به روی اسمان گویم
خدایا!

چرا سردی ی این دل را به گرمی نگاهت لحظه ای مهمان نمیداری؟

خدا گوید:

چه ها خواهی ز درگاهم؟

منم با بغض؛بغضی مانده در گنج گلویم...

بگویم:

خدایا دوستم داری؟

اگر داری؛

چرا من را به حال خود رها کردی؟!

چرا من را در این زندان غم

با دستهایی بسته و

ذهنی پریشان و همی خسته

رها کردی

چرا باران مهرت را نمی باری؟!

که من در اینهمه خشکی این دلواپسی



از تشنگی؛مردم...