به محض اینکه پایم به ترمینال فرودگاه رسید خیالم راحت شد . من زنده بودم .سالم بودم . سعی کردم برخودم مسلط باشم . از راهروی دراز موکت شده رد شدم و به قسمت ورودی مسافران رفتم . احساس کردم خیس عرق هستم موهایم ژولیده است و سرم تیر می کشد . بعد از حال و هوای گرفته و پر تنش هواپیما فرودگاه آرام به نظر می رسید . زمین چقدر سف و محکم بود . مدتی روی صندلی پلاستیکی نشستم و سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم . اما به محض بلند شدن دچار سر گیجه شدم . با حالتی منگ به سوی گمرگ رفتم . اصلا باورم نمیشد انجا هستم
به محض اینکه از قسمت ورودی مسافران بیرون آمدم . کسی صدایم زد .سرم را بالا نکردم . توی این دنیا کلی إما وجود داشت
اما ، اما ، این طرف رو نگاه کن
ناباورانه سرم را بالا کردم . این ...
نه نمی تونه باشه ،نمی شه .... بله کانر بود
خدایا این مرد چقدر خوش تیپ بود . پوست او مثل اکثر اسکاندیناوییها برنزه و چشمانش هم از همیشه آبی تر بود . او به سوی من دوید .اصلا سر در نمی اوردم . او آنجا چه می کرد . به محض اینکه به من رسید مرا در آغوش گرفت
با صدایی خشک گفت : خدایا شکر ، خدایا شکر ، حالت خوبه ؟
کانر ... تو .. تو اینجا چی کار می کنی ؟
می خواستم تو رو غافلگیر کنم وقتی اینجا رسیدم خبردار شدم تندباد به هواپیما برخورد کرده . او چشمانش را به زد . اما من فرود هواپیمایت را دیدم . امبولانس دم در هواپیما وایساده بود . بعد هم سر و کله ات پیدا شد .فکر کردم ... او بسختی آب دهانش را فورت داد . خودمم نمیدونم دقیقا چه فکری کردم
حالم خوبه . فقط سعی کردم بر اعصابم مسلط بشم . خدایا ، کانر خیلی وحشتناک بود . صدایم لرزید که بسیار احمقانه بود چون حالا در امان بودم . راستش یه لحظه احساس کردم دارم می میرم
وقتی از توی گیت بیرون نیومدی ..
کانر حرفش را قطع کرد و چند ثانیه ای در سکوت به من نگاه کرد . به نظرم برای اولین مرتبه این احساس به ام دست داد که چقدر احساسم نسبت به تو قویه
به لکنت افتادم : راستی ؟
اما ، گمان می کنم ما باید ...
ازدواج کنیم ؟ از شدت ترس احساس کردم الان قلبم بیرون می پرد . اوه ، خدایا ، او میخواست از من تقاضای ازدواج کند . درست در فرودگاه . چون جوابی می بایست به اش می دادم ؟ من آمادگی ازدواج نداشتم . اگر جواب منفی میدادم از من دلخورمیشد . بسیار خوب می گفتم خدایا کانر ، احتیاج به کمی وفت ...
او حرفش را تمام کرد ... پیش هم زندگی کنیم . بسیار خوب ، البته . از قرار معلوم او نمیخواست با من ازدواج کند . نظرت چیه ؟ او با ملایمت دستی روی موهایم کشید
ا... صورتم را لمس کردم و کمی با آن ور رفتم . نمی توانستم درست فکر کنم .با کانر همخانه شوم ؟
یک دفعه تمام انچه در هواپیما گفته بودم به ذهنم رسید . چیزهایی راجع به اینکه من هرگز عاشق کانر نبوده ام ، چیزهایی راجع به اینکه کانر درست احساس مرا درک نمی کند
اما ... اینها همه اش دری وری بود ، مگه نه ؟ منظورم این بود که ان موقع در شرف مردن بودم و منطقی فکر نمی کردم
ناگهان چیزی به یادم امد و گفتم : کانر ، جلسه ی مهم تو چی شد ؟
اونو لغو کردم
لغو کردی ؟ به او زل زدم . برای خاطر من ؟ احساس لرزش کردم . پاهایم به زحمت وزنم را تحمل می کرد . نمی دانستم این حالت نتیجه ی سفر با هواپیماست یا عشق
خدایا . به قیافه اش نگاه کردم . او بلند قد و خوش تیپ بود . جلسه ای مهم را لغو کرده بود و حالا هم می خواست مرا نجات دهد
این عشق بود ، این صد درصد عشق بود ...
نجوا کنان گفتم : کانر ، خیلی دلم میخواد با تو همخونه بشم
و در کمال تعجب یکهو بغضم ترکید .
صبح روز بعد با نور آفتاب که پلکهایم را گرم می کرد و با بوی خوش قهوه از خواب بیدار شدم
صدای کانر از دور شنیده شد . صبح بخیر
بی آنکه چشمانم را باز کنم زیر لب صبح بخیر گفتم
قهوه میخوای ؟
آره ، متشکرم
غلتی زدم و سرم را که تیر می کشید زیر بالش فرو بردم و تلاش کردم چند دقیقه ی دیگر بخوابم که معمولا امری پیش پا افتاده بود اما آن روز انگار یک جای کار ایراد داشت . چه چیزی را فراموش کرده بودم ؟
همان طور که در خواب و بیداری سر و صدای کانر در آشپزخانه و صدای ضعیف تلویزیون را می شنیدم ذهنم به گونه ای مبهم به دنبال سر نخی می گشت .صبح روز شنبه بود . من در خانه ی کانر بودم . شب قبل برای شام با هم بیرون رفته بودیم . اوه ، خدایا ، چه پرواز وحشتناکی داشتم ... او به فرودگاه امده و گفته بود ....
با هم همخانه شویم !
تازه روی تخت نشسته بودم که او با دو فنجان و یک قوری قهوه وارد اتاق شد . روبدوشامبر سفید شطرنجی پوشیده بود و پوستش می درخشید که حاکی از سلامتش بود . موهای بورش در زیر نور آفتاب صبحگاهی سایه روشن می زد. او واقعا زیبا بود . خیال نکنید غلو می کنم . قیافه کانر جان می داد برای اینکه مانکن مجلات یا هنرپیشه شود . از ان خوش تیپ های عالم بود . بابت داشتن او به خود می بالیدم
او لبخند زنان سلام کرد و فنجان قهوه را به دستم داد و گفت : مواظب باش ، چطورری ؟
موهایم را از روی صورتم کنار زدم و گفتم : خوبم ، یکم بی حالم
کانر ابروانش را بالا برد و گفت : تعجبی نداره ، با اون پروازی که داشتی
کاملا درسته . سرم را تکان دادم و جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم .
خوب که قراره ما با هم زندگی کنیم ، آره ؟
البته اگه تو هم نظر موافقی داشته باشی
لبخندی زدم و گفتم : حتما ، حتما
احساس کردم یک شبه به فردی بالغ و درست و حسابی تبدیل شده ام . آهان ! من به خانه ی نامزدم می رفتم و با او همخانه می شدم
باید زودتر به اندرو خبر بدم فکر جا باشه . کانر با دست به سمت دیواری اشاره کرد که اتاق همخانه اش آنجا بود و منم باید به لیزی و جمیما خبر بدم
و ما باید جایی مناسب پیدا کنیم و تو قول بدی اونجا رو مرتب نگه داری . او پوزخندی تمسخر آمیز زد
تظاهر به عصبانیت کردم . " که اینطور آقا ! تویی که کلی سی دی این ور و اونور پخش می کنی "
این یکی فرق می کنه
چه فرقی ؟ می شه برام توضیح بدی ؟ عین کمدین ها دستهایم را به کمرم زدم .
کانر خنده اش گرفت
هر دو مکث کردیم . انگار انرژی مان تمام شده بود و دو تایی جرعه ای قهوه نوشیدیم
بعد از مدتی کانر گفت : به هر حال من باید برم . قرار بود کانر در آخر هفته یک دوره ی کامپیوتر بگذارند . متاسفم که نمی تونم به دیدن پدر و مادرت بیام
و واقعا هم این طور بود . منظورم این است که هر چند او از نظر من نامزدی عجیب و بی نقص نبود در واقع از دیدن پدر و مادرم لذت می برد
از بابت اینکه لطفی به او کرده باشم ژستی گرفتم و گفتم : بسیار خوب ، اشکالی نداره
اوه ، راستی یادم رفت به ات بگم ، کانر دست در جیبش کرد و پاکتی بیرون آورد . حدس بزن بلیت های چیه ؟
هیجان زده گفتم : آه ، اووم ...
داشت از دهنم می پرید بگویم پاریس ! که کانر خودش با هیجان گفت : بلیت فستیوال جاز ، دنیسون کوارتت . آخرین کنسرت امسال اوناس . یادت میاد در رانی اسکات برنامه شون رو تماشا کردیم
برای لحظه ی زبانم بند آمد . بالخره خودم را کنترل کردم و گفتم : به به ! دنیسون کوارتت . البته که یادم میاد
آنها مدت دو ساعت بی وقفه کلارینت می زدند . بی آنکه حتی نفسی تازه کنند
کانر از روی محبت دستی به بازویم زد و گفت : می دونستم ذوق زده میشی
اوه ، همین طوره
شاید زمانی معجزه ای رخ می داد و من از جاز خوشم می امد
تمام مدت که لباس پوشید دندانش را نخ کشید و کیف سامسونت اش را برداشت محو تماشایش بودم
پرسید : راستی ، هدیه ای رو که به ات دادم پوشیدی ؟ منظورش لباس زیری بود که در گوشه ی اتاق افتاده بود . معلوم بود حسابی خوشحال است
بله ... بیشتر مواقع اونو می پوشم . خیلی قشنگه
روزخوبی با خانواده ات داشته باشی . مکثی کرد ! اما ؟؟
بله ؟
روی لبه ی تخت نشست و با آن چشمان ابی روشن اش به من زل زد و گفت : می خوام یه چیزی به ات بگم . لب خود را گاز گرفت . خودت می دونی ما همیشه بدون رودربایستی در مورد رابطه مون با هم حرف می زنیم
ا..ا... آره . کمی احساس نگرانی کردم
این فقط یه نظریه س . شاید هم خوشت نیاد منظورم اینه ... کاملا بستگی به نظر تو داره ....
من هرگز ندیده بودم کانر ان طور پیچ و تاب بخورد . خدایا چرا یک دفعه رفتارش عجیب و غریب شده بود ؟
داشتم فکر می کردم .. شاید ما بتونیم ... یکدفعه حرفش را قطع کرد
بله ؟ برای اطمینان دادن به او دستم را روی دستش گذاشتم
ما می تونیم ... دو مرتبه حرفش را قطع کرد
بله ؟
باز سکوت برقرارشد . این طرز حرف زدنش نفسم را بند اورده بود . او شرمگینانه گفت : میشه همدیگر را جیگر صدا کنیم ؟
مثل احمق ها گفتم : چی ؟
آخه واسه اینکه ... صورت کانر از شدت خجالت سرخ شده بود . آخه ما میخوایم با هم زندگی کنیم این خودش تعهده و من متوجه شدم ما دو تا هرگز ...
به او زل زدم . حسابی جوش اورده بودم . گفتم : ما از کلمات محبت امیز استفاده نمی کنیم ؟
نه
اووه ، جرعه ای قهوه نوشیدم . وقتی درباره اش فکر کردم دیدم حق با اوست . ما این کار رو نمی کردیم
خوب ، نظرت چیه ؟ البته اگه دلت بخواد
البته . منظورم اینه که حق با توئه .البته که می تونیم این کار رو بکنیم . گلویم را صاف کردم . البته جیگر
متشکرم جیگر .او با مهربانی این جمله را گفتو من لبخندی تحویلش دادم . سعی کردم به اندک اعتراضی که در درونم بود اعتنایی نکنم
اصلا این کار درست نبود
حال و حوصله ی جیگر گفتن به او را نداشتم
جیگر آدمی متاهل است که چند رشته مروارید به گردن دارد و اتومبیلی شیک و آخرین مدل هم زیر پایش است
اما ؟؟؟ کانر پریشان به نظر می رسید . طوری شده ؟
خودمم نمی دونم . از روی اعتماد به نفس لبخندی زدم . آخه می دونی چیه ؟ هنوز اون جوری احساس جیگر بودن به من دست نداده اما ... شاید به مرور این احساس در وجودم رشد کنه
راستی ؟ خوب ، می تونیم از یه کلمه ی دیگه استفاده کنیم . مثلا عزیز دل
عزیز دل ؟؟ او این حرفها رو جدی می زد ؟
سریع گفتم : نه ، به نظرم همون جیگر بهتر باشه
" یا مثلا عشق من ... عسل من .... و یا فرشته ی من "
شاید ، ببین ، میشه حالا این بحث رو ول کنیم ؟
یکدفعه کانر کنف شد و احساس بدی به من دست داد . ای بابا ، من نامزدم را جیگر صدا کنم
کانر ، متاسفم ، نمی دونم چه مرگم شده ، شاید هنوز از پرواز دیشب کمی مضطربم ، جیگر
اشکالی نداره جیگر ، او مرا بوسید و قیافه اش باز شد . بعدا می بینمت
*****