خداوند !

روزگارانی ست که حقیقت بر دوش ،

و نشانی تو در دست دل به راه زدم .

 همسفرم شده تا راهزن حقیقت بردوش و درکوله بارم باشد.

کمک ومدد را بهانه می کند و سنگینی حقیقت را از دوشم برمی دارد

تا به قول خودش سبک تر وآسانتر سفرکنم.

وگاهی نشانی تورا از دستم می گیرد تا راه کوتاهتری نشانم دهد

وخلاصه آنکه آزاری شده و دردسری التفاتش .....

وحالا در میانه وکمرکش مسیر خداوند

به همان دو راهی معروف  رسیده ام

که نقشه و نشانی اش در کوله بار ونشانی که از تو دارم

خوب خوب پیداس

روشن تر از روشن

و روشنی این راه نعمتی شایسه شکر است ، که هدایت و سعادت در انتهای آن است.

و حالا که خداوند منم و انتخاب راه حق و شکرنعمت هدایت تو

و باز پسگیری کوله بار و نشانی از  که

می خواهد به نشانی  نشان تو را گم کنم

و نعمت هدایت و سعادت را  کنم ....

و من

که امیدوار به

چون تومهربان خداوندی

راه از بیراه این دو راهی باز خواهم شناخت و به سویت خواهم آمد....

خداوند !
ای نزدیکتر از .....