من را چه شده است؟ نكند من را از چشمت انداخته‏اى؟ نكند ديگر نمى‏خواهى جواب من را بدهى؟ نكند آنقدر باطن من زشت شده است كه خوشت نمى‏آيد من را راه بدهى؟ البته مى‏پرسد، نه اين كه بگويد: اين طورى شده است.خودت گفتى كه تمام درها را شب مى‏بندند فقط در رحمت من است كه بسته نيست، خودت گفتى كه همه دربان دارند، من دربان ندارم، آخر اگر بخواهى اين عمارت خراب شده را آباد نكنى، با اين قلب خراب، جنازه من را بياورند و در قبر بگذارند، در را ببندند و برگردند، تو از من بپرسى: بنده من! با خود چه آورده‏اى؟ چه بگويم؟