اینم با اینکه شعر نو هست خیلی دوست دارم. قسمتی از شعر مومیایی استاد شهریار ( خودمم یه شعر از رو این گفتم ^-^ )

باید از محشر گذشت...
این لجنزاری که من دیدم
سزای صخره‏هاست
گوهر روشن‏دل از کان جهانی دیگر است.

عذر می خواهم پری
من نمی‏گنجم در آن چشمان تنگ.
با دل من آسمان‏ها نیز تنگی می‏کنند
روی جنگل‏ها نمی‏آیم فرود
شاخ زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه‏ی این درد نیست

بره ‏هایت می‏دوند
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو...

یک شب مهتاب از این تنگنای
بر فراز کوهها پرمی‏زنم
می‏گذارم می‏روم
ناله ‏ی خود می‏برم
دردسر کم می کنم

چشم‏هایی خیره می‏پاید مرا
غرش تمساح می‏آید به گوش
کبر فرعونی و سحر سامری است
دست موسی و محمد با من است

می‏رویم،وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی است
صبح چندان دور نیست...