پاسخ به:.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
جمعه 21 تیر 1398 11:37 AMامشب چرا؟!؟؟!!؟!؟
زانوی غم بغل گرفته ای !
مگر صدایش را نمی شنوی؟!
راهش مده غم را به دلت
استشمام کن !
عطرش همه فضا را گرفته است،
بیرون بیا و تنی به باران بزن
مگر بهانه نمی خواهی !
بهانه جور نمودست برایت
از آسمان آمده اند برای واسطه گی !!!
دل دل مکن که خوب می دانم دلتنگیت را
راهش مده غم را به دلت
...
بغضت گرفته است ؟!
خجالتت می آید ؟!
بیرون بیا و تنی به باران بزن
همه آمده اند...
تمام بهانه ها
امشب.
مگذار خالی بماند جایت !
که نمی ماند ،
دست تو نیست ، صاحبت تو را خوانده است
دلت بی قرار اوست ...
راهش مده غم را به دلت
زیر باران کسی اشکهایت را نمی بیند جز او !
بگذار سراسر خیس شوی
آغوش باز دار و بگذار به نوازش آیند گونه هایت را
استشمام کن زلالترین لحظات را ...
رها کن بغضت را
فریاد کن :
!
...