل بازی شطرنجه . مامانم میگه تو همیشه باید جلوت رو نگاه کنی . باید مدبرانه برنامه ریزی کنی . اگر حرکتت اشتباه باشه دمار از روزگارت در میاد"
لیزی گفت : چرت و پرته ! رابطه به معنی همفکریه و اینکه یارهای جون جونی همدیگه رو پیدا کرده ن
جمیما با لحنی تحقیرامیز گفت : یارهای جون جونی ؛ بعد به من نگاه کرد . إما فقط یادت باشه اگه میخوای انگشتر ازدواج بره توی انگشتت با کانر همخونه نشو
سپس او چشمانش را به سوی عکسی از خودش و پرنس ویلیام که در مسابقه ی چوگان به نفع مستمندان گرفته شده بود ، چرخاند
لیزی گفت : هنوز هم چشم و دلت دنبال خاندان سلطنتیه ؟ جمیما پرنس ویلیام چند سال از تو کوچکتره ؟
او با تشر گفت : خل بازی در نیار لیزی . گاهی تو حسابی بچه میشی
من گفتم : به هر حال من که دلم نمی خواد انگشتر ازدواج بره توی انگشتم
جمیما ابروان هلالی اش را بالا داد و گفت : حیونکی ندید بدید و کیفش را برداشت
سپس چشمانش را تنگ کرد و پرسید : کدومتون دوباره ژاکت منو برداشتین ؟
در اتاق سکوت حکمفرما شد
من بی شیله و پیله گفتم : من که برنداشتم
لیزی در حال ورق زدن صفحه ای گفت : من حتی نمی دونم منظورت کدوم ژاکته
نتوانستم به لیزی نگاه کنم . مطمئن بودم دو شب قبل ژاکت را تن لیزی دیده بودم
چشمان آبی جمیما مثل صفحه ی رادار روی ما دو نفر می چرخید . گفت : چون دستای من ظریفه دلم نمی خواد آستین ژاکتم گشاد بشه . خیال هم نکنی متوجه نشدم . خیلی هم زود فهمیدم
به محض اینکه جمیما از خانه بیرون رفت . من و لیزی به هم نگاه کردیم
لیزی گفت : بخشکی شانس . می دونی چیه ؟ ژاکتش رو سر کار جا گذاشتم . باشه دوشنبه اونو بر میدارم . سپس شانه ای بالا انداخت و به سراغ مجله رفت
بسیار خوب . حقیقت این بود که گهگاهی ما دو نفر بدون اجازه ی جمیما لباسهایش را می پوشیدیم . از جبنه ی دفاعی باید بگویم او آن قدر لباس داشت که متوجه نمی شد و تازه طبق نظر لیزی از حقوق اولیه ی بشر است که همخانه ها می توانند از لباس های یکدیگر استفاده کنند . او می گفت : این بخشی از قانون اساسی نانوشته در انگلیس است
لیزی اضافه کرد : به هر حال اون بابت اینکه من در مورد قبض های جریمه ی رانندگیش به شورای ترافیک و رانندگی نامه نوشتم مدیون منه . اون حتی از من یه تشکر خشک و خالی هم نکرد . او چشمانش را ار روی مقاله ای راجع به نیکول کیدمن برداشت . میخوای بعدا چکار کنی ؟ دلت میخواد فیلم تماشا کنی ؟
از سر اکراه گفتم : نمی تونم . مجبورم برای ناهار برم خونه ی مامانم . جشن تولدشه
اوه ، بله البته
لیزی تنها فردی در دنیا بود که از احساسات من نسبت به خانواده ام خبر داشت . او قیافه ای دلسوزانه به خود گرفت و گفت : موفق باشی . امیدوارم همه چی به خیر و خوشی بگذره

ولی وقتی در قطار نشستم با خودم رفع و رجوع کردم که این مرتبه اوضاع بهتر خواهد شد . روز قبل فیلم سیندی بلین را که درباره تجدید دیدار دخترها با مادرشان بود تماشا کرده بودم . این فیلم به قدری احساسی بود که اشک به چشمانم آورد . سرانجام سیندی موعظه ی در مورد خانواده ها و اینکه فرزندان باید قدر پدر و مادرشان را بدانند کرد و بعد از این فیلم بود که من خودم را سرزنش کردم
**