از بس دلم بهانه ی آب و سراب شد
از آب و آینه که سیاهست،خسته ام

دیگر به تنگ آمدم و فرصتی نماند
حتی ز خستگی که تباهست،خسته ام

آرامشی ست در تپش بی بهانه ام
از زندگی که غرق گناهست،خسته ام