خونین جگرم بگذر و بگذار بگریم
خالی نشود سینـه ، مگر زار بگریم

از درد ، چنانم کـه تسلّی نشود دل
صـد بار اگر گویم و صـد بار بگریم

نالیدن من درغم روی تو عجب نیست
دستم نرسد بر تو و ناچار بگریم

در خلوت وصلت دگران صدر نشینند
ظلم است که من در پس دیوار بگریم

عمری غم عشق تو نهان داشتم ، اما
امروز چنانم کـه : در انـظار بگریم

من طاقت مهجوری ازین بیش ندارم
وقت است که : درحسرت دلدار بگریم

جانم به لب است از غم جانان، بگذارید
بسیار کنم نالـه و بسیار بگریم

« نظمی» مگر امروز به رحم آورم او را
رفتم بـه حریم حرم یـار بگریم !
.....
علی نظمی تبریزی