گفتم :...
گفتی :(چیزی نگفتی) 
گفتم :...
گفتی :(باز هم چیزی نگفتی) 
...
فقط نگاه کردی 
سرمو انداختم پایین و گفتم :
سرد شدم سوختم 
سرد شدم سوختم 
سرد شدم سوختم 
عاقبت چیزی نیاموختم! 
خندیدی (لبخند نزدی) گفتی :چرا، آموختی!
این بار سرمو بالا گرفتم و با چشمای باز و براق شده گفتم :چی؟! 
گفتی :آموختی که چطور سرد بشی و چطور بسوزی! 
و من،و من، شدم شرمنده ی سراپا نقص و عیب که داشت، داشت، داشت، هیچی، سرشو انداخت پایین. 
تمام