7- خانواده ترک

آنچه در اینجا نقل می کنیم، حادثه ای است که سی سال پیش اتفاق افتاد و من می خواهم داستان آن را برای کسانی روایت کنم که در جستجوی درمان (بیمار خود) هستند، درمانی که دانش پزشکی از کشف چگونگی آن ناتوان مانه است. البته به دست آوردن چنین درمانی در صورتی نصیب شما خواهد شد که حقیقتا نسبت به خاندان عصمت علیهم السلام شناخت پیدا کنید و از لحاظ فکری و معنوی به منبر حسینی وابسته شوید و با توسل به بانوی زنان عرب، ام البنین، و فرزندان شهید او، شفای خود را از خداوند مسئلت نمایید.

ای عراق ای کوت، شهر محبوبم، ای محله ما و فریادهای کودکان آرام و بی آزارش، ای هر خانه ای که ما از آن خاطره های خوشی داریم، و ای اشکهای ماتم و لباسهای سیاه که در ایام عاشورای حسینی ریخته و پوشیده می شدید.

ای کوت! زمانی به یادت می افتم که آثار پیری بر تارکم هویدا گشته و در رنج غربت و دوری از وطن، از شیرینی عمرم کاسته شده است. آیا فلانی و فلانی را به یاد می آوری و نیز روزی را که ماه مبارک رمضان فرا رسیده بود و همسایگان و خویشاوندان به دیدن شخصی که از زیارت خانه خدا برگشته بود. می آمدند و مجلس عزاداری در منزل حاجیه ام عبدالا میر در دهه دوم محرم الحرام بر قرار بود و این مجلس با قرائت روضه ام البنین علیه السلام پایان یافت و در این هنگام، حاضران التماس دعا می گفتند؟

آیا به خاطر داری، هنگامی را که یک خانواده ترک و پیرو مذهب حنفی به محله ما آمدند و از شعائر حسینی بدشان می آمد؟ جز اینکه در میان آنان خانمی به چشم می خورد به نام وزیره که حدود ده سال از ازدواجش می گذشت و هنوز بچه دار نشده بود. کسانی از اهالی محل به او گفتند چرا به ام البنین علیه السلام متوسل نمی شوی؟ خانم گفت: این کار سودی ندارد، چرا که علم پزشکی از معالجه من ناتوان مانده است. حتی از داروهای سنتی استفاده کردم و در روز میلاد زکریا علیه السلام روزه گرفتم، (اما سودی نبخشید) آنان گفتند: هر کس از غذای سفره ام البنین علیه السلام بخورد و او را در پیشگاه خدا واسطه قرار دهد، خداوند دعایش را مستجاب می کند. چه اشکالی دارد که تو نیز چنین کنی. شاید خداوند نوزاد دختری به تو عطا کند و به میمنت ام البنین علیه السلام نام او را فاطمه بگذاری. بنابراین، نظر تو چیست؟

وزیره، در حالیکه با سکوت و نگرانی به سوی آنان نگاه می کرد، یکمرتبه زبانش باز شد و با صدای لرزان گفت: به شرط اینکه این قضیه میان من و شما باشد و شوهر و خانواده ام از آن آگاه نشوند. آنان گفتند: بسیار خوب، فردا و یا پس فردا - انشاء الله - در منزل حاجیه حضور پیدا می کنی و در آنجا مجلسی برگزار می شود که با خواندن روضه ام البنین پایان می یابد.

او با آنان خدا حافظی کرد و با خودش فکر می کرد که چه بکند و در حالی وارد خانه اش گردید که انبوه غصه واندوه گلویش را می فشرد و نفس نفس می زد.

 صدای نفس زدن های او تمام افراد خانواده را بیدار کرد. آنها گفتند: وزیره تو را چه شده است؟ گفت: چیزی نیست. سپس از پلکان منزل به سرعت به سوی اتاقش بالا رفت و پنجره اش را باز کرد، زیرا در آن هنگام تنها صدای به هم خوردن برگ درختان نخل و جیک جیک گنجشکان و نسیم لطیف رود دجله بود که تاریکی وحشت و بیم او را به روشنی مبدل می کرد.