دیدی آخر حب دنیا دست

و پایم را گرفت

رفته رفته دل ربود از

من خدایم را گرفت

چشمه ی اشکم نمی جوشد

چرا علت ز چیست؟

من چه کردم که خدا

حال بکایم را گرفت

من به دنبال اجابت ها

که نه اما چرا

لذت گوشه نشینی و

دعایم را گرفت؟

بازی دنیاست اگر بی

درد و غم بار آمدم

و چه بد شد این دل

درد آشنایم را گرفت

روزگاری آرزوی من

شهادت بود و بس

بعد آن دوران، زمان،

حال و هوایم را گرفت

در میان قلب خود هر

روز زائر می شدم

آه، شیطان رخنه کرد و

کربلایم را گرفت

من بدی کردم، زمین

خوردم، ولی ارباب بود

که میان روضه هایش

دست هایم را گرفت