با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم 

وبه سوی بی سوی تو می آیم

معلومی چون ریگ 
مجهولی چون راز
معلوم دلی و 

مجهول چشم ....
ای همه ی من...
.
.
.
صدای پای تو که می روی

صدای پای مرگ که می آید . . . . 

دیگر چیزی را نمی شنوم !




»» حسین پناهی ««