پاسخ به:عرفان اسلامی
یک شنبه 19 دی 1389 8:31 AMاین خوف ، یکى از عالى ترین مراحل کمال انسانى ، و از بهترین علل براى حرکت بیشتر ، و به دست آوردن مقام برتر است .
با کمک این خوف ، انسان نسبت به عبادات و اطاعت از مول ، کوشش بیشترى خواهد کرد ، و سعى خواهد نمود ، عباداتش واجد تمام شرایط باشد .
کسى که قلبش به نور شناخت حقّ منوّر گردد ، و خداى خود را به حقیقت بشناسد ، و به عظمت و بزرگى او راه برد ، البته عبادت خود را هرچند زیاد و خالص باشد ، در جنب بزرگى او کوچک دیده ، وبلکه به حساب نخواهد آورد !
راستى در برابر عظمت بى نهایت در بى نهایت او ، انسان دچار وحشت شده ، و براى جبران این وحشت ناچار است هرچه در توان دارد ، مصرف آن عزیز کند.
انسان با آشنایى به قرآن و معارف الهى ، به این نتیجه خواهد رسید ، که علم حضرت دوست به هر چیزى محیط است ، و هیچ ذرّه اى از ذرّات عالم هستى ، از دایره علم آن جناب بیرون نیست ، با این آشنایى و توجّه ، ناگهان به خود آمده و فریاد برمى دارد ، آه شاید در خدمت من و عبادت و اطاعتم نقص وقصورى باشد که من به خاطر محدود بودن علمم از آن بى خبرم ، و ممکن است این نقص باعث شود که عمل من مورد قبول حبیب من نشود ، و یا اگر نقصى نداشته باشد ، عمل من در برابر بزرگى او ناچیز و یا هیچ است !! با این محاسبه انسان دچار خوف شدید مى شود، وبراى جبران آن دست به اطاعت وعبادت گسترده مى زند.
از نبىّ اکرم نقل شده ، وقتى در محراب عبادت مى ایستاد به پیشگاه حق عرضه مى داشت :
ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ وَما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ .
آن طور که شایسته توست تو را نشناخته و به عبادت تو اقدام نکرده ایم !!
عاشق او هرچه به او نزدیک تر مى شود ، به عظمت و جلال او بیشتر پى مى برد ، و در این صورت دچار خوف عظیم تر شده و عبادت خود را هرچند زیاد باشد ناچیز مى بیند ، این خوف به دنبالش کثرت عبادت هست ، تا وقتى که سالک به مقام قرب نایل شده ، و به وصال و لقاء محبوب مى رسد ، آن زمان است که خوف او مبدّل به امن گشته ، و به عالى ترین درجات انسانى رسیده است .
این گونه سیر و حرکت ، و این نحو شور و اشتیاق ، و این شکل خوف و کثرت عبادت را در وجود امام عارفین ، مولاى موحّدین ، سرحلقه عاشقین ، امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى توان یافت :
در این زمینه بهتر است که به گفتار ضرار بن ضمره ، عاشق دلباخته على (علیه السلام) ، در برابر معاویه توجه کرد .
معاویه به ضرار گفت : على را برایم وصف کن ، ضرار گفت : مرا از این برنامه معاف بدار ، معاویه گفت : هیچ راهى جز توصیف على ندارى ، ضرار گفت : اکنون که ناچارم مى گویم .
به خدا قسم ، على از شناخت عقل و اندیشه ما بسیار دور رس بود ، بر همه چیز توان داشت ، گفتارش میزان شناخت حق و باطل بود ، و جز به عدالت حکمى از حضرتش صادر نگشت .
از سراسر وجود او دانش و علم مى ریخت ، و تمامى نواحى هویّت و ماهیّتش گویاى حکمت بود .
از دنیا و شکوهش وحشت داشت ، و با تاریکى شب انسى عجیب برقرار مى کرد ، اشکش به خاطر ترس از عظمت حق فراوان بود .
همیشه در اندیشه و تفکّر به سر مى برد ، و لباس زیر و خشن را دوست داشت ، و غذایش را جز نان جوین ، و مواد بسیار عادى که لذّتى در آن نبود ، چیزى تشکیل نمى داد .
به هنگامى که بین ما بود ، با ما فرقى نمى کرد ، از جواب هر خواسته مشروعى که داشتیم امتناع نداشت ، وقتى از او دعوت مى کردیم اجابت مى فرمود .
به خدا قسم با اینکه به او نزدیک بودیم ، و او هم با ما نزدیک بود ، ولى انگار از عظمت و بزرگى اش یاراى سخن گفتن با او را نداشتیم .
اهل دین را فوق العاده گرامى مى داشت و با افتادگان نشست و برخاست مى نمود .
در زمان حکومتش هیچ قدرتمندى از ترس عدالت على ، جرئت اعمال زور و سلطه اش را نداشت ، و هیچ ضعیفى از رسیدن به عدل على مأیوس نبود .
خدا را به شهادت مى طلبم که شاهد شبهاى على بودم ، زمانى که پرده تاریک شب به رخسار جهان در مى افتاد ، و ستارگان در آسمان دنیا به جلوه گرى مى نشستند او محاسن خود را به دست مى گرفت ، و همچون آدم مار گزیده به خود مى پیچید و چون انسان غصه دار اشک مى ریخت و مى گفت : دنیا برو غیر مرا گول بزن ، خود را به من عرضه مکن ، و براى جلب من ، متوسّل به هفت قلم آرایش مشو ، چه دور است ، چه دور است که بتوانى مرا فریب دهى ، من تو را سه طلاقه کرده ام ، و جاى هیچ گونه رجوعى براى تو باقى نگذاشته ام ، مدّت تو بسیار کوتاه ، و خطرت براى فرزند آدم بزرگ است ، و عیش و خوشیت اندک !!
آه که توشه ام براى سفر آخرت کم است ، واى که عبادتم براى دفع وحشت از راهى که در پیش دارم اندک است !!
ناگهان معاویه گریست ، و گفت خدا رحمت کند ابوالحسن را ، که به خدا قسم این چنین بود ، سپس گفت : اى ضرار حزن و اندوهت نسبت به او چگونه است ؟ گفت : مانند کسى که فرزندش را در لانه اش سر بریده ، و گریه گلوگیر او شده ، و از غصه آرام نمى گیرد ، و اندوهش به پایان نمى رسد !!
آری بندگیهای ما هر چند زیاد باشد ، باز معلول لطف و توفیق و عنایت اوست، و بندگی ما کجا و عظمت و بزرگی و جلال وا کجا؟!
بیائید همه ما هم چون پیامبر بزرگ فریاد بزنیم: ما عَبَد ناکَ حَقٌ عِبادَتِکَ و چون علی بن ابیطالب ناله جانسوز بر آریم که آه مِن قِلٌهِ الزٌاد رَبُعدِ السٌفَرِ.