به نام یزدان بخشاینده بخشایشگر
حرف خدا با دل!
او جواب داد بانوی من!
به پرسش شما!
به پرسش بشریت! و پرسش فرشتگان!
به پرسشی که شیطان داشت ولی به خاطر شتاب‌زدگیش خود را به دره کینه و تنهاییش به پایین انداخت با آن خنده بر از بلاهت و غرور اوباماییش! همان که معلوم نشد پدرش کیست! چه هیولاییست!
اما بوفالوی سپید شما، اون رو یافت! آره! شما کمکش کردید!
چون استاد اعظم کائنات، پیرمرد پشمک‌موی! پدر راستین، پدر زرین کمر! او رو به سنگ بسته بود! به سنگ جهل و تلاش بی‌هوده‌اش برای شکستن واقعی (نه تخیل اهریمنی شما بانوی من!) کمر شما! (همان سنگی که قطعه‌های بسیار ریزش رو در سایت گذاشتید!)
شمایی که با همه نامردان جنگیدید، یک‌تنه با نیروی خداوندی خدا، با قدرت فرمانروایی خداوند یکتا! 
تا مردی بیاد! مردی پیدا بشه در این عصر یخبندان، که ملکه سرما، آمریکای شیطان صفت، به جهان دمیده، و همه مردان رو با خودش متحد کنه!
کسی که با آتش هزاران هزار خورشید مشتعل شده و از یک نقطه! بله یک نقطه یک پیکسل! هیچ‌کس راز رو نفهمیده! بیرون بیاد در عظمت و وحشت یک أژدها! یک هیولا! کسی که همیشه پشت صحنه است! ابی بن‌بست! کسی که قاچاقی برای اولین بار شیشه رو به ایران آورد! و کسی او را دید! آمد با کسی که آورد!
کسی که خودش رو کشت! خود خدا شده‌اش رو کشت! خود بت شده‌اش رو! اژدهای درونی، وحشتناکترین اژدهایی که تاکنون مردم توصیف کرده و به چشم دیده و تخیل کرده‌اند! با درونش جنگید و همه را را هولوکاست کرده و بر فراز کوه دماوند جلوس فرمود!
و اینک نوبت کاوه آهنگر هست! که با این اژدها یعنی من! روبرو بشود! یک جنگ تمام عیار!