ک روز با دو تا از همرزمانش آمده بودند خانه. خانه کوچک بود و تا دلت بخواهد، گرم. تابستان بود و عرق، همینطور شر و شر از سر و رومان می ریخت پایین. رفتم آشپزخانه. یک پارچ آب یخ درست کردم و برایشان بردم. در همین حال، یکی از دوست‌های عبدالحسین، سینه‌ای صاف کرد و گفت: ببخشید حاج آقا.
عبدالحسین صورتش را تمام رخ برگرداند طرف او. گفت: اگر جسارت نباشه، می خواستم بگم اون کولری رو که دادین به اون بنده ی خدا، برای خونه ی خودتون که خیلی واجب تر بود.
یکی دیگر به تایید حرف او گفت: آره بابا، بچه‌های شما اینجا خیلی بیشتر گرما می‌خورن.
کنجکاو شدم و با خودم گفتم: پس شوهر ما کولر هم تقسیم میکنه.
منتظر بودم ببینم عبدالحسین چه می گوید. خنده ای کرد و گفت: این حرف‌ها چیه میزنین؟
رفیقش گفت: جدی میگیم حاج آقا.
باز خندید و گفت: شوخی نکن بابا جلو این زن‌ها، الان خانم ما باورش میشه و فکر میکنه اجازه ی تقسیم تمام کولرهای دنیا دست ماست. انگار فهمیدند عبدالحسین دوست ندارد راجع به این موضوع صحبت شود؛ دیگر چیزی نگفتند. من هم خیال کولر را از سرم بیرون کردم. می‌دانستم کاری که نباید بکند، نمی‌کند.
از اتاق آمدم بیرون. بعد از شهادتش، همان رفیقش گفت: اون روز، وقتی شما از اتاق رفتی بیرون، حاج آقا گفت: میشه اون خانواده ای که شهید دادن، اون مادر شهیدی که جگرش داغ داره، توی گرما باشه و بچه‌های من زیر کولر باشند؟؟؟
کولر سهم مادر شهیده، خانواده‌ی من گرما رو می‌تونن تحمل کنن. از این گذشته، خانواده‌ی من توی انقلاب سهمی ندارن که بخوان کولر بیت‌المال رو بگیرن.🌷🌷🌷

#شهید_عبدالحسین_برونسی