پشت من گرم به آبادی تو دیگر نیست 
نام این مملکت جنگ زده کشور نیست 
سعی کردم که جم و جور شود بنیانم 
دور این شاه کم آورده نفس لشکر نیست 
تلخ کامی دل من حد و حسابی دارد 
زندگی باب دل هیچ کسی آخر نیست 
گذر باد نیافتد به تن آبادی 
فصل پاییز سزاوار دل ِ پر پر نیست 
سر سرباز سلامت که در این مرز غریب 
پشت دلواپسی ِ لب به لبش سنگر نیست 
شاعر آشفته نفس رفت پی مملکتی 
که درآن بر رگ احساس کسی خنجر نیست 
نکش ای خصم به رگهای مسلمانی تیغ 
مرگ پایان نگاه ّ دل خون پرور نیست 
....
سید مهدی نژادهاشمی